چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست

چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست

چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست
جا به اندازه تنهایی من در من نیست

چشم می‌دوزم در چشم رفیقانی که
عشق در باورشان قد سر سوزن نیست

دست برداشتم از عشق که هر دست سلام
لمس آرامش سردی‌ست که در آهن نیست

حس بی قاعده عقل و جنون با من بود
درک این حال به هم ریخته تقریبا نیست

سال‌ها بود ازین فاصله می‌ترسیدم
که به کوتاهی دل کندن و دل بستن نیست

رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم
جا به اندازه تنهایی من در من نیست :))
دیدگاه ها (۶)

قایقی خواهم ساخت ..

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت...

رمان اسیر خان پارت ۲ دوم

پشت نقاب عشق💗وقتی جونگ‌کوک و ا.ت به عمارت رسیدن، هوا تاریک ش...

چند پارتی

واییحح بچه هاا ساعت 2:20 شب اومدم غیبت کنم و حرص بخورم👺😭🙏🏻من...

پارت اول: «معامله در سایه‌ها»عمارت سنگی در دل مه و باران ملا...

چند سالی ست که تکلیف دلم روشن نیستجا به اندازه ی تنهایی من د...

چند سالي ست كه تكليف دلم روشن نيستجا به اندازه ي تنهايي من د...

چند سالی ست که تکلیف دلم روشن نیستجا به اندازه ی تنهایی من د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط