مولا که دو چشم حیدری وا می کرد

مولا که دو چشم حیدری وا می کرد
یک لحظه نظر به هر دو دنیا می کرد

اما گه سیر قامتت یا عباس
با گردش سر تو را تماشا میکرد
.
.
.
من عاشق علمدار حسینم
دیدگاه ها (۰)

برای گذر از سیاهی و رسیدن به سفیدی باید از کبودی گذشت

ظلم یعنی دست گرمی پرفریب وعدهایی بی اساس و بس عجیب عشق باز...

گریه می کرد گرگ وقتی دید سگ بخاطر تکه استخوانی لگد های چوپان...

شد وقت مرگ نوش لبی هم‌نشین مراعمر دوباره شد نفس واپسین مرابا...

دو غزل نذر دو تا دیدهء زیبا کردم عاشق شعر شدم شور تماشا کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط