چشم هایم را که بستم

چشم هایم را که بستم

چشم هایم را که بستم
عطر بهشت مرا برد به ...
جایی که گناه متولد نمی شد!
پر از بوسه و نگاه های عاشقانه
جایی که هرم یک نفس تنم را تب دار می کرد
لبالب از ستاره، رنگین کمان و باران!
جایی که باید گم شد به امید پیدا نشدن
خنکای نسیم که پلکهایم را بوسید
و چشم هایم را باز کرد
دیدم بهشت تویی
که در آغوشم گرفته ای بخوابم!
رو به نماز شکر ایستادم
قنوتم که عطر تنت را به خدا پیشکش کرد
کسی با صدای تو آرام در گوشم گفت:
خوب خوابیدی عشق من؟!
#سرمایه_جاودانه_قلبم❤
دیدگاه ها (۱۳)

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

چشم هایم را که بستمعطر بهشت مرا برد به ...جایی که گناه متولد...

ناگهان آمدی به خلوتِ من، تا به خود آمدم دچار شدمعشق من بودی ...

اگهان آمدی به خلوتِ من، تا به خود آمدم دچار شدمعشق من بودی و...

فــدای آن خــداوندی،، که با دردِ دلــم تا کرد..تو را در قلب ...

مرا دیده بود،رد زخم‌های کوچک و بزرگِ روی تنم را. می‌دانست دی...

ترجمه‌ی شعرهایی از برهان برزنجی

من پلاکی از فکه برگشته ام. با سابقه سالها حضور در زیر خاک. ب...

معظمه جهانشاهی

ریباز سالار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط