در دنیای سلطنت
P²⁷
پسرک با دیدن پسر عمویش در آن حال مقام و اعتبارش برایش مهم نبود به سمت پله ها دوید و یکی دوتا پله ها را پایین رفت سه پله آخر را جا انداخت و بر زمین خورد و آخی درد ناک از گلویش خارج شد
×آخخ
پسرک از پدرش جدا شده و به سرعت سمت پسر عموی ناتنی اش رفت
+جانگ کوک آروم باش
پسرک دستش را زیر بازوی پسر انداخت و بلندش کرد
×دلم برات تنگ شده بود
+منم همین طور
پسرک با با لبخندی که در تضاد بغض و چشمان پرش بود
×چیشد که پات به اینجا باز شد
+خیلی بدی حالمو نمیپرسی فقط سوال پیچ میکنی
^^پسر لوسم بیاین بریم به قصر اونجا حرف میزنین.باخنده
+پدرررر.داد و اخم بامزه
پادشاه دستش را بر پشت کمر پسرک برد و به بالا هدایتش کرد
^^بریم
^^زندان بان لباس های شاهزاده را بیاورید
زندان بان:اطاعت پادشاه
×زود بیا ها
+باشه
پسرک لباس های نظامی اش را تحویل گرفته و آنها را پوشید
《بچه ها چون جیمین رو با لباس های رزمی بردند زندان بخاطر همین همونا رو میپوشه》
+من اومدم
پادشاه و پسر برادر ناتنی اش سوار اسب شدند پسرک دست بر سینه اخم کرده و به پدرش چشم دوخت
+من اضافه ام یا چی
^^سوار پشت من شو.با خنده
پسرک دست پدرش را گرفته و یک پایش را بر زین اسب گذاشته و سوار اسب شد
^^محکم بچسب جیمین،جونگ کوک ببینم چیکار میکنی
مرد چشمکی حواله ی برادر زاده اش کرد
×بریممم
+چی صبر کنین
اسب ها با سرعت زیادی به راه افتادند پسرک ترسیده محکم بر لباس پدرش چنگ زد تا نیوفتد
......................................................................................
پس از چندی پادشاه همراه با دو پسر و محافظانش به قصر رسیدند در های قصر باز شده و پادشاه با اقتدار اسب را به آرامی به سمت ورودی قصر هدایت کرد
^^شاهزاده مستحکم بشین .آروم
پادشاه زیر لب بر پسرش تشر زد
+معذرت میخوام
ادامه دارد.........
لایک وکامنت یادتون نره خوشملام💜💫
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
پسرک با دیدن پسر عمویش در آن حال مقام و اعتبارش برایش مهم نبود به سمت پله ها دوید و یکی دوتا پله ها را پایین رفت سه پله آخر را جا انداخت و بر زمین خورد و آخی درد ناک از گلویش خارج شد
×آخخ
پسرک از پدرش جدا شده و به سرعت سمت پسر عموی ناتنی اش رفت
+جانگ کوک آروم باش
پسرک دستش را زیر بازوی پسر انداخت و بلندش کرد
×دلم برات تنگ شده بود
+منم همین طور
پسرک با با لبخندی که در تضاد بغض و چشمان پرش بود
×چیشد که پات به اینجا باز شد
+خیلی بدی حالمو نمیپرسی فقط سوال پیچ میکنی
^^پسر لوسم بیاین بریم به قصر اونجا حرف میزنین.باخنده
+پدرررر.داد و اخم بامزه
پادشاه دستش را بر پشت کمر پسرک برد و به بالا هدایتش کرد
^^بریم
^^زندان بان لباس های شاهزاده را بیاورید
زندان بان:اطاعت پادشاه
×زود بیا ها
+باشه
پسرک لباس های نظامی اش را تحویل گرفته و آنها را پوشید
《بچه ها چون جیمین رو با لباس های رزمی بردند زندان بخاطر همین همونا رو میپوشه》
+من اومدم
پادشاه و پسر برادر ناتنی اش سوار اسب شدند پسرک دست بر سینه اخم کرده و به پدرش چشم دوخت
+من اضافه ام یا چی
^^سوار پشت من شو.با خنده
پسرک دست پدرش را گرفته و یک پایش را بر زین اسب گذاشته و سوار اسب شد
^^محکم بچسب جیمین،جونگ کوک ببینم چیکار میکنی
مرد چشمکی حواله ی برادر زاده اش کرد
×بریممم
+چی صبر کنین
اسب ها با سرعت زیادی به راه افتادند پسرک ترسیده محکم بر لباس پدرش چنگ زد تا نیوفتد
......................................................................................
پس از چندی پادشاه همراه با دو پسر و محافظانش به قصر رسیدند در های قصر باز شده و پادشاه با اقتدار اسب را به آرامی به سمت ورودی قصر هدایت کرد
^^شاهزاده مستحکم بشین .آروم
پادشاه زیر لب بر پسرش تشر زد
+معذرت میخوام
ادامه دارد.........
لایک وکامنت یادتون نره خوشملام💜💫
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
- ۹۹۵
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط