هی...

چشمانم گریه نمیکند...صدایم اشک میریزد...
دگر احساسی ندارم...خودم را حس نمیکنم ...
لبخند پر از بغض میزنم و سکوت میکنم ....
هی من هنوز اونقدر بزرگ نشده ام که قشنگی های دنیا رو ببینم .....
کسی از حالم خبر ندارد...
روزی چند بار دل تنگ میشوم ...
روزی چند بار پیام های قدیمی را میخوانم ....
خانه را تاریک میکنم...هرچه پنجره هست ...میپوشانم....
نمیخواهم خورشید طلوع کند...
میخوام در تاریکی باشم....
دنیا برای نوشتن به تو کم است...!
کاش کمی بیشتر اهمیت بدی بهم....!
دیدگاه ها (۰)

هی..

آره داداش چی فک کردی

صحنه پارت دهم

9:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل در اتاق را کام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط