{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴘᴀʀᴛ40

15 سا لـבروغ ؋ـصل سوم
لباسی از جنس خون بر تن دارم، چنان درخشان که لحظه‌ای نفسم حبس می‌شود.
پایین لباس چین‌خوردگی‌های بزرگی دارد و جنس آن طوری است که گویی به شراب مایع خیره شده‌ام.دنباله‌ای بلند دارد، بالاتنه‌اش یاقوتی و شراب‌گون است و شانه‌هایم نمایان.بالایش با تور و سنگ‌های یاقوت تزئین شده است.
سرم را بالا می‌گیرم؛ شاهزاده‌ی دورگه با چشمان سرخش به من خیره شده است.
درخشش شیطانی در نگاهش برق می‌زند.«خوبه، می‌تونیم بریم. زیاد وقت نداریم، نباید این‌قدر تو قصر ول بچرخی.»
شوالیه‌های مخصوص شاه بزرگ از ناکجاآباد ظاهر می‌شوند و پشت سرمان حرکت می‌کنند.من کنار او قدم برمی‌دارم.
در راهروها، خدمتکاران با تعظیم به ما سلام می‌کنند؛ بعضی با تعجب، بعضی با لبخند.
من اما واکنشی نشان نمی‌دهم و بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذرم.
به جلوی اتاق شورای فراموش‌شده می‌رسیم. درها با صدای سنگینی باز می‌شوند.پدرم علاقه‌ای به مشاوران نداشت.
او تنها پادشاهی بود که در طول هزاران سال حکومتش، همه‌ی اعضای شورا را عزل کرده و هرگز به آنان نیاز نداشت.
به نظرم اگر جونگکوک هم مانند او چنین کند، از روی ناپختگی است… چون حتی تجربه‌ی یک سال حکومت را هم ندارد.
درها باز می‌شوند. اتاق بزرگ خالی است؛ میز باشکوهی در مرکز و صندلی شاهانه‌ای در بالا،
اما همه‌جا خاک نشسته است.
شاه دورگه مدتی در سکوت به اطراف خیره می‌شود.
شوالیه‌ها پشت در می‌ایستند و وارد نمی‌شوند.بعد از چند ثانیه، درهای بزرگ با صدای سنگینی بسته می‌گردند.
جونگکوک با انگشت‌های پر از حلقه‌اش روی یکی از صندلی‌ها می‌کشد، آن را بیرون می‌کشد و می‌نشیند.
بدون توجه به غبار، به‌راحتی لم می‌دهد:«خوب، لتیشیا… می‌دونی چرا اینجایی؟»
نگاهی به اطراف اتاق می‌ اندازد و ادامه می‌دهد:«باید کمکم کنی.»با چهره‌ای جدی می‌گویم:
«به‌نظرم بازگرداندن شورای فراموشی بهترین فکره. هنوز تاج‌گذاری رسمی نداشتی، و همین باعث تضعیف حکومتت می‌شه.
اگه شورا رو فعال نکنی، اوضاع از این هم بدتر می‌شه.»
او جام خاک‌گرفته‌ای را از روی میز برمی‌دارد، بدون آن که به من نگاه کند، آرام می‌گوید:
«پس می‌گی من آدم نالایقی‌ام؟ مشکلی نداره… توی خلوت اینطوری حرف بزنی، نه؟»
لعنتی، طوری حرف می‌زند که انگار صاحب مطلق همه‌چیز است.
از حرفم برای بازی گرفتنم استفاده می‌کند.اما هرچقدر هم خودش را شاه نشان دهد، من نمی‌توانم خم شوم.با تلاشی سخت می‌گویم:«معلومه که نه. همون‌طور که گفتین، کمکتون می‌کنم.»
او با جام بازی می‌کند، زیر لب «هوم»ی می‌گوید و بعد به چشمانم خیره می‌شود.
«فکر می‌کنم شایعه‌های شورش رو شنیدی، نه؟»
+بله
_ می‌خوام بهترین سیاست‌مدارهای سرزمین رو برام انتخاب کنی، و البته خودت هم قراری تو شورا حضور داشته باشی.
با لحنی جدی و محترمانه پاسخ می‌دهم:«اگه این خواسته‌ی شماست، حتماً.»جونگکوک می‌خندد. صدای خنده‌اش در اتاقِ کهنه بین پرده‌ها می‌پیچد.«شیطان کوچولو، مودب شدی!»
صندلی کنار خودش را بیرون می‌کشد. «بیا اینجا.» کنارش روی صندلی می‌نشینم.
_ خب، نمی‌خوای بگی؟ نکنه باید «اَلِکس» رو بیارم تا برام حرف بزنه؟
نکنه فقط برای اون، از دنیای شیاطین میری روسیه، و بعد دنبالش تو دیوارهای قصر می‌گردی، هوم؟
_برام سواله چرا اون رو تو یه اتاق روبه‌روی من زندانی کردین؟
چشمان جونگکوک سرد می‌شود، لبخندش خشکشده و لحنش جدی‌تر از قبل: «خودت جوابش رو می‌دونی.»
بلند می‌شود، مکثی می‌کند و فقط می‌گوید: «بریم.» دنبال گریز از بحث است؟ یا شاید… دنبال مجازات بعدی؟
دیدگاه ها (۳۱)

ᴘᴀʀᴛ39

ـؖۤـིིུ❢ـ🦢ـ͜ঊـ͜͡ـــۤؖ

شکلات تلخ من 🍫(p27)نامجون تهیونگ سرشون انداختن تو اتاق دید ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط