{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عروسک کوچولوی من

.
اسم رمان به کمک یومه جونه چون درازک زغال نبودش ازش کمک بگیرم ، همه دست بزنن برای یومه🤡❤️
https://wisgoon.com/lostt00
اینم بگم تک پارتیه ولی چون ویسگون گیر میده ادامشو توی پست بعد میزارم
.
به آرامی میخندید و به دیوار خیره شده بود ، هرچه نباشد دیگر به فضای تيمارستان، حرف زدن با دوست خیالی اش و خندیدن به دیوار عادت کرده بود
تا اینکه روزی روانپزشکی به نام 《 اوسامو دازای 》که معروف ترین روانپزشک یوکوهاما بود تصمیم به درمان او می‌گیرد ، تا تيمارستان راه طولانی ای نبود ولی آنقدر ها هم نزدیک نبود ؛ به طرف ماشینش رفت و در صندوق عقب رو باز کرد ، تجهیزات پزشکی اش رو گذاشت و در را بست ، تا اونجا رانندگی کرد وقتی رسید در رو باز کرد و خدمه ی تيمارستان به او تزئین کردن
وقتی رسید پرستار جلو اومد و گفت : اوه آقای اوسامو شمایین ؟ خوش اومدین
- اتاق مریض کجاست؟
انتهای راه رو
- ممنونم
به طرف اتاق رفت ، وقتی در را باز کرد با مو هویجیه زیبایش روبه رو شد ؛ وسایلش را گوشه ی اتاق گذاشت و روبه روی چویا نشست
- سلام
جوابی نشنید*
- چویا؟
چویا با چشمانی بی روح و نگاهی سرد به دازای نگاه کرد *
تا اینکه دازای سکوت را با سوال هایش شکست
- از مرگ ترسی داری؟
چویا با کمی مکث به او نگاه کرد و گفت : نه
کمی دیگر از او سوال پرسید تا اینکه وقتشان تموم شد
- فردا بازم برمیگردم عروسک روانی
هوم
- فعلا
دازای همانطور که داشت به طرف ماشینش میرفت به چویا فکر میکرد ، شاید به اون هویجی روانی علاقه مند شده بود
به مرور زمان ، چویا داشت درمان میشد و دازای از این بابت خوشحال بود
کم کم چویا بهبود پیدا کرد و سلامت روانش رو بدست آورد
در روز 19 ژوئیه سال 2022 زمانی که چویا و دازای باهم به پیشنهاد چویا به پارکی در نزدیکی حومه‌ی شهر رفته بودند
چویا گفت : زمان کودکی ام من زیاد به اینجا می آمدم
دازای : اینجا خیلی گل های زیبا و خوش بویی دارد
چویا : همینطور است که میگویی
وهمینطور که حرف می‌زدند‌ ، در حالی که باد می‌وزید و برگ درختان را تکان میداد ، و عطر خوش بوی گل های رز سفیدی که دازای در دست داشت و پشت خود قایمش کرده بود تا به چویا بدهد همه جا را پر کرده بود ؛ دازای از علاقه ی خود نسبت به چویا گفت و به او درخواست ازدواج داد اما در همان لحظه ، زمانی که باد همه ی گل ها و برگ درختان را به رقص در آورده بود و با آنها به آرامی سخن می‌گفت ؛ ماشینی کنترل خود را از دست داد و مستقیما به طرف چویا رفت ، در همان لحظه چویا یاد حرف خودش افتاد
●□●□●□●
- از مرگ ترسی داری؟
نه
●□●□●□
همچیز انگار کندتر از قبل حرکت می‌کرد؛ چویا در مرور خاطرات خود غرق شده بود تا اینکه با صدای دازای به خودش آمد :
چویااااا
صدای اصابت ماشین*
دیدگاه ها (۱۸)

عروسک کوچولوی من

اگه تونستم امروز تموم میکنم رمانمو میزارم 🗿❤️

اگر خدا بخواهد امشب رمان جدیدم رو تموم میکنم پست میکنم🗿❤️

واقعیتش از نیکولای بدم میاد ، دوباره چویا شدم🗿☕️

هنتای :: سوکوکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط