سناریوی تو ذهنم :
سناریوی تو ذهنم :
ا/ت یه لباس دامن کوتاه پوشیده و عجله داره ، یهویی در آسانسور باز میشه اینا رو میبینه پشماش میریزه...
به خاطر ترسش تصمیم میگیره نره توی آسانسور ، کی یهویی ایزانا میاد از پشت سر هلش میده میگه برو جلو دیگه...
بعدشم...
ا/ت یه لباس دامن کوتاه پوشیده و عجله داره ، یهویی در آسانسور باز میشه اینا رو میبینه پشماش میریزه...
به خاطر ترسش تصمیم میگیره نره توی آسانسور ، کی یهویی ایزانا میاد از پشت سر هلش میده میگه برو جلو دیگه...
بعدشم...
- ۲۷۶
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط