شبی حیران و سرگردان ز کوی تو گذر کردم

شبی حیران و سرگردان، ز کوی تو گذر کردم

شبی حیران و سرگردان، ز کوی تو گذر کردم
پریشان حال و بی سامان، شبم را با تو سر کردم

نشستم درب آن خانه، که روزی ساکنش بودی
شبی دلگیر وابری که، به یاد تو سحر کردم

چه حالی بهتر از این حال، میان کوچه ی معشوق
چه دردی که نگفتم من، چه چشمانی که تر کردم

سرم را تکیه بر دیوار، نگاه خسته ام پُر خواب
نفهمیدم چه بر من شد، به رویایت سفر کردم

شنیدم من صدایی را، گمان کردم تو برگشتی
ببین با من چه کردی تو، که خود را در به در کردم
دیدگاه ها (۱)

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿دلم خون است و کس از حالِ این دل باخبر...

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

گویند عاشق و معشوقی با هم قراری گذاشتند. معشوق سر قرار آمد و...

گذر کردم شبی از کوی پیریسر کوچه نشسته بر حصیریسراپا ژنده پوش...

️ألسَّلٰامُ عَلَیکَ یٰا عَلی اِبنِ موسَی أَلرّضٰآ ... دل سو...

گاه شبها می نشینم در کنار پنجرهمی گشایم در بسوی کوچه ی صد خا...

ماه خونین پارت ۳

#داستان من اسمم تینا 15 سالمه .یک روز رفته بودیم باغمون،من ر...

.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۴۵۸→

منظومه ی “آبی، خاکستری، سیاه”در شبان غم تنهايى خويشعابد چشم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط