بی آن که تو را ببینم

بی آن که تو را ببینم
در تو رها می‌شوم
و در کف دریا چشم می‌گشایم
رودم
و به غرقه شدن در تو معتادم ...

بی آن که بوی تو مستم کند
تا ده می‌شمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می‌خورند
و ترانه‌ای متولد می‌شود
که زاده دست‌های توست
شاعرم
به "از تو سرودن" معتادم...!
دیدگاه ها (۰)

مرا... در میان ...روزهای خسته ات...پیدا خواهے ڪرد....وقتی ڪه...

بودنــت آرامشے ستکه تزریــق مے شود درون رگ هــایمبا حس نفس ه...

# و گاهی میفهمیم که نیکی را هم میتوان دفن کرد...!!#بابک شامل...

❖کلبہ ای ڪہدر آن مهربانی هستو ساکنینش می خندندبهتر از کاخی س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط