#تاج_و_طوقان
#تاج_و_طوقان
پارت ۱۸۸: دروغ نصفهنیمه
تهیونگ چند لحظه در راهرو ایستاد.
هنوز نفسش کمی سنگین بود.
— عالیه…فردا قراره چه سیرکی راه بیفته.
دستش را روی صورتش کشید و زیر لب گفت:
— فقط امیدوارم کسی دیوونه نشه.
بعد صاف ایستاد و به سمت آشپزخانه راه افتاد.
در آشپزخانه مثل همیشه سر و صدا و شلوغی بود.
بخار از قابلمهها بالا میرفت و چند نفر همزمان دستور میدادند.
سوآ اما از وقتی تهیونگ رفته بود، تمرکزش نصف شده بود.
هر چند ثانیه یکبار سرش را بلند میکرد و به در نگاه میکرد.
— چرا اینقدر طول کشید…
در همین فکر بود که در آشپزخانه باز شد.
تهیونگ داخل آمد.
سوآ سریع به سمتش برگشت.
چند قدم جلو آمد و آرام گفت:
— خب؟ چی شد؟...پادشاه باهات چی کار داشت؟
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی خونسرد شانه بالا انداخت.
— هیچ چیز خاصی نبود.
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
— ته سون…منو دست کم نگیر.
تهیونگ خندید.
— واقعاً چیز مهمی نبود.
بعد کمی نزدیکتر آمد و آهسته گفت:
— فقط درباره اون ماجرای سوپ پرسید.
سوآ جا خورد.
— سوپ؟! هنوز هم ناراحته؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— خب… بالاخره کسی نیست که از فلفل سلطنتی جون سالم به در برده باشه.
سوآ نفسش را بیرون داد.
— من فکر کردم اتفاق بدی افتاده.
تهیونگ با حالت بیخیالی گفت:
— نه بابا...فقط یه کم نصیحت پدرانه بود.
سوآ هنوز کامل قانع نشده بود.
— مطمئنی؟
تهیونگ لبخند زد.
— آره.
بعد با شیطنت گفت:
— تازه گفت اگه دوباره همچین اتفاقی بیفته، مستقیم میفرستتم توی اصطبل کار کنم.
سوآ خندید.
— راست میگه اونجا بیشتر بهت میاد.
تهیونگ دستش را روی سینهاش گذاشت.
— خیلی ممنون از حمایتت.
سوآ سرش را تکان داد و برگشت سمت میز کارش.
— خب بیا کار کنیم قبل از اینکه سرآشپز سرمون داد بزنه.
تهیونگ هم چاقو را برداشت و کنار او ایستاد.
اما چند لحظه بعد، نگاهش بیاختیار روی سوآ ماند.
با خودش فکر کرد:
— فردا وقتی جونگکوک رو ببینی…واقعاً میتونی وانمود کنی که غریبهاید؟
تهیونگ آهسته نفس کشید.
— امیدوارم بتونی سوآ…چون فردا همه چیز بستگی به این داره.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
•••
سلام دوستای قشنگم حالتون چطوره؟♡
واقعا معذرت میخوام بابت این تاخیر یه کاری برام پیش اومد نتونستم پارت بزارم
بنده شرمنده همتونم
قول میدم جبران کنم♡
پارت ۱۸۸: دروغ نصفهنیمه
تهیونگ چند لحظه در راهرو ایستاد.
هنوز نفسش کمی سنگین بود.
— عالیه…فردا قراره چه سیرکی راه بیفته.
دستش را روی صورتش کشید و زیر لب گفت:
— فقط امیدوارم کسی دیوونه نشه.
بعد صاف ایستاد و به سمت آشپزخانه راه افتاد.
در آشپزخانه مثل همیشه سر و صدا و شلوغی بود.
بخار از قابلمهها بالا میرفت و چند نفر همزمان دستور میدادند.
سوآ اما از وقتی تهیونگ رفته بود، تمرکزش نصف شده بود.
هر چند ثانیه یکبار سرش را بلند میکرد و به در نگاه میکرد.
— چرا اینقدر طول کشید…
در همین فکر بود که در آشپزخانه باز شد.
تهیونگ داخل آمد.
سوآ سریع به سمتش برگشت.
چند قدم جلو آمد و آرام گفت:
— خب؟ چی شد؟...پادشاه باهات چی کار داشت؟
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی خونسرد شانه بالا انداخت.
— هیچ چیز خاصی نبود.
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
— ته سون…منو دست کم نگیر.
تهیونگ خندید.
— واقعاً چیز مهمی نبود.
بعد کمی نزدیکتر آمد و آهسته گفت:
— فقط درباره اون ماجرای سوپ پرسید.
سوآ جا خورد.
— سوپ؟! هنوز هم ناراحته؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— خب… بالاخره کسی نیست که از فلفل سلطنتی جون سالم به در برده باشه.
سوآ نفسش را بیرون داد.
— من فکر کردم اتفاق بدی افتاده.
تهیونگ با حالت بیخیالی گفت:
— نه بابا...فقط یه کم نصیحت پدرانه بود.
سوآ هنوز کامل قانع نشده بود.
— مطمئنی؟
تهیونگ لبخند زد.
— آره.
بعد با شیطنت گفت:
— تازه گفت اگه دوباره همچین اتفاقی بیفته، مستقیم میفرستتم توی اصطبل کار کنم.
سوآ خندید.
— راست میگه اونجا بیشتر بهت میاد.
تهیونگ دستش را روی سینهاش گذاشت.
— خیلی ممنون از حمایتت.
سوآ سرش را تکان داد و برگشت سمت میز کارش.
— خب بیا کار کنیم قبل از اینکه سرآشپز سرمون داد بزنه.
تهیونگ هم چاقو را برداشت و کنار او ایستاد.
اما چند لحظه بعد، نگاهش بیاختیار روی سوآ ماند.
با خودش فکر کرد:
— فردا وقتی جونگکوک رو ببینی…واقعاً میتونی وانمود کنی که غریبهاید؟
تهیونگ آهسته نفس کشید.
— امیدوارم بتونی سوآ…چون فردا همه چیز بستگی به این داره.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
•••
سلام دوستای قشنگم حالتون چطوره؟♡
واقعا معذرت میخوام بابت این تاخیر یه کاری برام پیش اومد نتونستم پارت بزارم
بنده شرمنده همتونم
قول میدم جبران کنم♡
- ۳.۴k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط