چشمانم به خون نشسته‌اند  نمیخواهی بیای جانم به فدایت ت

چشمانم به خون نشسته‌اند ، نمیخواهی بیای جانم به فدایَت؟ ت

چشمانم به خون نشسته‌اند ، نمیخواهی بیای جانم به فدایَت؟ تیرگی قلبم دنیایَم را سیاه و سفید کرده ، نمیخواهی بیای و مرا زیر نوازشت هایَت ببوسی.. میتوانم با قاطعیت بگویَم در آن زمان گرمای قلبم دوده هایَش را به نابودی واصل میکند و خبری از سیاهیی نخواهد بود.. تو فقط بیا..
دیدگاه ها (۰)

کم کم نفسش به شماره می افتد…_مادرم از صبح بارها از هوش رفته ...

Monarchy part : ۶۰

هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کو...

هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کو...

هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کو...

پارت ۲

Part6)) 15 سال دروغ.. فصل دوم.. {آنگاه...

گریه نکن عروسک. همبازی‌ات، گم نشده. هم‌بازی‌ات نمرده. گریه ن...

با مداد شکسته می نویسم من میمانم و قلب تنهای خودم و غم ساله...

تنهایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط