White Lotus | Part 28
White Lotus | Part 28
سه روز بعد...
سئول دوباره همان شهر شلوغ و پرنور همیشگی بود.
اما برای سوآ، همهچیز کمی متفاوت به نظر میرسید.
شش ماه دوری...
شش ماه بدون دیدن آدمی که بیشتر از چیزی که خودش انتظار داشت، به او فکر کرده بود.
امروز قرار بود بالاخره همدیگر را ببینند.
نه در استودیو.
نه جلوی دوربین.
فقط...
یک کافهی کوچک.
همان کافهای که جونگکوک شش ماه قبل دربارهاش حرف زده بود.
سوآ چند دقیقه زودتر رسید.
در گوشهای از کافه نشست.
دستهایش را دور فنجان قهوه گرفت.
هر چند ثانیه یکبار ساعتش را نگاه میکرد.
سوآ: «چرا انقدر استرس دارم...؟»
در کافه باز شد.
سوآ سرش را بالا آورد.
جونگکوک وارد شد.
برای چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
شش ماه بود که فقط از پشت صفحهی گوشی همدیگر را دیده بودند.
اما حالا...
دوباره روبهروی هم بودند.
جونگکوک آرام لبخند زد.
جونگکوک: «سلام.»
سوآ هم لبخند زد.
سوآ: «سلام.»
جونگکوک نشست.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
بعد جونگکوک به فنجان روی میز نگاه کرد.
جونگکوک: «قهوهات هنوز هم همونه؟»
سوآ خندید.
سوآ: «تو هنوز یادت مونده؟»
جونگکوک: «گفتم که... بعضی چیزا یادم میمونه.»
سوآ برای چند ثانیه نگاهش کرد.
سوآ: «خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود.»
جونگکوک آرام پرسید:
جونگکوک: «برای سئول؟»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «نه فقط سئول.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما لبخندش عمیقتر شد.
چند ساعت گذشت.
آن دو دربارهی شش ماه گذشته حرف زدند.
سوآ از پروژهاش گفت.
جونگکوک از زندگی و کارهای خودش.
از اتفاقهای کوچک و بزرگ...
از چیزهایی که در این مدت برای هم تعریف نکرده بودند.
وقتی از کافه بیرون آمدند، هوا تاریک شده بود.
باران آرامی شروع به باریدن کرده بود.
جونگکوک چترش را باز کرد.
جونگکوک: «بیا.»
سوآ زیر چتر رفت.
چند قدم در سکوت راه رفتند.
بعد سوآ آرام گفت:
سوآ: «جونگکوک؟»
جونگکوک: «هوم؟»
سوآ: «فکر میکنی بعد از شش ماه... چیزی تغییر کرده؟»
جونگکوک قدمهایش را آهسته کرد.
چند لحظه به او نگاه کرد.
جونگکوک: «آره.»
سوآ منتظر ماند.
جونگکوک: «فهمیدم چقدر به بودنت عادت کرده بودم.»
سوآ نفسش را حبس کرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای دوربینهای خبرنگارها از انتهای خیابان شنیده شد.
چند نور فلاش پشت سر هم روشن شد.
هر دو برگشتند.
چند عکاس آن طرف خیابان ایستاده بودند.
جونگکوک فوراً چتر را بالاتر گرفت تا صورت سوآ کمتر دیده شود.
جونگکوک: «باید بریم.»
سوآ سرش را تکان داد.
هر دو سریع از آنجا دور شدند.
اما دیگر دیر شده بود.
یک عکس واضح از آنها گرفته شده بود.
و این بار...
هیچکدام نمیدانستند این عکس چه چیزی را به دنبال خواهد داشت.
ادامه دارد...
سه روز بعد...
سئول دوباره همان شهر شلوغ و پرنور همیشگی بود.
اما برای سوآ، همهچیز کمی متفاوت به نظر میرسید.
شش ماه دوری...
شش ماه بدون دیدن آدمی که بیشتر از چیزی که خودش انتظار داشت، به او فکر کرده بود.
امروز قرار بود بالاخره همدیگر را ببینند.
نه در استودیو.
نه جلوی دوربین.
فقط...
یک کافهی کوچک.
همان کافهای که جونگکوک شش ماه قبل دربارهاش حرف زده بود.
سوآ چند دقیقه زودتر رسید.
در گوشهای از کافه نشست.
دستهایش را دور فنجان قهوه گرفت.
هر چند ثانیه یکبار ساعتش را نگاه میکرد.
سوآ: «چرا انقدر استرس دارم...؟»
در کافه باز شد.
سوآ سرش را بالا آورد.
جونگکوک وارد شد.
برای چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
شش ماه بود که فقط از پشت صفحهی گوشی همدیگر را دیده بودند.
اما حالا...
دوباره روبهروی هم بودند.
جونگکوک آرام لبخند زد.
جونگکوک: «سلام.»
سوآ هم لبخند زد.
سوآ: «سلام.»
جونگکوک نشست.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
بعد جونگکوک به فنجان روی میز نگاه کرد.
جونگکوک: «قهوهات هنوز هم همونه؟»
سوآ خندید.
سوآ: «تو هنوز یادت مونده؟»
جونگکوک: «گفتم که... بعضی چیزا یادم میمونه.»
سوآ برای چند ثانیه نگاهش کرد.
سوآ: «خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود.»
جونگکوک آرام پرسید:
جونگکوک: «برای سئول؟»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «نه فقط سئول.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما لبخندش عمیقتر شد.
چند ساعت گذشت.
آن دو دربارهی شش ماه گذشته حرف زدند.
سوآ از پروژهاش گفت.
جونگکوک از زندگی و کارهای خودش.
از اتفاقهای کوچک و بزرگ...
از چیزهایی که در این مدت برای هم تعریف نکرده بودند.
وقتی از کافه بیرون آمدند، هوا تاریک شده بود.
باران آرامی شروع به باریدن کرده بود.
جونگکوک چترش را باز کرد.
جونگکوک: «بیا.»
سوآ زیر چتر رفت.
چند قدم در سکوت راه رفتند.
بعد سوآ آرام گفت:
سوآ: «جونگکوک؟»
جونگکوک: «هوم؟»
سوآ: «فکر میکنی بعد از شش ماه... چیزی تغییر کرده؟»
جونگکوک قدمهایش را آهسته کرد.
چند لحظه به او نگاه کرد.
جونگکوک: «آره.»
سوآ منتظر ماند.
جونگکوک: «فهمیدم چقدر به بودنت عادت کرده بودم.»
سوآ نفسش را حبس کرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای دوربینهای خبرنگارها از انتهای خیابان شنیده شد.
چند نور فلاش پشت سر هم روشن شد.
هر دو برگشتند.
چند عکاس آن طرف خیابان ایستاده بودند.
جونگکوک فوراً چتر را بالاتر گرفت تا صورت سوآ کمتر دیده شود.
جونگکوک: «باید بریم.»
سوآ سرش را تکان داد.
هر دو سریع از آنجا دور شدند.
اما دیگر دیر شده بود.
یک عکس واضح از آنها گرفته شده بود.
و این بار...
هیچکدام نمیدانستند این عکس چه چیزی را به دنبال خواهد داشت.
ادامه دارد...
- ۱.۱k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط