part
part 1🦋
لیلی:روزی روزگار دختری تنها زیر بارون نشسته بود تو خیابون چون مامانشو گم کرده بود اما.........
(فلش بک به 15 سال قبل)
ویو لیلی
آه ای خدا باید پاشم برم مدرسه کی حوصله داره آها سلام من چوی لیلی هستم ۹ سالمه تقریباً 1 ماه از باز شدن مدرسه ها میگذره مامانمو یک هفته اس ندیدم اما عادت دارم زیاد میره سفر کاری منم پیش اجوما میمونم امروزم تولدمه هعی فک نکنم کسی یادش باشه(وضعیت من ۹ روز دیگه😅🫠)ولش کن بلند شم رفتم سرویس دستمو صورتمو شستم رفتم پایین صبحونه خوردم و رفتم مدرسه
(پرش زمانی به بعد مدرسه)
اه خسته شدما وایسا ببینم اون ماشین مامان نیست؟
لانا:لیلی دخترم(بلند)
لیلی:مامان سلام(رفت سمتش)
لانا:سلام عشق مامان(بغلش کرد)
لیلی:دلم برات تنگ شده بود
لانا:منم، عزیزم میای قبل رفتن به خونه بریم یجایی؟
لیلی:اره اما کجا
لانا:بریم خودت میفهمی
لیلی:باوش
(سوار ماشین شدن)
ویو لانا
سلام من کارین لایلا هستم
( از ایتالیا فقط چون توی ایتالیا من باید با پسر رئیس جمهور ازدواج میکردم فرار کردم و اسممو عوض کردم وقتی اومدم اینجا با یه پسری دوست شدم به اسم جئون چونهو(بابای لیلی)منو اون خیلی صمیمی شدیم و رفتیم و باهم ازدواج کردیم سنم کم بود اما خب بعد من باردار شدم و به همه گفتم بهم تجا..و...ز... شده چون چونهو مرد و فقط پدر چونهو میدونستم که من با چونهو ازدواج کردم)
حالا اینارو ولش
من خیلی لیلی رو دوست دارم ولی این یک هفته سفر کاری نبودم راستش من توی سئول بودم اما مجبور بودم دروغ بگم چون شرکت داره ورشکست میشه و من دیگه هیچ دارایی ندارم برای همین مجبورم لیلی رو بدم به بابای چونهو یعنی پدر بزرگش و دلم خیلی براش تنگ میشه
(پایان ویو لانا)
(رسیدن به یه پارک)
لیلی:وای مامان اومدیم پارک(ذوق)
لانا:اره عزیزم برو بازی کن(بغض همراه با لبخند)
لیلی:مامان حالت خوبه
لانا:اره عزیزم برو بازی کن
(بیست مین بعد)
لیلی:اه مامان خسته شدم
لانا:ههه فداتشم بیا بغلم ببینم(دستاشو باز کرد)
لیلی:(رفت بغلش)
لانا:دختر مامان میخوام یه قولی بهم بدی
لیلی:باشه اما چه قولی؟
لانا:باید قول بدی که هر اتفاقی افتاد بازم بدونی من دوست دارم
لیلی:مثلاً چه اتفاقی؟
لانا:هر چیزی مهم نیس فراموشش ک......
(ذهن لانا:اه لعنتی اومدن)
(منظورش چانهونگ پدر بزرگ لیلی و کوک)
لیلی:مامان چی شد
لانا:هیچی عزیزم بستنی میخوری؟
لیلی:اره
لانا:باشه اما اول باید بهم یه بوس بدی
لیلی:(اونو بوسید)
لانا:و یه بغل
لیلی:(با تعجب بهش بغل داد)
(فلش بک به زمان حال)
لیلی:راستش اونجا خیلی تعجب کردم که چرا مامانم اینطوری کرد
🗣️:داشته ازت خداحافظی میکرده؟
لیلی:اهومم
🗣️:اوه من متاسفم
لیلی:تقصیر تو نیست،خب بریم برای ادامه
(فلش بک به گذشته)
لانا:خب دیگه من برم بستنی بخرم زود میام باش
لیلی:باش
(بچه ها این علامت ~ یعنی تو ذهنشون حرف میزنن)
(لانا)~ آروم رفتم سمت اون مغازه اما یهو سریع رفتم سمت ماشین و همون لحظه بارون زد لیلی هم با گریه و جیغ دنبال ماشین میومد منم با گریه پامو گذاشتم رو پدال گاز و دیگه هیچی نفهمیدم
ویو لیلی
مامان رفت که بستنی بگیره اما یهو رفت سوار ماشین شد و منو زیر بارون تنها گذاشت رفتم رو صندلی نشستم و تا تونستم گریه کردم که یه پیر مرد اومدو گفت
چانهونگ:سلام کوچولو چرا داری گریه میکنی
لیلی:ما..مانم منو ول کرد(گریه)
چانهونگ:خب اشکال نداره میخوای بریم خونه ما؟
لیلی:اما من که شمارو نمیشناسم
چانهونگ:مامانت به من گفت مواظبت باشم
لیلی:مامانم؟
چانهونگ:اره حالا میای بریم
لیلی:باش
(پرش زمانی به موقعی که رفتن عمارت)
لیلی:واو خونتون از خونه ماعم بزرگتره
چانهونگ:هومم(😊)
جیونگ:عه سلام اومدین
لیلی:(به عرض ادب سرشو خم کرد)
چانهونگ:بله اومدیم این مهمون کوچولوعم حالا حالاها مهمونمون هست
جیونگ:اوه سلام چه خانوم خوشگلی
لیلی:سلام ممنون شماهم خیلی مهربونید
جیونگ:ای خدا نگاش کن
چانهونگ:خب نمیزاری بیایم تو
جیونگ:حیح یادم رفت بیاید داخل(🤭)
(ویو ادمین)
رفتن داخل و چانهونگ رو کاناپه نشست لیلی همونجا وایساد و جیونگ گفت غذا امادست خدمتکارا رفتن استراحت ولی لیلی گشنش نبود برای همین چانهونگ به خدمتکارا گفت لیلی رو ببرن به اتاقش اتاق لیلی خیلی خوشگل و دخترونه بود...........
دستام شکست دیگه بسه🫠
ببخشید این یکی خیلی چرت شد خودم وسط نوشتن بدم اومد
لیلی:روزی روزگار دختری تنها زیر بارون نشسته بود تو خیابون چون مامانشو گم کرده بود اما.........
(فلش بک به 15 سال قبل)
ویو لیلی
آه ای خدا باید پاشم برم مدرسه کی حوصله داره آها سلام من چوی لیلی هستم ۹ سالمه تقریباً 1 ماه از باز شدن مدرسه ها میگذره مامانمو یک هفته اس ندیدم اما عادت دارم زیاد میره سفر کاری منم پیش اجوما میمونم امروزم تولدمه هعی فک نکنم کسی یادش باشه(وضعیت من ۹ روز دیگه😅🫠)ولش کن بلند شم رفتم سرویس دستمو صورتمو شستم رفتم پایین صبحونه خوردم و رفتم مدرسه
(پرش زمانی به بعد مدرسه)
اه خسته شدما وایسا ببینم اون ماشین مامان نیست؟
لانا:لیلی دخترم(بلند)
لیلی:مامان سلام(رفت سمتش)
لانا:سلام عشق مامان(بغلش کرد)
لیلی:دلم برات تنگ شده بود
لانا:منم، عزیزم میای قبل رفتن به خونه بریم یجایی؟
لیلی:اره اما کجا
لانا:بریم خودت میفهمی
لیلی:باوش
(سوار ماشین شدن)
ویو لانا
سلام من کارین لایلا هستم
( از ایتالیا فقط چون توی ایتالیا من باید با پسر رئیس جمهور ازدواج میکردم فرار کردم و اسممو عوض کردم وقتی اومدم اینجا با یه پسری دوست شدم به اسم جئون چونهو(بابای لیلی)منو اون خیلی صمیمی شدیم و رفتیم و باهم ازدواج کردیم سنم کم بود اما خب بعد من باردار شدم و به همه گفتم بهم تجا..و...ز... شده چون چونهو مرد و فقط پدر چونهو میدونستم که من با چونهو ازدواج کردم)
حالا اینارو ولش
من خیلی لیلی رو دوست دارم ولی این یک هفته سفر کاری نبودم راستش من توی سئول بودم اما مجبور بودم دروغ بگم چون شرکت داره ورشکست میشه و من دیگه هیچ دارایی ندارم برای همین مجبورم لیلی رو بدم به بابای چونهو یعنی پدر بزرگش و دلم خیلی براش تنگ میشه
(پایان ویو لانا)
(رسیدن به یه پارک)
لیلی:وای مامان اومدیم پارک(ذوق)
لانا:اره عزیزم برو بازی کن(بغض همراه با لبخند)
لیلی:مامان حالت خوبه
لانا:اره عزیزم برو بازی کن
(بیست مین بعد)
لیلی:اه مامان خسته شدم
لانا:ههه فداتشم بیا بغلم ببینم(دستاشو باز کرد)
لیلی:(رفت بغلش)
لانا:دختر مامان میخوام یه قولی بهم بدی
لیلی:باشه اما چه قولی؟
لانا:باید قول بدی که هر اتفاقی افتاد بازم بدونی من دوست دارم
لیلی:مثلاً چه اتفاقی؟
لانا:هر چیزی مهم نیس فراموشش ک......
(ذهن لانا:اه لعنتی اومدن)
(منظورش چانهونگ پدر بزرگ لیلی و کوک)
لیلی:مامان چی شد
لانا:هیچی عزیزم بستنی میخوری؟
لیلی:اره
لانا:باشه اما اول باید بهم یه بوس بدی
لیلی:(اونو بوسید)
لانا:و یه بغل
لیلی:(با تعجب بهش بغل داد)
(فلش بک به زمان حال)
لیلی:راستش اونجا خیلی تعجب کردم که چرا مامانم اینطوری کرد
🗣️:داشته ازت خداحافظی میکرده؟
لیلی:اهومم
🗣️:اوه من متاسفم
لیلی:تقصیر تو نیست،خب بریم برای ادامه
(فلش بک به گذشته)
لانا:خب دیگه من برم بستنی بخرم زود میام باش
لیلی:باش
(بچه ها این علامت ~ یعنی تو ذهنشون حرف میزنن)
(لانا)~ آروم رفتم سمت اون مغازه اما یهو سریع رفتم سمت ماشین و همون لحظه بارون زد لیلی هم با گریه و جیغ دنبال ماشین میومد منم با گریه پامو گذاشتم رو پدال گاز و دیگه هیچی نفهمیدم
ویو لیلی
مامان رفت که بستنی بگیره اما یهو رفت سوار ماشین شد و منو زیر بارون تنها گذاشت رفتم رو صندلی نشستم و تا تونستم گریه کردم که یه پیر مرد اومدو گفت
چانهونگ:سلام کوچولو چرا داری گریه میکنی
لیلی:ما..مانم منو ول کرد(گریه)
چانهونگ:خب اشکال نداره میخوای بریم خونه ما؟
لیلی:اما من که شمارو نمیشناسم
چانهونگ:مامانت به من گفت مواظبت باشم
لیلی:مامانم؟
چانهونگ:اره حالا میای بریم
لیلی:باش
(پرش زمانی به موقعی که رفتن عمارت)
لیلی:واو خونتون از خونه ماعم بزرگتره
چانهونگ:هومم(😊)
جیونگ:عه سلام اومدین
لیلی:(به عرض ادب سرشو خم کرد)
چانهونگ:بله اومدیم این مهمون کوچولوعم حالا حالاها مهمونمون هست
جیونگ:اوه سلام چه خانوم خوشگلی
لیلی:سلام ممنون شماهم خیلی مهربونید
جیونگ:ای خدا نگاش کن
چانهونگ:خب نمیزاری بیایم تو
جیونگ:حیح یادم رفت بیاید داخل(🤭)
(ویو ادمین)
رفتن داخل و چانهونگ رو کاناپه نشست لیلی همونجا وایساد و جیونگ گفت غذا امادست خدمتکارا رفتن استراحت ولی لیلی گشنش نبود برای همین چانهونگ به خدمتکارا گفت لیلی رو ببرن به اتاقش اتاق لیلی خیلی خوشگل و دخترونه بود...........
دستام شکست دیگه بسه🫠
ببخشید این یکی خیلی چرت شد خودم وسط نوشتن بدم اومد
- ۴۱۰
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط