حاجی یه خوابی دیدم
حاجی یه خوابی دیدم ... 🤓☝️
خواب دیدم عروسی داییمه ... بعد دازای داشت غذا پخش میکرد ، خاله و مامانم دازای رو دعوا میکردن که چرا داری کم غذا میکشی ... بعد یک پسره اومد یواشکی دوتا بسته غذا برداشت فرار کرد ... دوتا پسر خاله هام و دختر خالم دویدن دنبالش ... منم پشت سرشون آروم میومدم وقتی رسیدم در خونه دوستم با دوچره زده بود روی پسره ... همه غذا ها ریخته بود و پسره مثل کارتون تام و جری پهن شده بود 👽
بعد دازای اومد گفت : حیف غذا😔 میرم یکی دیکه بیارم 🤓
منم بازوش رو کشیدم و گفتم : نمیخواد همه جا رو به گند کشیدی ...
بعد سر کله یکی دیگه از پسر خاله هام ( خیلی پسر خاله دارم 😔🎀 ) پیدا شد که تز سر قرار برگشته ... همراه گوجو ... ( دست همو گرفته بودن 😂 )
خواب دیدم عروسی داییمه ... بعد دازای داشت غذا پخش میکرد ، خاله و مامانم دازای رو دعوا میکردن که چرا داری کم غذا میکشی ... بعد یک پسره اومد یواشکی دوتا بسته غذا برداشت فرار کرد ... دوتا پسر خاله هام و دختر خالم دویدن دنبالش ... منم پشت سرشون آروم میومدم وقتی رسیدم در خونه دوستم با دوچره زده بود روی پسره ... همه غذا ها ریخته بود و پسره مثل کارتون تام و جری پهن شده بود 👽
بعد دازای اومد گفت : حیف غذا😔 میرم یکی دیکه بیارم 🤓
منم بازوش رو کشیدم و گفتم : نمیخواد همه جا رو به گند کشیدی ...
بعد سر کله یکی دیگه از پسر خاله هام ( خیلی پسر خاله دارم 😔🎀 ) پیدا شد که تز سر قرار برگشته ... همراه گوجو ... ( دست همو گرفته بودن 😂 )
- ۹۵۹
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط