{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همیشه فکر می‌کردم آدم های بی احساسی هستند، همان هایی را م

همیشه فکر می‌کردم آدم های بی احساسی هستند، همان هایی را می‌گویم که نه از چیزی خوشحال می‌شوند و نه ناراحت، نه دل می‌دهند و نه دل می‌برند از کسی، از همه چیز و همه‌کس راحت عبور می‌کنند، منتظر هیچ اتفاقی نیستند و هیچ چیز آن ها را سر ذوق نمی آورد.
اما زندگی به من ثابت کرد همه چیز آنطور که به نظر می‌رسد نیست.
آدم هایی که اکنون نسبت به همه چیز خنثی و بی احساس هستند، روزی عمیق ترین و پاک ترین احساسات را داشته اند، عاشقی کرده اند و شوق زندگی داشته اند ؛ از ته دل خندیده اند و هر وقت دلشان گرفته اشک ریخته اند.
اما یک روز احساساتشان را از دست داده اند.
حالا دیگر هیچ حسی ندارند به جز دلمُردگی.
حسی که انتخاب آن ها نبوده...
تمام تلاششان را می‌کنند تا دوباره احساساتشان برگردد، دوباره عاشقی کنند، دوباره بخندند و اشک بریزند، ولی نمی‌شود که نمی‌شود...
دلمُردگی حس عجیبیست، زندگی می‌کنید، نفس می‌کشید؛ اما هیچ شوق و انگیزه ای برای فردا ندارید.
یک بی تفاوتی کشدار...
یک بی تفاوتی ادامه دار...
دیدگاه ها (۱۴)

قصه پینوکیو هیچوقت درباره‌ی یک عروسک چوبی نبود...درباره‌ی دن...

آدم ها همیشه نوازش را به دست ها محدود می‌کنند به جسم‌ و تن ا...

آدم امن زندگی می‌دونی یعنی چی؟ یعنی اشتباهاتت رو پیشش اعتراف...

بررسی شعر:«رفتگان» از (تس) احضار غایبانبخش دومــــــــــــــ...

بعضی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم کهدوستمان نمی دارندهما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط