𝁙 𝒟𝖺𝗇︎𝗌 𝗎𝗇︎ 𝗋
𝁙 𝒟𝖺𝗇︎𝗌 𝗎𝗇︎ 𝗋𝖾𝗏︎𝖾﹐
𝗅︎𝖾 𝗏︎𝗋𝖺𝗂 𝗆︎𝗈𝗂.
🪧 ࣪ حقیقت، همراه با تو عیان میگردد.
شیرهئ جان خسته و واماندهام، در هنگام رویارویی با دگران همان منی است که نقاب، ماهیت او میشود، و تنها حقیقتی دروغین، بهر انها زِ من نشئت میگیرد؛
اما همراه با تو، منی ساخته میشود که گمانام بر ان است؛ که راستین بودن، زِ ان بر سرشتام پیچک میخورد، و ریشه میزند.
حزن بئانتهای من، تنها غمخواری که دارد تویی، و در پایان نقطهای که من میایستم؛
تو تنها پناه این ادمک مردهدل، و مأوا بودن خود را به اثبات میرسانی. میدانی؟ حضورِ توست که غم من، در آن رنگ میگیرد و تنها این تو، رنگزن جان مغموم من میشوی.
شادکامیام، تنها تبسمی که لبان آسمان ندیدهام را به خود لمس میکند، با علت تو، نقش و نگار میگیرد و با بودشهای ناشناختهئ تو، اشکار میشود.
این من است که، من بودن را با تو میخواهد و همراه با گامهای بلند و کوتاهات، خواستار قدمرو بودن با تو در این جادهئ دور و سرد و دراز است.
تنها تویی که، من را به من بودن نزدیک میکنی.
𝗅︎𝖾 𝗏︎𝗋𝖺𝗂 𝗆︎𝗈𝗂.
🪧 ࣪ حقیقت، همراه با تو عیان میگردد.
شیرهئ جان خسته و واماندهام، در هنگام رویارویی با دگران همان منی است که نقاب، ماهیت او میشود، و تنها حقیقتی دروغین، بهر انها زِ من نشئت میگیرد؛
اما همراه با تو، منی ساخته میشود که گمانام بر ان است؛ که راستین بودن، زِ ان بر سرشتام پیچک میخورد، و ریشه میزند.
حزن بئانتهای من، تنها غمخواری که دارد تویی، و در پایان نقطهای که من میایستم؛
تو تنها پناه این ادمک مردهدل، و مأوا بودن خود را به اثبات میرسانی. میدانی؟ حضورِ توست که غم من، در آن رنگ میگیرد و تنها این تو، رنگزن جان مغموم من میشوی.
شادکامیام، تنها تبسمی که لبان آسمان ندیدهام را به خود لمس میکند، با علت تو، نقش و نگار میگیرد و با بودشهای ناشناختهئ تو، اشکار میشود.
این من است که، من بودن را با تو میخواهد و همراه با گامهای بلند و کوتاهات، خواستار قدمرو بودن با تو در این جادهئ دور و سرد و دراز است.
تنها تویی که، من را به من بودن نزدیک میکنی.
- ۲.۶k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط