"بهشت؟! بهشت، معنایی دیگر داشت! معنایی فرا، معنایی والاتر، حداقل برای او... بهشت، مقابل نگاهش بود! بهشت برای او، در کلمات گنجانده نمیشد؛ بهشتش نفسهای جونگکوک و جونگکوک، خدایش بود!" حالا چگونه دم از بهشتی میزد که مقابل نگاهش خیره و در انتظار آوایی از سوی لبهایش مانده بود؟!