{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖


(پارت 7 و 8 جابجا شده)

ویو تهیونگ

تهیونگ با نگرانی بین جونگکوک و اِریا نگاه کرد.

ـ «خب... من یه سؤال دارم.»

اِریا نگاهش کرد.

ـ «بپرس.»

ـ «اگه جواب ندیم چی؟»

جونگکوک زیر لب گفت:

ـ «تهیونگ...»

ـ «چیه؟ باید بدونم.»

اِریا چند لحظه ساکت موند.

بعد به بادیگاردها اشاره کرد.

ـ «ببرینشون.»

تهیونگ سریع بلند شد.

ـ «کجا؟»

ـ «اتاق بازجویی.»

تهیونگ با وحشت به جونگکوک نگاه کرد.

ـ «داداش، من دیگه شوخی ندارم.»

جونگکوک با آرامش بلند شد.

ـ «نگران نباش.»

ـ «تو هر وقت اینو می‌گی، باید نگران باشم!»

جونگکوک پوزخند زد.

ـ «بالاخره فهمیدی.»

بادیگاردها هر دو رو از اتاق بیرون بردن.

چند قدم که رفتن، تهیونگ آروم کنار گوش جونگکوک گفت:

ـ «اگه زنده موندیم، دیگه هیچ‌وقت با تو دزدی نمیام.»

جونگکوک نگاهش کرد.

ـ «قبوله.»

تهیونگ با تعجب گفت:

ـ «جدی؟»

ـ «آره.»

ـ «چرا؟»

جونگکوک پوزخند زد.

ـ «چون دفعه‌ی بعد تنهایی می‌رم.»

تهیونگ با حرص بهش خیره شد.

ـ «عوضی!»

یکی از بادیگاردها برگشت سمتشون.

ـ «ساکت.»

تهیونگ فوراً ساکت شد.

جونگکوک اما هنوز اون پوزخند رو روی لبش داشت.

درِ اتاق باز شد.

هر دو وارد شدن.

در پشت سرشون بسته شد.

تهیونگ به اتاق خالی نگاه کرد.

ـ «خب...»

جونگکوک دست‌هاش رو توی جیبش فرو برد.

ـ «شروع شد.»

ادامه دارد....

#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
دیدگاه ها (۱۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط