{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود»

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود»

مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه برای این چهاردیواری که سقفش دیگر آن ابهتِ همیشگی را ندارد، بلکه برای «سایه‌ای» که از سرم کم شد. غروب که می‌شود، انگار تمامِ نفس‌های خانه به شماره می‌افتد. هر گوشه‌ای را که نگاه می‌کنم، جای خالی‌ات مثل زخمی تازه دهان باز می‌کند

غروب میشه… همان ساعتی که همیشه با صدای تو، با آمدنت، از دلِ تنهایی نجات می‌یافتم. حالا اما، غروب یعنی شروعِ یک خفگیِ دیگر. آسمانِ بیرون شاید زیبا باشد، اما برای من، رنگِ خونِ دلِ این دختر است که در انتظارِ تو می‌ماند.

بابا… تو که رفته‌ای، غروب‌ها دیگر پایانِ روز نیستند، پایانِ امنیتِ من‌اند. وقتی خورشید پایین می‌رود، انگار سایه‌ی تو هم با خودش به آسمان می‌رود و من در تاریکیِ این خانه، تنها مانده‌ام. همیشه می‌گفتم غروب‌ها زیبا هستند، اما نمی‌دانستم غروب، همان زمانی است که جای خالیِ تو در کنارم، از هر تاریکی‌ای سنگین‌تر می‌شود.
#پدرم🖤🥀

.

.

.
دیدگاه ها (۰)

«دنیا خیلی بی‌رحمه بابا… آدم‌ها برای رفتن آماده می‌شن، اما م...

«شب که از راه می‌رسد، سکوتِ خانه از سکوتِ جهان سنگین‌تر می‌ش...

🌱🌤آسمان روشن شد...صبح من روشن‌تر امروز تو طلوع من باش ،برای ...

«السلام علیک یا صاحب الزمان…ای مولای من، در این روزهایی که س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط