اینو خیلی وقت پیشا میخواستم بزارم ولی خب ترسشو داشتم و ات
اینو خیلی وقت پیشا میخواستم بزارم ولی خب ترسشو داشتم و اتفاق اوفتاد ترسی که خیلی وقته داشتم اتفاق اوفتاد اون کسی که خیلی دوستش داشتم اون کسی که برام با ارزش بود الانم که رفته فقط با بغض خوابم میبره....
وقتی اسمش میاد خاطراتم باز زنده میشه خاطراتی که خیلی وقته برای هم تعریف میکردیم میخندیدم وقتی میگفتم اگه تو نبودی چی مشید فوش های که میدادی
تو بودی دلیل زندگیم اگه نبودی خودکشی میکردم《ک*یر کوک رو خوردی بری》
حالا که ترسم اتفاق اوفتاد و شب ها با گریه میخوابم دوست دارم سالم باشی تا خوشحالیتو ببینم پس مواظب خودت باش قشنگ من و یادت باشه آتیسی وجود داره《ویلیام》قربون مهربونیات بشم پس همین شکلی بمون.....
هر وقت خواستی برگردی دورت بگردم یکی منتظرته....
___________________________________________
این داستان برای شما هم اتفاق اوفتاده؟
وقتی اسمش میاد خاطراتم باز زنده میشه خاطراتی که خیلی وقته برای هم تعریف میکردیم میخندیدم وقتی میگفتم اگه تو نبودی چی مشید فوش های که میدادی
تو بودی دلیل زندگیم اگه نبودی خودکشی میکردم《ک*یر کوک رو خوردی بری》
حالا که ترسم اتفاق اوفتاد و شب ها با گریه میخوابم دوست دارم سالم باشی تا خوشحالیتو ببینم پس مواظب خودت باش قشنگ من و یادت باشه آتیسی وجود داره《ویلیام》قربون مهربونیات بشم پس همین شکلی بمون.....
هر وقت خواستی برگردی دورت بگردم یکی منتظرته....
___________________________________________
این داستان برای شما هم اتفاق اوفتاده؟
- ۷۲۶
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط