وارث مافیا { پارت ۳}
وارث مافیا { پارت ۳}
ا/ت به سمت آشپزخونه رفت دید همه دارن بهش میخندن
رییس اومد و رو به هانا شد و گفت :
رییس : هانا مگه تو نباید سفارش رو می بردی پس چرا دادی به ا/ت ببره هان جواب بده ؟؟ ( داد ، عصبی)
(( البته برای ا/ت هم بد نشده بود چون سرنوشتش قراره خیلی تغییر کنه »
چند ساعت گذشت و همه داشتن وسایل شون رو جمع می کردن که برن .
ا/ت داشت وسایلش رو جمع می کرد
که هانا اومد :
هانا : جونگکوک ماله منه حق نداری دفعه بعد دستت رو روی کتش بکشی بفمیدی ( جدی ، مغرور )
چند دقیقه گذشت ؛
ا/ت تو دلش گفت:
-: من از این شانس ها ندارم اگه هم داشتم این زندگیم نبود
ا/ت نزدیک خوابگاه شد .
« ویو ا/ت »
خدایا زودتر برسم پیش یولی میخوام همه ماجرا رو براش بگم و بگم چه کسی رو دیدم
« پایان ویو »
ا/ت انقدر مشغول فکر کردن بود که بود که نفهمیده بود چرا چراغ های کوچه رفتن
-: چرا چراغ ها همه بسته شدن ؟؟ احتمالا برقا رفته ( با این حرف سعی کرد خودشو آروم کنه )
ا/ت یهو احساس ترس کرد !
در انتهای کوچه سایه یه فرد قد بلند با یک پالتو بلند رو دید با خودش گفت :
ـ: اون کیه ؟ ( ترس ، استرس )
شروع کرد به دویدن کوچه ها تاریک بودن و متوجه نشد که خوابگاه رو جا گذاشته
انقدر دوید که رسید به یه کوچه بن بست
که یهو اون مرد اومد .....
ادامه دارد..
به نظرتون اون مرد کیه ؟ چکارش داره ؟
ا/ت به سمت آشپزخونه رفت دید همه دارن بهش میخندن
رییس اومد و رو به هانا شد و گفت :
رییس : هانا مگه تو نباید سفارش رو می بردی پس چرا دادی به ا/ت ببره هان جواب بده ؟؟ ( داد ، عصبی)
(( البته برای ا/ت هم بد نشده بود چون سرنوشتش قراره خیلی تغییر کنه »
چند ساعت گذشت و همه داشتن وسایل شون رو جمع می کردن که برن .
ا/ت داشت وسایلش رو جمع می کرد
که هانا اومد :
هانا : جونگکوک ماله منه حق نداری دفعه بعد دستت رو روی کتش بکشی بفمیدی ( جدی ، مغرور )
چند دقیقه گذشت ؛
ا/ت تو دلش گفت:
-: من از این شانس ها ندارم اگه هم داشتم این زندگیم نبود
ا/ت نزدیک خوابگاه شد .
« ویو ا/ت »
خدایا زودتر برسم پیش یولی میخوام همه ماجرا رو براش بگم و بگم چه کسی رو دیدم
« پایان ویو »
ا/ت انقدر مشغول فکر کردن بود که بود که نفهمیده بود چرا چراغ های کوچه رفتن
-: چرا چراغ ها همه بسته شدن ؟؟ احتمالا برقا رفته ( با این حرف سعی کرد خودشو آروم کنه )
ا/ت یهو احساس ترس کرد !
در انتهای کوچه سایه یه فرد قد بلند با یک پالتو بلند رو دید با خودش گفت :
ـ: اون کیه ؟ ( ترس ، استرس )
شروع کرد به دویدن کوچه ها تاریک بودن و متوجه نشد که خوابگاه رو جا گذاشته
انقدر دوید که رسید به یه کوچه بن بست
که یهو اون مرد اومد .....
ادامه دارد..
به نظرتون اون مرد کیه ؟ چکارش داره ؟
- ۱.۳k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط