#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹²
ویو لیلی ___
چشمامو با سختی باز کردم…
همهچی تار بود.
چند بار پلک زدم تا تصویر واضحتر شد.
چندتا از افسرها…
و کای…
بالای سرم وایساده بودن.
کای: لیلی…
آروم نشستم.
سرم هنوز سنگین بود.
لیلی: من خوبم…
کای اخم کرد.
کای: چی شد؟ چرا از حال رفتی؟ نکنه دوباره با معده خالی قهوه خوردی؟
نفس کلافهای کشیدم.
لیلی: این کار برا من عادیه کای… هیچوقت من از حال به خاطر معده خالی با قهوه نیفتادم… نمیدونم چم شده…
کای چند لحظه نگاهم کرد.
کای: شاید یکی قصد جونتو کرده…
چشمام تنگ شد.
لیلی: شاید… نمیدونم… ولی هرکی هست داره با آدم اشتباهی این بازی رو میکنه
کای دستمو گرفت و کمکم کرد بلند شم.
بقیه افسرها که فهمیدن حالم بهتره، یکییکی برگشتن سر کارشون.
کای یه لیوان آب داد دستم.
چند جرعه خوردم.
انگار نفس تازهای کشیدم.
لیلی: مرسی.
کای: کاری نکردم…
یه لحظه مکث کرد.
کای: راستی لیلی… امروز یه نفر داره میاد اداره
اخم کردم.
لیلی: کی؟
کای لبخند زد.
کای: حدس بزن
چند ثانیه فکر کردم…
بعد یهدفعه چشمام برق زد.
لیلی: عاااااا… نکنه… میکا از مأموریت آلمان برگشته؟!
ذوق کردم.
کای خندید.
کای: اوف چقدر سریع حدستو درست میگی… آره، امروز برگشته
قلبم تندتر زد.
کای: میخوای بریم فرودگاه دنبالش؟ فقط باید از رئیس اجازه بگیریم
بدون معطلی گفتم—
لیلی: اوکی، پس تو برو از رئیس اجازه—
یه صدای آروم ولی محکم از پشت سرمون اومد.
تهونگ: نیاز به اجازه نیست
برگشتم.
تهونگ پشت سرمون وایساده بود.
همون نگاه همیشگی…
غیرقابل خوندن.
تهونگ: خودمم میخواستم برم دنبالش…
پس بیاین بریم
یه لحظه مکث کردم.
رفتارش…
یه ذره مهربونتر از حد معمول بود.
ولی…
بیخیال.
مهم نبود.
با ماشین تهونگ راه افتادیم.
اون پشت فرمون بود.
کای صندلی جلو نشست.
من عقب.
نگاهم به شیشه بود.
ولی ذهنم…
درگیر بود.
بیهوش شدنم…
قهوه…
و یه حس عجیب که ولکن نبود.
بعد از تقریباً یه ساعت رسیدیم فرودگاه.
شلوغ بود.
ولی من فقط یه نفر رو میدیدم.
منتظرش بودم.
قلبم هی تندتر میزد.
و بعد—
دیدمش.
میکا.
با چمدون.
همون لبخند همیشگی.
چشمش افتاد به ما—
بعد مستقیم… به من.
چمدونشو همونجا ول کرد.
دوید سمت من.
منم دویدم سمتش.
محکم بغلش کردم.
میکا: لیلی… دلم برات تنگ شده بود دختر…
صداش لرز داشت.
گریه میکرد.
منم…
گریهم گرفت.
لیلی: منم همینطور… زنیکه
چند ثانیه فقط همو بغل کرده بودیم.
بعد آروم از هم جدا شدیم.
میکا رفت با کای و تهونگ سلام و احوالپرسی کرد.
و با هم از فرودگاه زدیم بیرون.
یه کافه نزدیک رفتیم.
نشستیم.
فضا آروم بود.
ولی حرفهای ما… نه.
همهچی رو براش تعریف کردم.
از اول.
تا آخر.
پرونده 03:03
و J.
میکا با دقت گوش میداد.
چشمهاش جدی شده بودن.
بعد اونم شروع کرد از مأموریت آلمان گفتن.
ولی…
مشخص بود ذهنش درگیره.
چند لحظه بعد رو کرد به تهونگ.
میکا: رئیس… میشه منم با لیلی و کای و شما روی پرونده 03:03 کار کنم؟ لطفاً
تهونگ کلافه دستشو کشید رو صورتش.
یه نگاه کوتاه به من انداخت.
بعد به میکا.
چند ثانیه سکوت.
تهونگ: باشه…
مکث کرد.
تهونگ: ولی اذیت نکن
میکا لبخند زد.
میکا: ممنونم رئیس
لبخندش واقعی بود.
همون میکای همیشگی.
اون داشت شیرتوتفرنگیشو میخورد.
من قهوهمو.
و با هم حرف میزدیم.
کای و تهونگ هم گاهی چیزی به هم میگفتن.
ولی…
بین همه اون حرفها—
یه چیز…
مدام حواسمو پرت میکرد.
نگاهها.
نگاههای تهونگ.
که…
گاهی…
روی من ثابت میموند.
و نمیدونستم چرا—
ولی حس میکردم…
این پرونده…
قراره خیلی خطرناک از چیزی بشه که فکر میکردم
ادامه دارد.....
به بههههه،سلام ملکوممممم،به پرنسس های خودم امروز براتون پارت گذاشتم
خیلی خیلی ازتون معذرت میخوام چون دیشب بعد از ویدیو هایی که از خودم گذاشتم همین پارت و گذاشتم و من فکر کردم پست شده ولی نشده
برا همین الان گذاشتم......
لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
شرط :
لایک : ۲۹ تا
کامنت : ۱۵ تا
بازنشر : ۱۱ تا
هر موقع شرطا رسید بهم تو کامنتا بگید
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹²
ویو لیلی ___
چشمامو با سختی باز کردم…
همهچی تار بود.
چند بار پلک زدم تا تصویر واضحتر شد.
چندتا از افسرها…
و کای…
بالای سرم وایساده بودن.
کای: لیلی…
آروم نشستم.
سرم هنوز سنگین بود.
لیلی: من خوبم…
کای اخم کرد.
کای: چی شد؟ چرا از حال رفتی؟ نکنه دوباره با معده خالی قهوه خوردی؟
نفس کلافهای کشیدم.
لیلی: این کار برا من عادیه کای… هیچوقت من از حال به خاطر معده خالی با قهوه نیفتادم… نمیدونم چم شده…
کای چند لحظه نگاهم کرد.
کای: شاید یکی قصد جونتو کرده…
چشمام تنگ شد.
لیلی: شاید… نمیدونم… ولی هرکی هست داره با آدم اشتباهی این بازی رو میکنه
کای دستمو گرفت و کمکم کرد بلند شم.
بقیه افسرها که فهمیدن حالم بهتره، یکییکی برگشتن سر کارشون.
کای یه لیوان آب داد دستم.
چند جرعه خوردم.
انگار نفس تازهای کشیدم.
لیلی: مرسی.
کای: کاری نکردم…
یه لحظه مکث کرد.
کای: راستی لیلی… امروز یه نفر داره میاد اداره
اخم کردم.
لیلی: کی؟
کای لبخند زد.
کای: حدس بزن
چند ثانیه فکر کردم…
بعد یهدفعه چشمام برق زد.
لیلی: عاااااا… نکنه… میکا از مأموریت آلمان برگشته؟!
ذوق کردم.
کای خندید.
کای: اوف چقدر سریع حدستو درست میگی… آره، امروز برگشته
قلبم تندتر زد.
کای: میخوای بریم فرودگاه دنبالش؟ فقط باید از رئیس اجازه بگیریم
بدون معطلی گفتم—
لیلی: اوکی، پس تو برو از رئیس اجازه—
یه صدای آروم ولی محکم از پشت سرمون اومد.
تهونگ: نیاز به اجازه نیست
برگشتم.
تهونگ پشت سرمون وایساده بود.
همون نگاه همیشگی…
غیرقابل خوندن.
تهونگ: خودمم میخواستم برم دنبالش…
پس بیاین بریم
یه لحظه مکث کردم.
رفتارش…
یه ذره مهربونتر از حد معمول بود.
ولی…
بیخیال.
مهم نبود.
با ماشین تهونگ راه افتادیم.
اون پشت فرمون بود.
کای صندلی جلو نشست.
من عقب.
نگاهم به شیشه بود.
ولی ذهنم…
درگیر بود.
بیهوش شدنم…
قهوه…
و یه حس عجیب که ولکن نبود.
بعد از تقریباً یه ساعت رسیدیم فرودگاه.
شلوغ بود.
ولی من فقط یه نفر رو میدیدم.
منتظرش بودم.
قلبم هی تندتر میزد.
و بعد—
دیدمش.
میکا.
با چمدون.
همون لبخند همیشگی.
چشمش افتاد به ما—
بعد مستقیم… به من.
چمدونشو همونجا ول کرد.
دوید سمت من.
منم دویدم سمتش.
محکم بغلش کردم.
میکا: لیلی… دلم برات تنگ شده بود دختر…
صداش لرز داشت.
گریه میکرد.
منم…
گریهم گرفت.
لیلی: منم همینطور… زنیکه
چند ثانیه فقط همو بغل کرده بودیم.
بعد آروم از هم جدا شدیم.
میکا رفت با کای و تهونگ سلام و احوالپرسی کرد.
و با هم از فرودگاه زدیم بیرون.
یه کافه نزدیک رفتیم.
نشستیم.
فضا آروم بود.
ولی حرفهای ما… نه.
همهچی رو براش تعریف کردم.
از اول.
تا آخر.
پرونده 03:03
و J.
میکا با دقت گوش میداد.
چشمهاش جدی شده بودن.
بعد اونم شروع کرد از مأموریت آلمان گفتن.
ولی…
مشخص بود ذهنش درگیره.
چند لحظه بعد رو کرد به تهونگ.
میکا: رئیس… میشه منم با لیلی و کای و شما روی پرونده 03:03 کار کنم؟ لطفاً
تهونگ کلافه دستشو کشید رو صورتش.
یه نگاه کوتاه به من انداخت.
بعد به میکا.
چند ثانیه سکوت.
تهونگ: باشه…
مکث کرد.
تهونگ: ولی اذیت نکن
میکا لبخند زد.
میکا: ممنونم رئیس
لبخندش واقعی بود.
همون میکای همیشگی.
اون داشت شیرتوتفرنگیشو میخورد.
من قهوهمو.
و با هم حرف میزدیم.
کای و تهونگ هم گاهی چیزی به هم میگفتن.
ولی…
بین همه اون حرفها—
یه چیز…
مدام حواسمو پرت میکرد.
نگاهها.
نگاههای تهونگ.
که…
گاهی…
روی من ثابت میموند.
و نمیدونستم چرا—
ولی حس میکردم…
این پرونده…
قراره خیلی خطرناک از چیزی بشه که فکر میکردم
ادامه دارد.....
به بههههه،سلام ملکوممممم،به پرنسس های خودم امروز براتون پارت گذاشتم
خیلی خیلی ازتون معذرت میخوام چون دیشب بعد از ویدیو هایی که از خودم گذاشتم همین پارت و گذاشتم و من فکر کردم پست شده ولی نشده
برا همین الان گذاشتم......
لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪
شرط :
لایک : ۲۹ تا
کامنت : ۱۵ تا
بازنشر : ۱۱ تا
هر موقع شرطا رسید بهم تو کامنتا بگید
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۹۰۳
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط