〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_10
ویو میرا
عصر شده بود
توی آشپزخونه نشسته بودم و با بیحوصلگی مشغول خوردن میوه بودم که صدای قدمهای یکی از پشت سرم اومد
مامان اومد جلو
چند لحظه بعد کنارم نشست
نگاهش کردم و لبخند کوچیکی زدم:
«چیزی شده؟»
مامان نگام کرد:
«جمعه برنامه داری؟»
چند ثانیه فکر کردم
بعد شونهای بالا انداختم:
«نه... فکر نکنم»
لبخند ملایمی زد:
«خوبه»
ابروهام بالا رفت:
«چرا؟»
دستش رو برد سمت پارچ آب روب میز و کمی آب توی لیوان ریخت
جرعه ای از آب خورد و بعدش گفت:
«برات یه قرار آشنایی ترتیب دادم»
دستم همونجا متوقف شد
چند ثانیه فقط نگاش کردم:
«ماماننن.. دوباره؟ قرار... آشنایی؟»
سر تکون داد:
«آره»
با اخم مصنوعی ای گفتم:
«مامان، من اصلاً خبر نداشتم»
دستش رو آروم روی دستم گذاشت:
«میدونم»
چند لحظه نگام کرد:
«لازم نیست از الان درباره چیزی تصمیم بگیری. فقط برو و باهاش آشنا شو»
سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:
«ولی من نمیخوام کسی رو فقط به خاطر اسم خانوادهمون ببینم»
لبخند خیلی کمرنگی زد:
«برای همین فقط یه دیداره میرا»
چند ثانیه سکوت کردم
بعدش نفس آرومی کشیدم:
«باشه... میرم... اما فکر نکن قراره زیاد بمونم »
مامان دستم رو یه فشار کوچیک داد:
«ممنونم»
سرمو تکون دادم و دوباره مشغول خوردن شدم
مامان از جاش بلند شد و قبل از رفتن گفت:
«جمعه ساعت هفت آماده باش»
با تعجب سرمو بالا آوردم:
«ساعت هفت؟»
مامان فقط سر تکون داد:
«آره.»
بعد از آشپزخونه رفت
چند ثانیه به جایی که رفته بود نگاه کردم
یه نفس عمیق کشیدم و زیر لب غر زدم:
«هوففف...من حتی جمعههامم دیگه مال خودم نیست...»
تکه دیگهای از میوه برداشتم و به بشقاب خیره شدم
قرار آشنایی...
چه مسخره
واقعاً جمعه قراره با کی روبهرو بشم؟
شرط
۱۲۰ لایک
۴۰ کامنت
۴۰ بازنشر
یدونه لایک مونده بود ولی آپ کردم🎀
این پارت یکم کم بود ولی به بزرگی خودتون ببخشید حال نداشتم🫠
برای پارت بعدی من بودم زود شرطا رو میرسوندم که پارتای بعدی خوبن🙂↔️
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
قـفـس طـلایـی
part_10
ویو میرا
عصر شده بود
توی آشپزخونه نشسته بودم و با بیحوصلگی مشغول خوردن میوه بودم که صدای قدمهای یکی از پشت سرم اومد
مامان اومد جلو
چند لحظه بعد کنارم نشست
نگاهش کردم و لبخند کوچیکی زدم:
«چیزی شده؟»
مامان نگام کرد:
«جمعه برنامه داری؟»
چند ثانیه فکر کردم
بعد شونهای بالا انداختم:
«نه... فکر نکنم»
لبخند ملایمی زد:
«خوبه»
ابروهام بالا رفت:
«چرا؟»
دستش رو برد سمت پارچ آب روب میز و کمی آب توی لیوان ریخت
جرعه ای از آب خورد و بعدش گفت:
«برات یه قرار آشنایی ترتیب دادم»
دستم همونجا متوقف شد
چند ثانیه فقط نگاش کردم:
«ماماننن.. دوباره؟ قرار... آشنایی؟»
سر تکون داد:
«آره»
با اخم مصنوعی ای گفتم:
«مامان، من اصلاً خبر نداشتم»
دستش رو آروم روی دستم گذاشت:
«میدونم»
چند لحظه نگام کرد:
«لازم نیست از الان درباره چیزی تصمیم بگیری. فقط برو و باهاش آشنا شو»
سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:
«ولی من نمیخوام کسی رو فقط به خاطر اسم خانوادهمون ببینم»
لبخند خیلی کمرنگی زد:
«برای همین فقط یه دیداره میرا»
چند ثانیه سکوت کردم
بعدش نفس آرومی کشیدم:
«باشه... میرم... اما فکر نکن قراره زیاد بمونم »
مامان دستم رو یه فشار کوچیک داد:
«ممنونم»
سرمو تکون دادم و دوباره مشغول خوردن شدم
مامان از جاش بلند شد و قبل از رفتن گفت:
«جمعه ساعت هفت آماده باش»
با تعجب سرمو بالا آوردم:
«ساعت هفت؟»
مامان فقط سر تکون داد:
«آره.»
بعد از آشپزخونه رفت
چند ثانیه به جایی که رفته بود نگاه کردم
یه نفس عمیق کشیدم و زیر لب غر زدم:
«هوففف...من حتی جمعههامم دیگه مال خودم نیست...»
تکه دیگهای از میوه برداشتم و به بشقاب خیره شدم
قرار آشنایی...
چه مسخره
واقعاً جمعه قراره با کی روبهرو بشم؟
شرط
۱۲۰ لایک
۴۰ کامنت
۴۰ بازنشر
یدونه لایک مونده بود ولی آپ کردم🎀
این پارت یکم کم بود ولی به بزرگی خودتون ببخشید حال نداشتم🫠
برای پارت بعدی من بودم زود شرطا رو میرسوندم که پارتای بعدی خوبن🙂↔️
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۸۹۴
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط