چند پارتی..
چند پارتی..
وقتی اشتباهی عکست رو براش فرستادی..
part 1
(ویو ا.ت)
صبح زود با صدای غرغرای تهیونگ بیدار شدم.. دلم میخواست بلند شم و فقط خفش کنم
*ا.تتتتتت.. نمیخوای بیدار شییی؟(داد)
با خستگب زیاد از تخت بلند شدم و رفتم سمت سرویس.. آبی به صورتم زدم و موهامم مرتب کردم.. انقدر خسته بودم که یادم رفت لباس خوابم رو عوض کنم.. رفتم طبقه پایین و تهیونگ رو دیدم که داره میز رو میچینه..
*واووو ببین کی از خواب زمستونی بیدار شده(تعجب)
+خفه شووو عوضییی... چرا همیشه باید رو مخم باشی و نزاری چند ساعت بخوابم (غرغرو)
*چی.. الان تو جرعت کردی با داداشت اینطوری حرف بزنی؟
+ساکت شو فقط.. گرسنمه
*بشین
+اوهوم
همینطور مشغول خوردن بودیم.. که زنگ در به صدا در اومد..
*برو در رو باز کن.. جونگکوکه
+چی؟.. این کارو زندگی نداره همش خونه ما پلاسه.. شما دوتا تا منو دق ندید ول نمیکنید
*غر غر نکن جوجه، اون رفیقمه و هرموقع دلم بخواد میارمش اینجا.. تو هم هیس میگیری و هیچی نمیگی
+عوضیییییی
انقدر حرف زدیم که یادمون رفت در رو باز کنیم.. خودش از قبل کلید داشت و.. اومد داخل
تهیونگ با خنده و ذوق بلند شد و سمتش رفت و.. با هم دست صدا داری دادن که من ترسیدم تو خودم..
از هم جدا شدن.. تهیونگ رفت سمت تلویزیون تا برای بازیشون امادش کنه.. جونگکوک اومد سمت من
_ اووو.. ببین کی اینجاست
_خانوم خابالو... حالتون چطوره بانو
+جونگکوک تو کار دیگه ای نداری همش اینجایی.. داداشم کمه تو هم اضافه شدی..
_هیسسسس.. اول صبحی انقدر انرژی.. بعدشم من الان دیگه عضوی از خانوادتونم
+وای باورم نمیشه.. نمیخوام قبول کنم با تو زیر یه سقف باشم.. هوفففف
جونگکوک خندید.. بعد از چند دقیقه.. نگاهش پایین رفت
نگاهی به خودم کردم و خشکم زد.. یادم رفته بود لباس خوابم رو عوض کنم.. اونم انقدر باز بود که لباس حساب نمیشد.. یه تیکه پارچه بود.. همینطور با جدیت کامل به بدنم زل زده بود. که یه پس گردنی محکم بهش زدم..
_آخخخ... وحشی چیکار میکنییی... آییی گردنممم
+به چی زل زدی پسره هیز؟
_(خنده)
_خب به من چه.. از این به بعد حواست باشه لباستو عوض کنی.. حداقل پیش من
+هیننننننننننننننننننننننن.. خفه شوووو بیشوررررر
بلند شدم و پا تند کردم سمت اتاق و کلی خودمو سرزنش کردم
چند دقیقه بعد لباسمو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم
هوففف.. میدونم کاراش و رفتاراش از سر شوخی بود و قصد و منظوری به خواهر رفیقش نداشت.. ما سه تا الان رفیق هم بودیم.. حداقل من اینطور فکر میکردم..
رفتم پایین که دیدم غرق در بازین.. یهو داد تهیونگ بلند شد
*یااااااااااا... این چه وضعشه، همش دارم میبازم
_(خنده) از بس ضعیفی
+خفهههه.. داداش من خیلیم قویهههه
دخملا بابت تاخیر معذرتتتت... 🥺هققق
حمایت یادتون نره هااا🥹🍓
وقتی اشتباهی عکست رو براش فرستادی..
part 1
(ویو ا.ت)
صبح زود با صدای غرغرای تهیونگ بیدار شدم.. دلم میخواست بلند شم و فقط خفش کنم
*ا.تتتتتت.. نمیخوای بیدار شییی؟(داد)
با خستگب زیاد از تخت بلند شدم و رفتم سمت سرویس.. آبی به صورتم زدم و موهامم مرتب کردم.. انقدر خسته بودم که یادم رفت لباس خوابم رو عوض کنم.. رفتم طبقه پایین و تهیونگ رو دیدم که داره میز رو میچینه..
*واووو ببین کی از خواب زمستونی بیدار شده(تعجب)
+خفه شووو عوضییی... چرا همیشه باید رو مخم باشی و نزاری چند ساعت بخوابم (غرغرو)
*چی.. الان تو جرعت کردی با داداشت اینطوری حرف بزنی؟
+ساکت شو فقط.. گرسنمه
*بشین
+اوهوم
همینطور مشغول خوردن بودیم.. که زنگ در به صدا در اومد..
*برو در رو باز کن.. جونگکوکه
+چی؟.. این کارو زندگی نداره همش خونه ما پلاسه.. شما دوتا تا منو دق ندید ول نمیکنید
*غر غر نکن جوجه، اون رفیقمه و هرموقع دلم بخواد میارمش اینجا.. تو هم هیس میگیری و هیچی نمیگی
+عوضیییییی
انقدر حرف زدیم که یادمون رفت در رو باز کنیم.. خودش از قبل کلید داشت و.. اومد داخل
تهیونگ با خنده و ذوق بلند شد و سمتش رفت و.. با هم دست صدا داری دادن که من ترسیدم تو خودم..
از هم جدا شدن.. تهیونگ رفت سمت تلویزیون تا برای بازیشون امادش کنه.. جونگکوک اومد سمت من
_ اووو.. ببین کی اینجاست
_خانوم خابالو... حالتون چطوره بانو
+جونگکوک تو کار دیگه ای نداری همش اینجایی.. داداشم کمه تو هم اضافه شدی..
_هیسسسس.. اول صبحی انقدر انرژی.. بعدشم من الان دیگه عضوی از خانوادتونم
+وای باورم نمیشه.. نمیخوام قبول کنم با تو زیر یه سقف باشم.. هوفففف
جونگکوک خندید.. بعد از چند دقیقه.. نگاهش پایین رفت
نگاهی به خودم کردم و خشکم زد.. یادم رفته بود لباس خوابم رو عوض کنم.. اونم انقدر باز بود که لباس حساب نمیشد.. یه تیکه پارچه بود.. همینطور با جدیت کامل به بدنم زل زده بود. که یه پس گردنی محکم بهش زدم..
_آخخخ... وحشی چیکار میکنییی... آییی گردنممم
+به چی زل زدی پسره هیز؟
_(خنده)
_خب به من چه.. از این به بعد حواست باشه لباستو عوض کنی.. حداقل پیش من
+هیننننننننننننننننننننننن.. خفه شوووو بیشوررررر
بلند شدم و پا تند کردم سمت اتاق و کلی خودمو سرزنش کردم
چند دقیقه بعد لباسمو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم
هوففف.. میدونم کاراش و رفتاراش از سر شوخی بود و قصد و منظوری به خواهر رفیقش نداشت.. ما سه تا الان رفیق هم بودیم.. حداقل من اینطور فکر میکردم..
رفتم پایین که دیدم غرق در بازین.. یهو داد تهیونگ بلند شد
*یااااااااااا... این چه وضعشه، همش دارم میبازم
_(خنده) از بس ضعیفی
+خفهههه.. داداش من خیلیم قویهههه
دخملا بابت تاخیر معذرتتتت... 🥺هققق
حمایت یادتون نره هااا🥹🍓
- ۵۸۷
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط