part : 45
part : 45
chapter : 2
سریع اسلحمو روی سر ویلیام گرفتم
+ اگه میخوای زنده بمونه ، گورتو گم کن
یهو همون فرد به نزدیک ترین نقطه به من شلیک کرد . ویلیام با همون نفس های آخر به سختی فریاد زد
× اگه فقط یه تار مو از سرش کم بشه زندتون نمیزارم
+ ادامش بمونه واسه بعدا . میبینمت
اسلحمو داخل جیبم گذشتم و سوار ماشین شدم ..
........... چند روز بعد ..........
در اتاق آقای یانگ رو باز کردم اما ... با صحنه ای که دیدم خشکم زد ، وسایل به هم ریخته بود و همه چیز روی زمین افتاده بود ، خیلی از وسایل شکسته بودن
سرمو بالا گرفتم . ویلیام با سر و صورت زخمی و خونی ، اسلحه رو به یه سمت گرفته بود
به هدفِ اسلحه نگاه کردم ، آقای یانگ متقابل اسلحه دستش بود و اونم زخمی شده بود
+ اینجا چه خبره ؟
● شب بخیر هلن
+ هلن ؟
× یانگ همه چیزو فهمیده
هر دو نفس نفس میزدن و من هیچ ایده ای برای نجاتمون نداشتم
● خانم برانو ، دیر فهمیدم . ولی بالاخره فهمیدم و زمان خیلی خوبی جلوتونو گرفتم
× هلن فرار کن ، زود باش . نگران من نباش
+ ویلی ....
پرید وسط حرفم و عربده کشید
× زود باش برو دیگه . برو و پشت سرتم نگاه نکن
آروم عقب عقب رفتم که یهو یانگ مثل دیوونه ها خندید و به من اشاره کرد
● داری برای این دلسوزی میکنی ؟ احمق ، این عوضی پدرتو کشته اونوقت تو داری براش دلسوزی میکنی و به خاطرش جونتو به خطر میندازی ؟!
× خفشو . من این چرت و پرت هارو باور نمیکنم
● این دختری که عاشقشی ، پدرتو کشته
چون آقای بارل خیلی سال پیش ، آقای برانو یعنی پدره هلن رو به قتل رسوند و هلن بعد از جمع آوری مدارک ، انتقام خون پدرشو گرفت ... تو چطور نفهمیدی ؟ به همین خاطر که عشق تورو قبول نمیکنه چون میدونه اگه باهات ازدواج کنه ممکنه یه روزی همه چیزو بفهمی و اونوقت .....
× هلن بگو که این عوضی داره دروغ میگه
لال شده بودم و هیچ حرفی نمیزدم . البته حرفی نداشتم که بزنم ، باید چی میگفتم ؟ میگفتم که آره پدرت رو من کشتم ؟
یانگ عکس هارو جلوی پای ویلی انداخت . ویلی هنوز اسلحه رو پایین نیاورده بود و در همون حین عکس هارو دید . پاهام خشک شده بود و نمیتونستم حرکت کنم .
+ حرفشو باور نکن ....
× پدرم گفته بود ، گفته بود که باید مراقبت باشم و نزارم از حقایقِ سلطنت ما باخبر بشی ، پس به خاطر همین بود که پدرم از تو دوری میکرد
جرئتمو جمع کردم و لب زدم
+ آره ، من پدرتو کشتم . من اون پدره حرومزادتو کشتم . چون خونوادمو ازم گرفت
سریع از اتاق بیرون رفتم و از شرکت خارج شدم . با سرعت رانندگی میکردم و به عواقب حرفام فکر میکردم . فوری با بلا تماس گرفتم
+ الو بلا ، یه بلیط پرواز برای سومالی بگیر هرچه زودتر بهتر باید از آرژانتین برم
* سومالی ؟ متاسفم ولی درحال حاضر فعلا نزدیک ترین پرواز به اسپانیا هستش که حدودا سه ساعت دیگه پروازه
+ اشکالی نداره بگیر
* باشه میگیرم ولی چرا باید از آرژانتین برید ؟ پس محموله و عملیات چی میشه ؟
تماس رو قطع کردم و بدو بدو وارد خونه شدم
سریع وسایلمو برداشتم و سوار تاکسی شدم . وارد فرودگاه شدم و تصمیم گرفتم تا پرواز همینجا بمونم
..............................
روی صندلی هواپیما نشستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم ، آسمون برعکس دل من خیلی صاف و آروم بود و این آرامش روزی نصیب زندگی من میشه ؟
+ دلم برات تنگ میشه ویلی ، ما برای هم ساخته نشده بودیم و سرنوشت با ما یار نبود ، شاید اگه تو یه خونواده ی عادی بزرگ میشدیم ، میتونستیم با هم باشیم و اسیرِ اشتباهات خونواده هامون نشیم ! اما افسوس که در دنیایی نفس میکشیم که سرنوشتمون رو خودمون انتخاب نکردیم ، وگرنه اگه من حق انتخاب داشتم . ممکن بود عشق و عاشقی با تورو تو رو قسمتی از سرنوشتم قرار بدم
نظرتون ؟؟؟
chapter : 2
سریع اسلحمو روی سر ویلیام گرفتم
+ اگه میخوای زنده بمونه ، گورتو گم کن
یهو همون فرد به نزدیک ترین نقطه به من شلیک کرد . ویلیام با همون نفس های آخر به سختی فریاد زد
× اگه فقط یه تار مو از سرش کم بشه زندتون نمیزارم
+ ادامش بمونه واسه بعدا . میبینمت
اسلحمو داخل جیبم گذشتم و سوار ماشین شدم ..
........... چند روز بعد ..........
در اتاق آقای یانگ رو باز کردم اما ... با صحنه ای که دیدم خشکم زد ، وسایل به هم ریخته بود و همه چیز روی زمین افتاده بود ، خیلی از وسایل شکسته بودن
سرمو بالا گرفتم . ویلیام با سر و صورت زخمی و خونی ، اسلحه رو به یه سمت گرفته بود
به هدفِ اسلحه نگاه کردم ، آقای یانگ متقابل اسلحه دستش بود و اونم زخمی شده بود
+ اینجا چه خبره ؟
● شب بخیر هلن
+ هلن ؟
× یانگ همه چیزو فهمیده
هر دو نفس نفس میزدن و من هیچ ایده ای برای نجاتمون نداشتم
● خانم برانو ، دیر فهمیدم . ولی بالاخره فهمیدم و زمان خیلی خوبی جلوتونو گرفتم
× هلن فرار کن ، زود باش . نگران من نباش
+ ویلی ....
پرید وسط حرفم و عربده کشید
× زود باش برو دیگه . برو و پشت سرتم نگاه نکن
آروم عقب عقب رفتم که یهو یانگ مثل دیوونه ها خندید و به من اشاره کرد
● داری برای این دلسوزی میکنی ؟ احمق ، این عوضی پدرتو کشته اونوقت تو داری براش دلسوزی میکنی و به خاطرش جونتو به خطر میندازی ؟!
× خفشو . من این چرت و پرت هارو باور نمیکنم
● این دختری که عاشقشی ، پدرتو کشته
چون آقای بارل خیلی سال پیش ، آقای برانو یعنی پدره هلن رو به قتل رسوند و هلن بعد از جمع آوری مدارک ، انتقام خون پدرشو گرفت ... تو چطور نفهمیدی ؟ به همین خاطر که عشق تورو قبول نمیکنه چون میدونه اگه باهات ازدواج کنه ممکنه یه روزی همه چیزو بفهمی و اونوقت .....
× هلن بگو که این عوضی داره دروغ میگه
لال شده بودم و هیچ حرفی نمیزدم . البته حرفی نداشتم که بزنم ، باید چی میگفتم ؟ میگفتم که آره پدرت رو من کشتم ؟
یانگ عکس هارو جلوی پای ویلی انداخت . ویلی هنوز اسلحه رو پایین نیاورده بود و در همون حین عکس هارو دید . پاهام خشک شده بود و نمیتونستم حرکت کنم .
+ حرفشو باور نکن ....
× پدرم گفته بود ، گفته بود که باید مراقبت باشم و نزارم از حقایقِ سلطنت ما باخبر بشی ، پس به خاطر همین بود که پدرم از تو دوری میکرد
جرئتمو جمع کردم و لب زدم
+ آره ، من پدرتو کشتم . من اون پدره حرومزادتو کشتم . چون خونوادمو ازم گرفت
سریع از اتاق بیرون رفتم و از شرکت خارج شدم . با سرعت رانندگی میکردم و به عواقب حرفام فکر میکردم . فوری با بلا تماس گرفتم
+ الو بلا ، یه بلیط پرواز برای سومالی بگیر هرچه زودتر بهتر باید از آرژانتین برم
* سومالی ؟ متاسفم ولی درحال حاضر فعلا نزدیک ترین پرواز به اسپانیا هستش که حدودا سه ساعت دیگه پروازه
+ اشکالی نداره بگیر
* باشه میگیرم ولی چرا باید از آرژانتین برید ؟ پس محموله و عملیات چی میشه ؟
تماس رو قطع کردم و بدو بدو وارد خونه شدم
سریع وسایلمو برداشتم و سوار تاکسی شدم . وارد فرودگاه شدم و تصمیم گرفتم تا پرواز همینجا بمونم
..............................
روی صندلی هواپیما نشستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم ، آسمون برعکس دل من خیلی صاف و آروم بود و این آرامش روزی نصیب زندگی من میشه ؟
+ دلم برات تنگ میشه ویلی ، ما برای هم ساخته نشده بودیم و سرنوشت با ما یار نبود ، شاید اگه تو یه خونواده ی عادی بزرگ میشدیم ، میتونستیم با هم باشیم و اسیرِ اشتباهات خونواده هامون نشیم ! اما افسوس که در دنیایی نفس میکشیم که سرنوشتمون رو خودمون انتخاب نکردیم ، وگرنه اگه من حق انتخاب داشتم . ممکن بود عشق و عاشقی با تورو تو رو قسمتی از سرنوشتم قرار بدم
نظرتون ؟؟؟
- ۳۹۴
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط