ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمهی جانهای بیقرار...
ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمهی جانهای بیقرار...
کجای این دنیایِ بیدر و پیکر بنشینم که جای خالیات، تمامِ هستیام را به آتش نکشد؟ قلم در دستم میلرزد، نه... میسوزد! واژهها در گلویِ غمگرفتهام بغض کردهاند. چگونه بنویسم «وداع»، وقتی هر حرفش تازیانهای است بر پیکرِ خستهی این قلبِ بیپناه؟
جهان، بی تو، دیگر نه طلوع دارد و نه غروب؛ تنها یک شبِ بیانتهایِ سرد است که ستارههایش هم از داغِ تو، خاکستر شدهاند. چشمانم؟ دریایی از خون است که هر شب در ساحلِ نبودنت، موج برمیدارد و به صخرههایِ سختِ فراق میکوبد. کاش میدانستی این سکوتِ بعد از تو، چه فریادهایِ خاموشی را در سینهام دفن کرده است!
آقای شهیدم! تو رفتی و با رفتنت، نفسهایِ زمین هم به شماره افتاد. تو که «عشق» را در مکتبِ خون معنا کردی، حالا در کدام کهکشان، دستهایِ زخمیات را برایِ شفاعتِ ما بلند کردهای؟ هر نسیمِ سحری که میوزد، بویِ پیرهنِ پارهات را دارد؛ بویی که قلبم را به هزار تکه تقسیم میکند.
کاش بودی و میدیدی که چگونه در نبودنت، آوارِ غربت، سقفِ خانهیِ دلمان را بر سرِ آرزوهایمان خراب کرده است. تو پناهِ بیپناهان بودی و حالا، ما ماندهایم و این طوفانِ سهمگینِ تنهایی. انگار تقدیر، خنجرش را تیز کرده تا رگِ صبرِ ما را در فقدانِ تو ببُرد.
اما... مگر میشود تو را در خاک جست؟ تو در تپشِ تکتکِ رگهایمان جاری هستی. ما تو را نه در قابِ عکسها، که در لرزشِ هر دستِ استوار، در سرخیِ هر قطره خونِ مظلوم، و در عهدی که با خونِ تو بستهایم، فریاد میزنیم. تو در ریشهیِ جانِ این خاک گره خوردهای؛ ریشهای که هیچ طوفانی را یارایِ لرزاندنش نیست.
میروم، در حالی که نیمی از وجودم را همراهِ تابوتِ تو در خاکِ سردِ این دنیا جا گذاشتهام. ای رهبرِ شهیدم، ای مرهمِ زخمهایِ بیپایان...
سفرت به خیر، اما بدان که بعد از تو، خورشید هم دیگر به طلوع راضی نیست. ما تا ابد، داغدارِ این «نبودن»ِ محضیم، تا روزی که در آن سویِ افق، در آغوشِ رحمتِ حق، دوباره آرام بگیریم.
خداحافظ ای تمامِ هستیِ ما... تا دیدار در فردوسِ برین. 💔🥀»
#صالح_شریفی ✍️
#لبیک_یا_خامنه_ای
#فتح_خیبر
#مرگ_بر_آمریکا
#وما_رميت_إذ_رميت_ولكن_الله_رمى
┄┅┅❅🇮🇷❅┅┅┄
#بنات_المهدی
https://eitaa.com/joinchat/3245080820Cd662284f32
🍃✨️
══°✦ ❃ ✦°══
کجای این دنیایِ بیدر و پیکر بنشینم که جای خالیات، تمامِ هستیام را به آتش نکشد؟ قلم در دستم میلرزد، نه... میسوزد! واژهها در گلویِ غمگرفتهام بغض کردهاند. چگونه بنویسم «وداع»، وقتی هر حرفش تازیانهای است بر پیکرِ خستهی این قلبِ بیپناه؟
جهان، بی تو، دیگر نه طلوع دارد و نه غروب؛ تنها یک شبِ بیانتهایِ سرد است که ستارههایش هم از داغِ تو، خاکستر شدهاند. چشمانم؟ دریایی از خون است که هر شب در ساحلِ نبودنت، موج برمیدارد و به صخرههایِ سختِ فراق میکوبد. کاش میدانستی این سکوتِ بعد از تو، چه فریادهایِ خاموشی را در سینهام دفن کرده است!
آقای شهیدم! تو رفتی و با رفتنت، نفسهایِ زمین هم به شماره افتاد. تو که «عشق» را در مکتبِ خون معنا کردی، حالا در کدام کهکشان، دستهایِ زخمیات را برایِ شفاعتِ ما بلند کردهای؟ هر نسیمِ سحری که میوزد، بویِ پیرهنِ پارهات را دارد؛ بویی که قلبم را به هزار تکه تقسیم میکند.
کاش بودی و میدیدی که چگونه در نبودنت، آوارِ غربت، سقفِ خانهیِ دلمان را بر سرِ آرزوهایمان خراب کرده است. تو پناهِ بیپناهان بودی و حالا، ما ماندهایم و این طوفانِ سهمگینِ تنهایی. انگار تقدیر، خنجرش را تیز کرده تا رگِ صبرِ ما را در فقدانِ تو ببُرد.
اما... مگر میشود تو را در خاک جست؟ تو در تپشِ تکتکِ رگهایمان جاری هستی. ما تو را نه در قابِ عکسها، که در لرزشِ هر دستِ استوار، در سرخیِ هر قطره خونِ مظلوم، و در عهدی که با خونِ تو بستهایم، فریاد میزنیم. تو در ریشهیِ جانِ این خاک گره خوردهای؛ ریشهای که هیچ طوفانی را یارایِ لرزاندنش نیست.
میروم، در حالی که نیمی از وجودم را همراهِ تابوتِ تو در خاکِ سردِ این دنیا جا گذاشتهام. ای رهبرِ شهیدم، ای مرهمِ زخمهایِ بیپایان...
سفرت به خیر، اما بدان که بعد از تو، خورشید هم دیگر به طلوع راضی نیست. ما تا ابد، داغدارِ این «نبودن»ِ محضیم، تا روزی که در آن سویِ افق، در آغوشِ رحمتِ حق، دوباره آرام بگیریم.
خداحافظ ای تمامِ هستیِ ما... تا دیدار در فردوسِ برین. 💔🥀»
#صالح_شریفی ✍️
#لبیک_یا_خامنه_ای
#فتح_خیبر
#مرگ_بر_آمریکا
#وما_رميت_إذ_رميت_ولكن_الله_رمى
┄┅┅❅🇮🇷❅┅┅┄
#بنات_المهدی
https://eitaa.com/joinchat/3245080820Cd662284f32
🍃✨️
══°✦ ❃ ✦°══
- ۵۴۳
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط