🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت سیام | انتخاب
دنیل از پشت ساختمان بیرون آمد.
— بازی تموم شد.
جونگکوک لانا رو پشت خودش کشید.
— نه. تازه شروع شده.
دنیل خندید.
— هنوز هم قهرمانبازی درمیاری؟
لانا به پدرش نگاه کرد که روی زمین افتاده بود.
— چرا کشتیش؟
دنیل جواب داد:
— چون زیادی میدونست.
— دربارهی چی؟
دنیل نزدیک شد.
— دربارهی تو.
لانا با عصبانیت گفت:
— من چی دارم که همه دنبالش هستن؟!
دنیل چند ثانیه سکوت کرد.
— تو صاحب چیزی هستی که میتونه قدرت هر دو خانواده رو از بین ببره.
جونگکوک گفت:
— دروغ میگه.
دنیل لبخند زد.
— پس ازش بپرس چرا پدرت از هفت سال پیش نقشهی ازدواجتون رو کشید.
لانا به جونگکوک نگاه کرد.
— تو میدونستی؟
جونگکوک آرام گفت:
— نه همهچیز رو.
دنیل گفت:
— حقیقت اینه که ازدواج شما فقط برای اتحاد نبود.
لانا پرسید:
— پس برای چی؟
دنیل جواب داد:
— برای رسیدن به کلیدی که مادرت بهت سپرده.
لانا شوکه شد.
— چه کلیدی؟
دنیل لبخند زد.
— خودت.
ناگهان صدای آژیر از دور شنیده شد.
دنیل به افرادش اشاره کرد.
— بریم.
قبل از رفتن، به لانا نگاه کرد.
— فردا خودت جواب رو پیدا میکنی.
ماشینها دور شدند.
لانا کنار جونگکوک ایستاد.
— من دیگه هیچی نمیفهمم.
جونگکوک دستش رو گرفت.
— با هم میفهمیم.
لانا به دستش نگاه کرد.
این بار دستش رو پس نکشید.
اما درست همان لحظه...
گوشی لانا زنگ خورد.
پیام از یک شماره ناشناس:
«اگه میخوای حقیقت مادرت رو بدونی، فردا ساعت ۱۲ شب، به کلیسای متروکه بیا. تنها.»
لانا صفحه رو خاموش کرد.
اما جونگکوک پیام رو دیده بود.
— این بار تنها نمیری.
لانا لبخند زد.
— میدونستم همینو میگی.
ادامه دارد... 🖤🥀
خب بچه هااااا برا امروز بسه خسته شدممممم
شرمندممممم
حمایت فراموش نشههههه تنکیو بای بای ✨✨✨
پارت سیام | انتخاب
دنیل از پشت ساختمان بیرون آمد.
— بازی تموم شد.
جونگکوک لانا رو پشت خودش کشید.
— نه. تازه شروع شده.
دنیل خندید.
— هنوز هم قهرمانبازی درمیاری؟
لانا به پدرش نگاه کرد که روی زمین افتاده بود.
— چرا کشتیش؟
دنیل جواب داد:
— چون زیادی میدونست.
— دربارهی چی؟
دنیل نزدیک شد.
— دربارهی تو.
لانا با عصبانیت گفت:
— من چی دارم که همه دنبالش هستن؟!
دنیل چند ثانیه سکوت کرد.
— تو صاحب چیزی هستی که میتونه قدرت هر دو خانواده رو از بین ببره.
جونگکوک گفت:
— دروغ میگه.
دنیل لبخند زد.
— پس ازش بپرس چرا پدرت از هفت سال پیش نقشهی ازدواجتون رو کشید.
لانا به جونگکوک نگاه کرد.
— تو میدونستی؟
جونگکوک آرام گفت:
— نه همهچیز رو.
دنیل گفت:
— حقیقت اینه که ازدواج شما فقط برای اتحاد نبود.
لانا پرسید:
— پس برای چی؟
دنیل جواب داد:
— برای رسیدن به کلیدی که مادرت بهت سپرده.
لانا شوکه شد.
— چه کلیدی؟
دنیل لبخند زد.
— خودت.
ناگهان صدای آژیر از دور شنیده شد.
دنیل به افرادش اشاره کرد.
— بریم.
قبل از رفتن، به لانا نگاه کرد.
— فردا خودت جواب رو پیدا میکنی.
ماشینها دور شدند.
لانا کنار جونگکوک ایستاد.
— من دیگه هیچی نمیفهمم.
جونگکوک دستش رو گرفت.
— با هم میفهمیم.
لانا به دستش نگاه کرد.
این بار دستش رو پس نکشید.
اما درست همان لحظه...
گوشی لانا زنگ خورد.
پیام از یک شماره ناشناس:
«اگه میخوای حقیقت مادرت رو بدونی، فردا ساعت ۱۲ شب، به کلیسای متروکه بیا. تنها.»
لانا صفحه رو خاموش کرد.
اما جونگکوک پیام رو دیده بود.
— این بار تنها نمیری.
لانا لبخند زد.
— میدونستم همینو میگی.
ادامه دارد... 🖤🥀
خب بچه هااااا برا امروز بسه خسته شدممممم
شرمندممممم
حمایت فراموش نشههههه تنکیو بای بای ✨✨✨
- ۵۲۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط