{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۹۱: خبر غیرمنتظره
در باشگاه باز شد.
همه ناخودآگاه سرشان را برگرداندند.
چند ثانیه بعد، تهیونگ با همان قیافه‌ی آرام و شیطنت‌آمیزش وارد شد.
دست‌هایش را داخل جیب هودی‌اش کرده بود و انگار کاملاً بی‌خیال دنیا قدم می‌زد.
جی‌هوپ با دیدنش گفت:
— اوه اوه… ببین کی اومده.
جیمین خندید.
— جاسوس جونگ کوک.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— خیلی خوشحال شدم از این استقبال گرم.
بعد نگاهش روی جونگ‌کوک افتاد.
جونگ‌کوک سریع از جایش بلند شد.
— سوآ حالش خوبه دیگه؟
تهیونگ خندید.
— سلام به تو هم.
جونگ‌کوک با اخم گفت:
— تهیونگ.
تهیونگ دستش را بالا برد.
— آروم باش حالش خوبه نگران نباش نمی‌زارم کسی اذیتش کنه.
جونگ‌کوک کمی نفس راحت کشید.
اما هنوز نگاهش پر از سؤال بود.
نامجون گفت:
— خب حالا بگو چرا اینجایی؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— اومدم یه چیزی بگم و سریع برگردم قصر.
یونگی ابرو بالا انداخت.
— سریع؟
تهیونگ سری تکان داد.
— سوآ نمی‌دونه من اومدم بیرون.
جین خندید.
— یعنی یواشکی فرار کردی؟
تهیونگ با افتخار گفت:
— اسمش فرار نیست اسمش مهارت بالاست.
جیمین زیر لب گفت:
— اینو از کجا آوردی واقعاً؟
جونگ‌کوک که حوصله شوخی نداشت گفت:
— تهیونگ… چی شده؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به بقیه انداخت.
بعد گفت:
— پادشاه امروز منو صدا زد.
فضای جمع کمی جدی شد.
یونگی گفت:
— چرا؟
تهیونگ نفس کوتاهی کشید.
— درباره آزمون سوآ.
جونگ‌کوک فوراً گفت:
— چی درباره‌اش؟
تهیونگ مستقیم به او نگاه کرد.
— قراره سخت‌تر بشه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ ادامه داد:
— فردا باید با من بیای قصر.
جونگ‌کوک اخم کرد.
— من؟
تهیونگ سر تکان داد.
— آره اما نه به عنوان جونگ‌کوکی که عاشق سوآست...به عنوان ولیعهد.
چند نفر همزمان گفتند:
— چی؟!
جیمین گفت:
— صبر کن ببینم…یعنی چی؟
تهیونگ گفت:
— پادشاه می‌خواد ببینه شما دو نفر چقدر می‌تونید خودتون رو کنترل کنید آیا می‌تونید فاصله‌تون رو حفظ کنید یا نه.
نگاه جونگ‌کوک جدی شد.
— سوآ می‌دونه؟
تهیونگ سرش را تکان داد.
— نه نباید هم بفهمه.
جونگ‌کوک آهسته گفت:
— یعنی حتی نمی‌دونه من میام قصر؟
— نه.
جین زیر لب گفت:
— این دیگه خیلی بی‌رحمانه‌ست.
نامجون آرام گفت:
— این دقیقاً یه آزمونه.
یونگی دست به سینه شد.
— و اگه نتونن کنترل کنن؟
تهیونگ خیلی ساده گفت:
— سوآ رد میشه.
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جونگ‌کوک چند لحظه چیزی نگفت.
فقط به زمین خیره شده بود.
بعد آرام گفت:
— و اون هیچ‌چیزی درباره‌اش نمی‌دونه…
تهیونگ گفت:
— دقیقاً.
جی‌هوپ آه کشید.
— وای خدا…فردا قراره خیلی عجیب باشه.
تهیونگ نگاهش را دوباره روی جونگ‌کوک انداخت.
— پس آماده باش چون فردا باید وانمود کنی اصلاً سوآ رو نمی‌شناسی.
جونگ‌کوک آرام نفس کشید.
— فهمیدم.
تهیونگ دست زد.
— خب مأموریت من تموم شد.
بعد برگشت سمت در.
— من باید برم.
جیمین گفت:
— همین؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— آره...سوآ احتمالاً الان دنبال منه.
بعد با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:
— تازه… به کمکم هم نیاز داره.
جونگ‌کوک گفت:
— مواظبش باش.
تهیونگ سر تکان داد.
— همیشه.
بعد دستش را بالا آورد.
— خداحافظ بچه‌ها.
و از باشگاه خارج شد.
در پشت سرش بسته شد.
چند لحظه هیچ‌کس حرفی نزد.
اما در دل جونگ‌کوک…
استرس مثل موجی تمام وجودش را گرفت.
سوآ هیچ‌چیزی نمی‌دانست.
و فردا…
او باید جلوی همه وانمود می‌کرد که فقط ولیعهد است.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۰: فکرهایی که ول نمی‌کنندباشگاه کوچک محله...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۹: یک روز عادی… شایدآشپزخانه قصر هنوز شلو...

#تاج_و_طوفانپارت ۹۸: جایی که کسی نمی‌بیندسوآ هنوز اخم داشت.د...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۰: فقط امشببعد از آن بوسه کوتاه، چند لحظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط