{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درودشاید الان وقت مناسبی نباشه برای حرف زدنمیدونم که و

'درود؛شاید الان وقت مناسبی نباشه برای حرف زدن،میدونم که وضعیت خرابه و خب همه ما ناراحتیم..چند وقتی نبودم با اینکه پست ها،استوری ها،متن ها و شعرهای زیادی آماده کرده بودم تا بر طبق احوالاتم اونارو مثل همیشه بزارم اما حال روحی روانیم به شدت داغون بود و الانم داغونه اما کمی بهترم که خب باعث میشد دلم میلی به فعالیت نداشته باشه...حال روحیِ من بسیار تغییر کرده و خب شاید به چشم شماها خیلی عادی باشه اما برای من خیلی رنج آوره...خیلی وقته که دلتنگشم و این دلتنگی داره هر روز و هرشب منو میکشه...چند وقتیه دلتنگیِ عجیبی به سراغم اومده که یجوریه انگار..من به «او» واقعا نیاز پیدا میکنم یعنی چجوری بگم...این دلتنگی با تمام دلتنگی ها فرق داره و من واقعا دارم معنیِ دلتنگیو میفهمم؛بعضی اوقات جوری دلتنگش میشم که همش احساس میکنم اگه الان نتونم باهاش حرف بزنم میمیرم و هرچند که نمیتونم اما واقعا روحم میمیره و زنده میشه..قلبم یجوری شده..من واقعا دارم عشق رو حس میکنم و این دلتنگی کاملا بهم ثابتش میکنه...جوری دلتنگِ «او» شدم که انگار خیلی دلم هواشو میکنه،احساس میکنم باهاش قبلا حرف زدم و دیدمش و حالا دوباره میخوام باهاش روبرو بشم،بعضی از اتفاقات برام آشنایی دارن انگار که همشون رو با «او» تجربه کردم...شاید نشانه هایی از زندگی قبلیم با «او» باشن اما با این حال دلتنگی که گرفتارش شدم بیش از حد دلتنگیه و..شاید فکر کنید یک دلتنگی سادست اما اینجوری نیست..هرشب با عکسش حرف میزنم،ناخداگاه گریه میکنم،بغلش رو تصور میکنم و تمام چیزهایی رو که دربارش بهم حس امنیت میدن رو تصور میکنم و هربار بیشتر دلتنگش میشم...میدونم هیچ دلیلی نداره اینارو به شما بگم اما حس کردم نیازه خودم رو خالی کنم..من..واقعا «او» رو دوست دارم و همتون هم میدونید..کلا امسال من به انتظار گذشت و این صبرها دارن منو به معنای واقعی تیکه تیکه میکنن...اما شاید در سال جدید دیدار بالاخره اتفاق بیوفته ولی من به شدت نگران «او» هستم..در این شرایط خیلی میترسم تا خِدای نکرده اتفاقی واسش بیوفته..اون تهران زندگی میکنه و من هم هیچ اطلاعی از وضعیتش ندارم فقط امیدوارم تهران نباشه و هرجا که هست جاش امن باشه...خیلی نگران و دلتنگشم...این دلتنگی یک نوع خلع در من ایجاد میکنه که تا جون دارم دلتنگش میشم ولی هیچ راهی وجود نداره..میدونید تمام مشکلات من عاملشون فقط ترس از دست دادنه اما این یکی با همشون متفاوته...دلتنگی چیزی نیست که بتونم کنترلش کنم یا توصیفش کنم به معنای واقعی من میتونم با هزار بدبختی ام که شده مشکلاتمو کنترل کنم اما دلتنگی تنها چیزیه که حتی یک درصد هم کنترلی بر روش ندارم و میدونم اگر این صبرها ادامه پیدا کنه آخر سر دلتنگی یک بلایی بر سرم میاره...به هرحال 282 روز گذشت و من هنوز «او» رو ندیدم..گفتم بهار میشه!نشد،گفتم تابستون میشه!نشد،گفتم پاییز میشه!نشد،گفتم زمستون حتما میشه!بازم نشد،و بالاخره «او» رو با غم های زیادی دیدم و قلبم تیکه تیکه شد و از بین رفت...تمام امیدهام با لحظه های مختلفی نابود شدن و من الان فقط یک چیز میتونم بگم:دلم واقعا براش پر میزنه..:)💔
-با این حال مرسی که تا آخر خوندید.🤝🏻

-𝐀𝐜𝐭𝐨𝐫 𝐀𝐫𝐢𝐲𝐚𝐧𝐚>>>>>🎬🌑
        ★            ★            ★            ★
دیدگاه ها (۱۰)

'منم باختم...منم دیدنِ «او» رو باختم..یادتونه گفته بودم تابس...

'به قولِ شما آقای افشاری...تنها حرفی که میتونم بهش در این رو...

غمت پشتِ پنجره نشسته است،باران می بارد...!با صدایِ بلند کتاب...

دوستت دارمبسیار بیشتر از آنچه در باورِ توست،بسیار بیشتر از آ...

---!---!---!--؟? ... خدایا حال دلم اینروزا و شبها خیلی بالا ...

خیلی این تیکه از کتاب رو دوست دارم🙃 هربار هم پیدا کنم پستش م...

واقعا دلیلشو نمیدونم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط