{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق پنهان

#عشق پنهان

پارت آخر

«من قراره زندگی دخترت رو بسازم، خانم کیم. من حاضرم مسئولیتش رو قبول کنم و با ا.ت ازدواج کنم. اگه این رابطه رو قبول نکنی، مجبورم با دخترت برم و هرگز برنگردیم. این یه انتخابه: یا وو بین که پسر خوبیه ولی دخترت دوستش نداره، یا من که بچه‌شو دارم و اونو با تمام وجودم دوست دارم.»

سکوت سنگینی حاکم شد. وو بین بهت‌زده نگاه می‌کرد.

بعد از چند دقیقه، مامان به جونگ‌کوک نگاه کرد. انگار داشت تمام این مدت رو توی ذهنش مرور می‌کرد. بالاخره آهی کشید.

«ا.ت...» مامان منو صدا زد، صدایی که پر از تسلیم بود. «من فقط می‌خواستم خوشبخت باشی. اگه جونگ‌کوک تو رو خوشبخت می‌کنه، و واقعاً مسئولیت این بچه رو قبول می‌کنه... پس باشه.»

اشک شوق از چشمام جاری شد. جونگ‌کوک دستمو محکم‌تر گرفت. وو بین بدون هیچ حرفی، کت و شلوارش رو مرتب کرد و رفت بیرون.

***


هفته‌ها و ماه‌ها گذشتن. بعد از اون رویاروی پرتنش، انگار کوهی از روی دوش مامان ا.ت برداشته شده بود. اولش، مامان ا.ت با جونگ‌کوک سرد بود، اما وقتی دید چقدر جونگ‌کوک پیگیر و مسئولیت‌پذیره....چطور هر روز برای دیدنش می‌اومد، چطور با دکترها صحبت می‌کرد و چطور با اشتیاق برای آینده‌شون برنامه‌ریزی می‌کرد ، کم‌کم یخش آب شد .

وو بین ، طبق انتظار، ناپدید شد و دیگه هیچ تماسی نگرفت. انگار اون ازدواج اجباری فقط یه سایه سنگین بود که خدا رو شکر از سر ا.ت برداشته شده بود.

جونگ‌کوک و ا.ت به سرعت مراسم ازدواجشون رو برگزار کردن. مراسمی کوچک و محترمانه که بیشتر شبیه جشن تولد یک رابطه‌ی واقعی بود تا یه ازدواج تحمیلی. مامان ا.ت، حالا با دیدن خوشحالی دخترش و عشق واقعی جونگ‌کوک، کاملاً راضی شده بود.

***


نه ماه گذشت و بالاخره روز موعود فرا رسید.

ساعت سه صبح بود که دردها شروع شد. جونگ‌کوک، که انگار برای این لحظه آماده بود، سریع‌ترین راه رو به بیمارستان طی کرد. اون لحظه‌ها، تمام اون ترس‌ها و فشارهای گذشته، مثل یه فیلم از جلوی چشم ا.ت رد می‌شد: اجبار مامان، تهدیدها، سوءتفاهم جلوی باشگاه... اما حالا جونگ‌کوک، دستش رو محکم گرفته بود و با صدایی آروم ولی قاطع، اسمش رو تکرار می‌کرد.

«تو قوی‌تر از اونی هستی که فکر می‌کنی، ا.ت. ما داریم این کار رو با هم انجام می‌دیم.»

لحظه بدنیا اومدن بچه سخت بود، اما در نهایت،
صدای گریه‌ی کوچیکی تمام دردها رو شست.

پرستار بچه رو آورد و توی دست‌های ا.ت گذاشت. یه دختر کوچولوی سالم و خوشگل، دقیقاً شبیه جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک اومد کنار تخت، صورتش از خوشحالی خیس اشک بود. نگاهش بین صورت خسته‌ی ا.ت و صورت نوزاد در حال چرخیدن بود.

جونگ کوک: «اسمشو چی بذاريم؟»

ا.ت لبخند زد. «فکر کنم اسمشو بذاریم **رویا**، چون تمام این مدت فقط یه رویا بود تا واقعاً اتفاق بیفته.

جونگ‌کوک با چشمانی پر از عشق به ا.ت نگاه کرد. «آرام. بهترین اسم دنیا رو انتخاب کردی.»

اونا دست همدیگه رو گرفتن و به بچه کوچولوشون نگاه کردن. این آغاز یه زندگی جدید بود. زندگی‌ای که پر از سختی بود، اما در نهایت، با اعتماد، عشق و شجاعت ا.ت، به اینجا رسیده بودن. اون دیگه مجبور نبود از کسی بترسه. اون حالا مادر بود، و عشقش، کنارش ایستاده بود.

***

**( پایان )**

☆بلاخره این فیک تموم شد .☆
اگه بد شد ببخشید ولی قول میدم فیک های بعدی رو بهتر و قشنگ تر بنویسم .❤️
دیدگاه ها (۲)

هماهنگی ۱۰۰ از ۱۰۰ 🤣

عشق پنهان

عشق پنهان

سلام سیسی ها میخوام فیک بنویسم

سلام بچه ها اومدم یه نکته ای رو بهتون بگم ممکنه درادامه فیک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط