{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اعتمادم را گرفته‌اند رفیق، می‌ترسم حتی از حالم برایت بگوی

اعتمادم را گرفته‌اند رفیق، می‌ترسم حتی از حالم برایت بگویم، باور می‌کنی؟ یک روزی یک جایی، دلت اهلیِ آدمی می‌شود و از پنهانی‌ترین قسمت‌های احساس و زندگی‌ات برایش حرف می‌زنی، حرف می‌زنی و تسکین پیدا می‌کنی، حرف می‌زنی و آرام می‌شوی، حرف می‌زنی و از رسوا شدن نمی‌ترسی. قبول کن دردناک است ببینی همان آدم، جایی اهلیِ کسی شده و نه فقط خودش، که از ریزترین جزئیات وجود تو برایش حرف زده.
اعتماد ما را کشتند رفیق. می‌پرسی خوبم؟ -خوبم، همه چیز خوب است، غیر از این، حرفی برای گفتن نیست، انگیزه‌ و دلیلی برای آرام شدن نیست.
من مدت‌هاست که دیگر حرفی برای گفتن ندارم...
با هیچ‌کس...🍁🍁
دیدگاه ها (۴)

آرامش همیشه در شلوغیِ حرف‌ها نیست...گاهی در سکوتی پیدا می‌شو...

سناریو(درخواستی):وقتی نصفه شب میری دم در خونشون و بدون هیچ ح...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۱ پارتنیمه‌شب بود و هنوز...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

شب، همیشه شبیه یک آینه‌ست؛ آینه‌ای که آدم را با خودش تنها می...

تاحالا شنیدید می‌گن:«هر کاری، ابزار خودش رو می‌خواد.»واقعاً ...

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

🖤 پارت پنجم | آخرین ردپالانا هنوز به جونگکوک خیره شده بود.— ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط