به حالش افسوس میخوردم
به حالش افسوس میخوردم
او جوان بود
پر شور بود
چشمان براقی داشت
چه به سرش آمد؟
بعد از آن چشمانش انگار گودال عمیقی بود پر از قهوه ی تلخ ، اگر به آن خیره می شدی غرق می شدی، در سیاهی غم هایش
با درد سخن می گفت انگار که دندان هایش وزنه ی صد کیلویی باشد انگار که لب به سخن گشودن درد داشت
بیدار میشد و ساعت ها به سقف اتاق خیره می ماند تا جایی که پرتو آفتابِ گذر کرده از پنجره چشمانش را به درد می آورد ، انگار داشت ذرات گچِ سفید را موشکافی می کرد ، انگار دست و پایش را به زمین میخکوب کرده بودند
او خسته بود
خسته از زیستن
آنقدر خسته که اگر خانه میخواست روی سرش آوار شود فقط می نشست و تماشا می کرد
اما من به حالش افسوس می خوردم
در خیالاتم او حتی در کهنسالی برقِ چشمانش و شورِ زیستن را حفظ کرده بود
پس چه به سرش آمد؟ ...
-مانا
او جوان بود
پر شور بود
چشمان براقی داشت
چه به سرش آمد؟
بعد از آن چشمانش انگار گودال عمیقی بود پر از قهوه ی تلخ ، اگر به آن خیره می شدی غرق می شدی، در سیاهی غم هایش
با درد سخن می گفت انگار که دندان هایش وزنه ی صد کیلویی باشد انگار که لب به سخن گشودن درد داشت
بیدار میشد و ساعت ها به سقف اتاق خیره می ماند تا جایی که پرتو آفتابِ گذر کرده از پنجره چشمانش را به درد می آورد ، انگار داشت ذرات گچِ سفید را موشکافی می کرد ، انگار دست و پایش را به زمین میخکوب کرده بودند
او خسته بود
خسته از زیستن
آنقدر خسته که اگر خانه میخواست روی سرش آوار شود فقط می نشست و تماشا می کرد
اما من به حالش افسوس می خوردم
در خیالاتم او حتی در کهنسالی برقِ چشمانش و شورِ زیستن را حفظ کرده بود
پس چه به سرش آمد؟ ...
-مانا
- ۲.۰k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط