{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۸۲: پیام مخفی
صبح داخل قصر…
نور ملایم آفتاب از لای پرده‌ها داخل اتاق سوآ افتاده بود.
سوآ آهسته چشم‌هایش را باز کرد.
چند ثانیه به سقف خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
— روز دوم…
آه کوتاهی کشید.
— تازه روز دومه…
دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
— و من همین الان دلم براش تنگ شده.
چند لحظه به پنجره نگاه کرد.
— کاشکی می‌تونستم ببینمش…
همان لحظه…
تق تق.
سوآ سرش را برگرداند.
— کیه؟
در باز شد.
و تهیونگ سرش را از لای در داخل آورد.
— سرویس مخفی قصر.
سوآ لبخند زد.
— تهیونگ!
او سریع داخل آمد.
بعد در را بست.
و خیلی سریع قفلش کرد.
سوآ ابروهایش بالا رفت.
— چرا در رو قفل کردی؟
تهیونگ با همان لبخند شیطانی معروفش گفت:
— چون می‌خوام یه چیزی نشونت بدم.
سوآ با تعجب گفت:
— چی؟
تهیونگ اطراف را نگاه کرد.
بعد از جیب لباس خدمتکاری‌اش گوشی‌اش را درآورد.
سوآ با تعجب گفت:
— گوشی آوردی داخل قصر؟!
تهیونگ گفت:
— من متخصص قاچاق تکنولوژی‌ام.
بعد گوشی را جلو آورد.
— این فیلمو ببین.
سوآ پرسید:
— فیلم؟
تهیونگ لبخند زد.
— دیشب جونگ‌کوک گرفتش...برای تو.
چشم‌های سوآ فوراً بزرگ شد.
— چی؟!
تهیونگ گوشی را داد دستش.
— ببین.
سوآ با دست‌های کمی لرزان دکمه پخش را زد.
روی صفحه…
جونگ‌کوک ظاهر شد.
انگار در اتاق سوآ بود.
چند لحظه به دوربین نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
— سلام سوآ.
چند ثانیه مکث کرد.
انگار دنبال کلمات می‌گشت.
— احتمالاً الان روز دومه و من مطمئنم داری به خودت میگی فقط یک ماهه… ولی خیلی طولانیه.
نگاهش کمی نرم‌تر شد.
— دیشب خوابم نبرد هی فکر می‌کردم الان کجایی…چی کار می‌کنی…کسی اذیتت نکرده باشه.
نفس آرامی کشید.
— می‌دونم قوی‌هستی از همه قوی‌تری ولی اگه یه وقت احساس کردی سخته…
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— فقط یادت بیاد که من منتظرم هر روز هر ساعت.
لبخند خیلی کوچکی زد.
— تهیونگ قراره هر شب برام گزارش بده پس بدون که من از حالت خبر دارم.
نگاهش جدی‌تر شد.
— کسی حق نداره اذیتت کنه اگه کرد…
لبخند کمرنگی زد.
— بعداً باهاش حساب می‌کنم.
چند لحظه به دوربین خیره شد.
بعد آرام گفت:
— فقط یک ماهه...می‌گذره و وقتی تموم بشه…
صدایش کمی آرام‌تر شد.
— اولین کاری که می‌کنم اینه که بغلت کنم.
چند ثانیه سکوت.
بعد با همان نگاه گرم گفت:
— قوی بمون...منم همین کارو می‌کنم.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
— دلم برات تنگ شده.
و فیلم تمام شد.
سوآ چند لحظه به صفحه خاموش گوشی خیره ماند.
چشم‌هایش پر از اشک شده بود.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
آهسته گفت:
— واقعاً دیوونس…
تهیونگ که به دیوار تکیه داده بود خندید.
— آره برادر سرد و خشن من که کل دنیا ازش می‌ترسیدن…
دست‌هایش را توی جیبش گذاشت.
— بدجوری عاشق شده.
سوآ خندید و اشک گوشه چشمش را پاک کرد.
— ممنون که اینو آوردی.
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— وظیفه جاسوس قصر.
بعد با شیطنت گفت:
— البته اگه مادرم بفهمه گوشی آوردم داخل…احتمالاً منو زنده پوست می‌کنن.
سوآ خندید.
— پس بهتره سریع قایمش کنی.
تهیونگ گوشی را دوباره در جیبش گذاشت.
— نگران نباش.
بعد دست زد به کف دستش.
— خب خانم جنگجوی قصر آماده‌ای برای روز دوم؟
سوآ نفس عمیقی کشید.
بعد لبخند زد.
— آره...بریم سر کار.
و هر دو آماده شدند…
برای یک روز دیگر در قصر.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۴)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۱: بازجویی شبانهشب شده بود.همه کم‌کم آماد...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۰: جاسوس داخل قصرچند دقیقه از دعوا گذشته ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۰: فقط امشببعد از آن بوسه کوتاه، چند لحظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط