White Lotus | Part 15
White Lotus | Part 15
سه روز بعد...
امروز آخرین روز تمرین قبل از کنسرت بزرگ پایان سال بود.
سالن تمرین مثل همیشه شلوغ بود.
رقصندهها در حال تمرین بودند، استایلیستها لباسها را آماده میکردند و اعضای تیم مدام بین اتاقها رفتوآمد میکردند.
سوآ مشغول تمرین قسمت آخر آهنگ بود.
ناگهان موسیقی قطع شد.
کارگردان: «بچهها، ده دقیقه استراحت!»
همه با خستگی روی صندلیها نشستند.
سوآ بطری آبش را برداشت و به سمت تراس سالن رفت.
هوای خنک عصر، حالش را کمی بهتر کرد.
چند ثانیه بعد، صدای باز شدن در را شنید.
جونگکوک: «حدس زدم اینجا باشی.»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «از کجا؟»
جونگکوک: «هر وقت شلوغ میشه، میای یه جای ساکت.»
سوآ خندید.
سوآ: «انگار دیگه منو خوب شناختی.»
جونگکوک شانههایش را بالا انداخت.
جونگکوک: «شاید...»
چند لحظه هر دو به منظرهی شهر نگاه کردند.
بعد جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: «یه سؤال؟»
سوآ: «بپرس.»
جونگکوک: «تا حالا شده از شهرت خسته بشی؟»
سوآ بدون فکر جواب داد.
سوآ: «هر روز.»
جونگکوک نگاهش را به او دوخت.
سوآ: «من عاشق موسیقیام... اما گاهی دلم برای یه زندگی معمولی تنگ میشه.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک: «پس تنها نیستم...»
---
همان لحظه...
درِ تراس باز شد.
مدیر سوآ: «سوآ، وقت تمرینه.»
سوآ سرش را تکان داد.
سوآ: «الان میام.»
وقتی مدیر رفت، جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: «امروز بعد از تمرین... وقت داری؟»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
سوآ: «برای چی؟»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: «یه کافهی دنج نزدیک شرکت پیدا کردم. قهوهش خیلی خوبه.»
سوآ چند لحظه سکوت کرد.
دلش میخواست قبول کند...
اما حرفهای مدیر برنامه هنوز در ذهنش بود.
سوآ: «فکر نکنم ایدهی خوبی باشه...»
جونگکوک اخم نکرد.
فقط آرام سرش را تکان داد.
جونگکوک: «میفهمم.»
برای اولین بار...
بین آن دو سکوتی به وجود آمد که هیچکدام از آن خوششان نمیآمد.
در همان لحظه، یکی از کارکنان از دور آنها را صدا زد.
کارمند: «سوآ! جونگکوک! همه منتظرن.»
هر دو بدون اینکه چیزی بگویند، کنار هم وارد سالن شدند.
اما این بار...
فاصلهی بینشان، بیشتر از چند قدم بود.
شرایط سه پارت بعدی :
۶۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
سه روز بعد...
امروز آخرین روز تمرین قبل از کنسرت بزرگ پایان سال بود.
سالن تمرین مثل همیشه شلوغ بود.
رقصندهها در حال تمرین بودند، استایلیستها لباسها را آماده میکردند و اعضای تیم مدام بین اتاقها رفتوآمد میکردند.
سوآ مشغول تمرین قسمت آخر آهنگ بود.
ناگهان موسیقی قطع شد.
کارگردان: «بچهها، ده دقیقه استراحت!»
همه با خستگی روی صندلیها نشستند.
سوآ بطری آبش را برداشت و به سمت تراس سالن رفت.
هوای خنک عصر، حالش را کمی بهتر کرد.
چند ثانیه بعد، صدای باز شدن در را شنید.
جونگکوک: «حدس زدم اینجا باشی.»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «از کجا؟»
جونگکوک: «هر وقت شلوغ میشه، میای یه جای ساکت.»
سوآ خندید.
سوآ: «انگار دیگه منو خوب شناختی.»
جونگکوک شانههایش را بالا انداخت.
جونگکوک: «شاید...»
چند لحظه هر دو به منظرهی شهر نگاه کردند.
بعد جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: «یه سؤال؟»
سوآ: «بپرس.»
جونگکوک: «تا حالا شده از شهرت خسته بشی؟»
سوآ بدون فکر جواب داد.
سوآ: «هر روز.»
جونگکوک نگاهش را به او دوخت.
سوآ: «من عاشق موسیقیام... اما گاهی دلم برای یه زندگی معمولی تنگ میشه.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک: «پس تنها نیستم...»
---
همان لحظه...
درِ تراس باز شد.
مدیر سوآ: «سوآ، وقت تمرینه.»
سوآ سرش را تکان داد.
سوآ: «الان میام.»
وقتی مدیر رفت، جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: «امروز بعد از تمرین... وقت داری؟»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
سوآ: «برای چی؟»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: «یه کافهی دنج نزدیک شرکت پیدا کردم. قهوهش خیلی خوبه.»
سوآ چند لحظه سکوت کرد.
دلش میخواست قبول کند...
اما حرفهای مدیر برنامه هنوز در ذهنش بود.
سوآ: «فکر نکنم ایدهی خوبی باشه...»
جونگکوک اخم نکرد.
فقط آرام سرش را تکان داد.
جونگکوک: «میفهمم.»
برای اولین بار...
بین آن دو سکوتی به وجود آمد که هیچکدام از آن خوششان نمیآمد.
در همان لحظه، یکی از کارکنان از دور آنها را صدا زد.
کارمند: «سوآ! جونگکوک! همه منتظرن.»
هر دو بدون اینکه چیزی بگویند، کنار هم وارد سالن شدند.
اما این بار...
فاصلهی بینشان، بیشتر از چند قدم بود.
شرایط سه پارت بعدی :
۶۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۳.۳k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط