پارت
🖤 پارت2
[۵ سال قبل – شب جدایی]
بوی بارون با دود سیگار قاطی شده بود. بارها گفته بود نباید بیاد، ولی باز هم اومد.
لیرا با گامهای بیصدا وارد کوچهی تنگ شد. انتهای کوچه یه چراغ لرزان بود… و سایهی مردی که قرار بود قلبشو بدزده و بعد لهش کنه.
جونگکوک با پشت بهش ایستاده بود، دستها توی جیب، نگاهش به زمین.
لیرا: گفتی یه بار دیگه هم ببینمت، میکشیم
(لبخند زد، ولی اون لبخند درد داشت.)
جونگکوک: هنوزم همون حس رو دارم.
(چرخید. چشمهاش مثل همیشه بیرحم بودن، ولی تهش یه چیزی لرزید.)
لیرا جلو رفت، انگشتش رو گذاشت روی زخم کوچیکی که تازه روی صورتش افتاده بود.
لیرا: اینو از کی گرفتی؟
جونگکوک: از کسی که گفت عشق خطرناکه… خواستم خلافشو ثابت کنم.
(نفس کشید، سنگین، پر از چیزی که نمیشد گفت.)
لیرا: و چی شد؟
جونگکوک: فقط زخمیتر شدم.
(سکوت افتاد. بارون شدیدتر شد.)
لیرا: امشب اومدم که تمومش کنیم. نه با حرف، نه با خنجر… با یه حقیقت.
جونگکوک عقب رفت، انگار از چیزی میترسید.
لیرا: من عاشقتم.
(کلمهها سنگین افتاد روی آسفالت خیس. مثل خون، مثل رهایی.)
جونگکوک: تو نباید اینو بگی… نه اینجا، نه الان.
اگه این جمله رو بگی، همهچیزو خراب میکنی.
لیرا: شاید همهچیز قبلاً خراب شده.
(صدای فریادی از دور بلند شد. کسی داشت به دنبالشون میاومد.)
لیرا یه قدم نزدیکتر شد، چشمهاش برق میزد.
لیرا: اگر بعد از این شب زنده موندی…
(صداش لرزید، ولی قوی موند.)
قول بده یه روز بهم بگی اون شب… تو هم عاشقم بودی یا نه.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط همون لحظه، دستش رو گرفت، محکم.
و بعد… رها کرد.
لیرا توی بارون ناپدید شد.
و اون شب، یه عشق ممنوع تبدیل شد به یه نفرین ماندگار.
🔪🌼---
خوشگلا شرایط پارت بعد:
لایک30 کامنت20
[۵ سال قبل – شب جدایی]
بوی بارون با دود سیگار قاطی شده بود. بارها گفته بود نباید بیاد، ولی باز هم اومد.
لیرا با گامهای بیصدا وارد کوچهی تنگ شد. انتهای کوچه یه چراغ لرزان بود… و سایهی مردی که قرار بود قلبشو بدزده و بعد لهش کنه.
جونگکوک با پشت بهش ایستاده بود، دستها توی جیب، نگاهش به زمین.
لیرا: گفتی یه بار دیگه هم ببینمت، میکشیم
(لبخند زد، ولی اون لبخند درد داشت.)
جونگکوک: هنوزم همون حس رو دارم.
(چرخید. چشمهاش مثل همیشه بیرحم بودن، ولی تهش یه چیزی لرزید.)
لیرا جلو رفت، انگشتش رو گذاشت روی زخم کوچیکی که تازه روی صورتش افتاده بود.
لیرا: اینو از کی گرفتی؟
جونگکوک: از کسی که گفت عشق خطرناکه… خواستم خلافشو ثابت کنم.
(نفس کشید، سنگین، پر از چیزی که نمیشد گفت.)
لیرا: و چی شد؟
جونگکوک: فقط زخمیتر شدم.
(سکوت افتاد. بارون شدیدتر شد.)
لیرا: امشب اومدم که تمومش کنیم. نه با حرف، نه با خنجر… با یه حقیقت.
جونگکوک عقب رفت، انگار از چیزی میترسید.
لیرا: من عاشقتم.
(کلمهها سنگین افتاد روی آسفالت خیس. مثل خون، مثل رهایی.)
جونگکوک: تو نباید اینو بگی… نه اینجا، نه الان.
اگه این جمله رو بگی، همهچیزو خراب میکنی.
لیرا: شاید همهچیز قبلاً خراب شده.
(صدای فریادی از دور بلند شد. کسی داشت به دنبالشون میاومد.)
لیرا یه قدم نزدیکتر شد، چشمهاش برق میزد.
لیرا: اگر بعد از این شب زنده موندی…
(صداش لرزید، ولی قوی موند.)
قول بده یه روز بهم بگی اون شب… تو هم عاشقم بودی یا نه.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط همون لحظه، دستش رو گرفت، محکم.
و بعد… رها کرد.
لیرا توی بارون ناپدید شد.
و اون شب، یه عشق ممنوع تبدیل شد به یه نفرین ماندگار.
🔪🌼---
خوشگلا شرایط پارت بعد:
لایک30 کامنت20
- ۲.۸k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط