روزی یک کشتی در ساحل لنگر انداخت

روزی یک کشتی در ساحل لنگر انداخت

روزی یک کشتی در ساحل لنگر انداخت
بار کشتی بشکه‌هایی از عسل بود
پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود و به بازرگان گفت: از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی
تاجر نپذیرفت و پیرزن رفت...

سپس تاجر به دستیارش سپرد که آدرس آن پیرزن را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد. آن مرد تعجب کرد و گفت از تو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی و الان یک بشکه کامل به او میدهی؟

تاجر جواب داد: ای جوان او به اندازه خودش درخواست میکند و من در حد و اندازه خودم میبخشم...

پروردگارا ...
کاسه های حوائج ما کوچک و کم عُمقند، خودت به اندازه ی سخاوتت بر من و دوستانم عطا کن که سخاوتمندتر از تو نمیشناسیم🙏🌸

🌿آرزوهاتون را به دستان خدا بسپاری
دیدگاه ها (۰)

#داستان_کوتاه روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسل...

🔸 روزی یک کشتی در ساحل لنگر انداخت، بار کشتی بشکه‌هایی از عس...

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه ب...

🔅#پندانه✍️ آرزوهايتان را به خدا بسپارید🔹روزی یک کشتی پر از ع...

تاجر عسلروزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداختوعسلها درون...

✅ از بزرگان کم نخواهیم :

ظرف_عسلروزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون...

#ظرف_عسلروزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درو...

چهارشنبه95/05/20ساعت17:49روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط