𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏
ویو جونگکوک
جونگکوک روبهروی اِریا ایستاده بود.
ـ «چه کاری؟»
اِریا پوشهای رو از روی میز برداشت و سمتش گرفت.
ـ «یه سیستم امنیتی باید بررسی بشه.»
جونگکوک پوشه رو گرفت و نگاهی بهش انداخت.
ـ «و چرا من؟»
ـ «چون گفتن هکر خوبی هستی.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «گفتن؟»
اِریا چیزی نگفت.
جونگکوک چند لحظه بهش خیره شد.
ـ «یه سؤال.»
ـ «بپرس.»
ـ «اگه قبول نکنم؟»
اِریا خیلی خونسرد جواب داد:
ـ «اونوقت مجبور میشی.»
جونگکوک پوزخندش رو عمیقتر کرد.
ـ «حدس میزدم.»
در همون لحظه در باز شد و تهیونگ سرش رو داخل آورد.
ـ «ببخشید، مزاحم نیستم؟»
جونگکوک برگشت سمتش.
ـ «چرا.»
تهیونگ بیتوجه وارد شد.
ـ «گفتم شاید تنهایی حوصلت سر بره.»
اِریا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «شما دوتا همیشه همینقدر حرف میزنید؟»
تهیونگ سریع گفت:
ـ «نه، جونگکوک بیشتر حرف میزنه.»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «من؟»
ـ «آره.»
اِریا برای لحظهای لبخند کوتاهی زد.
بعد جدی شد.
ـ «هر دوتون میاین.»
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
ـ «کجا؟»
اِریا گفت:
ـ «اتاق سرور.»
جونگکوک پوشه رو بست.
ـ «باشه.»
تهیونگ لبخند زد.
ـ «پس آزادیم؟»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «نه.»
لبخند تهیونگ محو شد.
ـ «حدس میزدم.»
جونگکوک پوزخند زد.
اِریا در رو باز کرد.
ـ «راه بیفتین.»
و سهتایی از اتاق خارج شدن؛ بیخبر از اینکه چیزی که داخل اون اتاق سرور منتظرشون بود، قرار بود اولین سرنخ واقعی از پشت این ماجرا باشه.
ادامه دارد....
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏
ویو جونگکوک
جونگکوک روبهروی اِریا ایستاده بود.
ـ «چه کاری؟»
اِریا پوشهای رو از روی میز برداشت و سمتش گرفت.
ـ «یه سیستم امنیتی باید بررسی بشه.»
جونگکوک پوشه رو گرفت و نگاهی بهش انداخت.
ـ «و چرا من؟»
ـ «چون گفتن هکر خوبی هستی.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «گفتن؟»
اِریا چیزی نگفت.
جونگکوک چند لحظه بهش خیره شد.
ـ «یه سؤال.»
ـ «بپرس.»
ـ «اگه قبول نکنم؟»
اِریا خیلی خونسرد جواب داد:
ـ «اونوقت مجبور میشی.»
جونگکوک پوزخندش رو عمیقتر کرد.
ـ «حدس میزدم.»
در همون لحظه در باز شد و تهیونگ سرش رو داخل آورد.
ـ «ببخشید، مزاحم نیستم؟»
جونگکوک برگشت سمتش.
ـ «چرا.»
تهیونگ بیتوجه وارد شد.
ـ «گفتم شاید تنهایی حوصلت سر بره.»
اِریا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «شما دوتا همیشه همینقدر حرف میزنید؟»
تهیونگ سریع گفت:
ـ «نه، جونگکوک بیشتر حرف میزنه.»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «من؟»
ـ «آره.»
اِریا برای لحظهای لبخند کوتاهی زد.
بعد جدی شد.
ـ «هر دوتون میاین.»
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
ـ «کجا؟»
اِریا گفت:
ـ «اتاق سرور.»
جونگکوک پوشه رو بست.
ـ «باشه.»
تهیونگ لبخند زد.
ـ «پس آزادیم؟»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «نه.»
لبخند تهیونگ محو شد.
ـ «حدس میزدم.»
جونگکوک پوزخند زد.
اِریا در رو باز کرد.
ـ «راه بیفتین.»
و سهتایی از اتاق خارج شدن؛ بیخبر از اینکه چیزی که داخل اون اتاق سرور منتظرشون بود، قرار بود اولین سرنخ واقعی از پشت این ماجرا باشه.
ادامه دارد....
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۱.۴k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط