{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_90

ویو کایلا

چشمام توی چشمای خمارش قفل شد

دیگه نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم.
بدون اینکه کلمه‌ای بگم...
فقط به سمتش خم شدم
و ل*بام رو گذاشتم روی ل*باش

کوک تعجب نکرد.
انگار...
منتظر همین لحظه بود
چند ثانیه فقط همون‌جا موندیم
در حالی که ل*بامون به هم گره خورده بود
فقط صدای نفس‌های گرممون شنیده می‌شد
بعد
آروم ازش جدا شدم

چشمام رو ازش برنداشتم
یه لبخند خیلی ریز روی ل*بش نشست
منم ناخودآگاه لبخند زدم

کوک یه دستشو کنار گوشم روی دیوار گذاشت
و دوباره بهم نزدیک شد و شروع کرد به بو*سیدنم

دستمو بالا آوردم و روی سی*نه‌ی کوک کشیدم.
بعد...

دور گردنش حلقه کردم
توی بو*سه که غرق بودیم..
کوک منو از زمین بلند کرد
پاهام رو دور کمرش حلقه کردم
و همون‌طور که منو بغ*ل کرده بود ، از پله‌ها بالا رفتیم.

رسیدیم به اتاق
کوک آروم منو روی تخت گذاشت
هر دومون نفس‌نفس می‌زدیم

نگاه کوک یه جور خاصی بهم افتاد
انگار صبرش دیگه تموم شده بود

آروم اومد روی بدنم
و دوباره ل*بام رو بو*سید
این بار...
زبو*نش رو با ولع و گرمای زیادی توی ده*نم وارد کرد و می‌چرخوند

بین بو*سه‌ها ، نفس کم آوردیم
کوک با صدایی که انگار خسته بود لب زد:
کایلا... می‌خوامت... نمی‌تونم صبر کنم.

نفس نفس میزدم:
فقط انجامش بده...

بلافاصله دوباره بهم نزدیک شد
بو*سه‌هاش از ل*ب‌هام شروع شد...
و به گر*دنم رسید

یه گا*ز ریزی از گر*دنم گرفت
نا*له‌ی ریزی از گلوم بیرون پرید

همون لحظه...
کوک با یه حرکت ، تاپم رو در*آورد و پرت کرد یه گوشه.
دوباره بهم نزدیک شد
بو*سه‌هاش رو از پیشونیم شروع کرد...
ل*ب‌هام...
و بعد رسید به تر*قوه و گر*دنم

بد*نم از لمس‌های ریزش می‌لرزید
کوک پایین‌تر رفت...
به سمت سی*نه‌هام...
و نا*فم...

نا*له‌هام دیگه بی‌اختیار بود
دستام توی موهای مشکی کوک ‌گره خورده بود
حس ل*ب‌های گرمش روی پو*ستم...
داشت دیوونه‌ام می‌کرد

من...
فقط می‌تونستم نا*له‌های آرومی از خودم در بیارم

کوک یه لحظه از بد*نم فاصله گرفت
نگاهش خیلی خمار بود
آروم بهم نزدیک شد

و دوباره ل*بام رو بو*سید
این بار...
بو*سه‌ها عمیق‌تر شده بود.
دستاش رو روی ک*مرم کشید...
و منو خیلی بیشتر به خودش چسبوند.

لحظه ای متوقف شد و سرشو انداخت پایین

نفس نفس میزد:
کایلا… تو واقعا می‌دونی داری با من چیکار می‌کنی؟
و قبل از اینکه بتونم جوابش رو بدم…

دوباره سرش رو بالا اورد
این بار…
بو*سه‌هاش از گر*دنم پایین‌تر رفت…

یکم کنترلم‌رو از دست دادم و دستام روی کمرش سر خورد…

و ناخودآگاه ناخن‌هام رو توی پوستش فشار دادم.
کوک…
انگار از اون فشار دستای من ، بیشتر هیجان‌زده شد.
مستقیم به چشمام خیره شد.
یه نگاه عمیق…

یه نگاه که انگار داشت می‌گفت:
آماده‌ای؟
منم بدون اینکه حرفی بزنم…
فقط با چشمام بهش فهموندم...


میدونم این پارت یکم کند پیش رفت و یجورایی حوصله سر بر شد...
دخترا لطفا نگین چه تایمی پارت بزارم چون هر موقع تونستم میزارم...

این سومین باره که آپلود میکنم و نمیشد لباس رو گذاشت پس نتونستم بزارمش...

#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۵۷)

in your eyes دخترا واسه پارت قبل و پارت بعدی کوک یه همچین وا...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط