من دربه در ناز دوچشمان سیاهت

من دربه درِ ناز دوچشمان سیاهت

من دربه درِ ناز دوچشمان سیاهت
جانم به فدای تو وآن طرز نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
شاعر شده ام تا که فقط از تو بگویم 
ازگونه و از چال و از آن صورت ماهت
.
دیدگاه ها (۷)

شوق دیدار تو لبریز شد ازجام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم....

خوش است حالم کنارت عشقنشسته مهرت به جانمتو که آمدی زندگی آمد...

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی...

مي نويسم از چشمهايم كه بي تاب نگاه توأنداز گوش هايم كه از فر...

دلتنگم... دلتنگی‌هایم را لبِ جوی می‌برم می‌نشینم ،شعر می‌...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و سـوم نهــم...

پدرم نیست ...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

نقاش غزل تا ب چشمان تو پرداخت دیوان شد.ملکه خوب ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط