سخنی باقی نمیماندو یا شاید حرفی برای گفتن نبود
سخنی باقی نمیماند.......و یا شاید حرفی برای گفتن نبود .
زبانش بند آمده بود و قبلش با ریتم نا منظمش به جای زبانش حرف میزد.
دمای بدنش به طرز عجیبی بالا میرفت و چشماش بی وقفه به فرد روبه رویش زل میزد .
باید جواب یک سوال خیلی مهم را میداد که سال ها منتظرش بود پس حالا چرا نمیتوانست حرفی بزند ؟
هوای بیرون سرد بود و پا ها و نک انگشتانش تا مرز یخ زدن رفته بود ، یا حداقل اینگونه حس میکرد .
اما از درون نه تنها سردش نبود که گرمش هم بود .
توی چشماش اشک حلقه کرده بود ، درخشش چشماش چند برابر شده بود .
گونه هاش به طرز عجیبی گرما ساتع میکرد .
از درون حسی مثل سیاه چاله داشت که برایش تازه بود .
بالاخره دهان باز کرد و بعد از چند ثانیه جوابی که میخواست را داد ......
زبانش بند آمده بود و قبلش با ریتم نا منظمش به جای زبانش حرف میزد.
دمای بدنش به طرز عجیبی بالا میرفت و چشماش بی وقفه به فرد روبه رویش زل میزد .
باید جواب یک سوال خیلی مهم را میداد که سال ها منتظرش بود پس حالا چرا نمیتوانست حرفی بزند ؟
هوای بیرون سرد بود و پا ها و نک انگشتانش تا مرز یخ زدن رفته بود ، یا حداقل اینگونه حس میکرد .
اما از درون نه تنها سردش نبود که گرمش هم بود .
توی چشماش اشک حلقه کرده بود ، درخشش چشماش چند برابر شده بود .
گونه هاش به طرز عجیبی گرما ساتع میکرد .
از درون حسی مثل سیاه چاله داشت که برایش تازه بود .
بالاخره دهان باز کرد و بعد از چند ثانیه جوابی که میخواست را داد ......
- ۴۶۰
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط