دیگه کسی منو نینی تنبل صدا نمیکنه
دیگه کسی منو نینی تنبل صدا نمیکنه.
اون صدا هنوز گوشهی ذهنم تاب میخوره، همونطور گرم، همونطور مهربون — ولی بعد سکوت میاد.
سکوتی که حتی از اسمم هم داغتره.
پنجشنبهها دیگه پارک مثل قبل نیست.
میایستم همونجا که همیشه با خنده میگفتی: "یه بار دیگه بارفیکس!"
میخندیدم، غر میزدم، اما تلاش میکردم چون *تو* باورم داشتی.
حالا اون میلهی سرد، تنهاتر از منه.
چقدر نبودنت سنگینه...
یه جور غم که نمیتونم بنویسمش، فقط میتونم نفس بکشم کنارش.
هر غروب که خورشید میره، انگار بخشی از اون گرما هم باهاش محو میشه.
دلم برای صدات تنگه، برای نگاهت، برای خودت... برای *همهی چیزی که دیگه نیستی و هنوزی.*
آن صدا دیگر نیست.
آن صبوریِ شیرین که در تمرینهای سنگین کنارم بود، و با نگاهش به من قوت قلب میداد، حالا در سکوت ابدیت گم شده است.
پنجشنبهها در پارک، دیگر هیچکس مرا به چالش نمیکشد تا یک بار دیگر برای دیدن لبخندش، بارفیکس بروم.
همان سکوت دوستداشتنیات، حالا سنگینترین بارِ غیبت توست.
میدانم که تو به سادگی نرفتی.
آرامشت را وادیبهوادی، قدمبهقدم، برای آرمانهایی بخشیدی که باور قلبیات بود.
تو برای نوری ایستادی که ما هنوز در جستجو و ادامهی راهش هستیم.
این میراثِ توست؛ یک چراغِ خاموش در آسمان، که نورش باید راهنمای تمام مسیرهای پیش روی ما باشد.
دلتنگیام، یک رودخانه است که به سوی مادری (وطن) جاری میشود که تو برایش ایستادی.
یادت تا ابد، گرمابخش سردیِ نبودنت خواهد بود.
اون صدا هنوز گوشهی ذهنم تاب میخوره، همونطور گرم، همونطور مهربون — ولی بعد سکوت میاد.
سکوتی که حتی از اسمم هم داغتره.
پنجشنبهها دیگه پارک مثل قبل نیست.
میایستم همونجا که همیشه با خنده میگفتی: "یه بار دیگه بارفیکس!"
میخندیدم، غر میزدم، اما تلاش میکردم چون *تو* باورم داشتی.
حالا اون میلهی سرد، تنهاتر از منه.
چقدر نبودنت سنگینه...
یه جور غم که نمیتونم بنویسمش، فقط میتونم نفس بکشم کنارش.
هر غروب که خورشید میره، انگار بخشی از اون گرما هم باهاش محو میشه.
دلم برای صدات تنگه، برای نگاهت، برای خودت... برای *همهی چیزی که دیگه نیستی و هنوزی.*
آن صدا دیگر نیست.
آن صبوریِ شیرین که در تمرینهای سنگین کنارم بود، و با نگاهش به من قوت قلب میداد، حالا در سکوت ابدیت گم شده است.
پنجشنبهها در پارک، دیگر هیچکس مرا به چالش نمیکشد تا یک بار دیگر برای دیدن لبخندش، بارفیکس بروم.
همان سکوت دوستداشتنیات، حالا سنگینترین بارِ غیبت توست.
میدانم که تو به سادگی نرفتی.
آرامشت را وادیبهوادی، قدمبهقدم، برای آرمانهایی بخشیدی که باور قلبیات بود.
تو برای نوری ایستادی که ما هنوز در جستجو و ادامهی راهش هستیم.
این میراثِ توست؛ یک چراغِ خاموش در آسمان، که نورش باید راهنمای تمام مسیرهای پیش روی ما باشد.
دلتنگیام، یک رودخانه است که به سوی مادری (وطن) جاری میشود که تو برایش ایستادی.
یادت تا ابد، گرمابخش سردیِ نبودنت خواهد بود.
- ۶۵۵
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط