#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶۴: قانون آخر
سالن هنوز ساکت بود.
سوآ تازه شرطها رو قبول کرده بود.
جونگکوک هنوز اخم کرده بود و معلوم بود اصلاً از این قوانین خوشش نیومده.
پادشاه چند ثانیه به هر دوشون نگاه کرد.
بعد گفت:
— یه قانون دیگه هم هست.
جونگکوک زیر لب گفت:
— دیگه چی مونده؟
پادشاه مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.
— تو.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
پادشاه ادامه داد:
— تو هم حق نداری توی این یک ماه داخل قصر بمونی.
چند ثانیه سکوت مطلق.
سوآ شوکه شد.
— چی؟
جونگکوک جلوتر رفت.
— یعنی چی؟
پادشاه خیلی خونسرد گفت:
— یعنی همین که شنیدی برمیگردی همون جایی که ازش اومدی...بیرون از قصر.
ملکه لبخند خیلی کوچیکی زد.
جونگکوک با ناباوری گفت:
— شما دارید منو از قصر بیرون میکنید؟
پادشاه گفت:
— نه...دارم مطمئن میشم تو هیچ راهی برای کمک بهش نداشته باشی.
بعد ادامه داد:
— و یه چیز دیگه.
نگاهش جدیتر شد.
— وقتی رفتی… به تهیونگ و سوهیون و بقیه دوستات هم بگو به هیچ وجه حق ندارن برای این موضوع دردسر درست کنن.
جونگکوک چیزی نگفت.
پادشاه آرام اما خیلی واضح گفت:
— چون اگه تو توی این یک ماه وارد قصر بشی…تحت هیچ شرایطی تضمین نمیکنم بلایی سر سوآ نیاد.
سوآ نفسش بند اومد.
جونگکوک فوراً گفت:
— شما دارید تهدیدم میکنید؟
پادشاه نگاهش رو از او برنداشت.
— دارم واقعیت رو میگم.
بعد آرام اضافه کرد:
— پس اگه واقعاً میخوای ازش محافظت کنی…از قصر دور بمون.
سکوت سنگینی سالن رو گرفت.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک چند لحظه فقط به پدرش خیره موند.
بعد آهسته گفت:
— فهمیدم.
ملکه با رضایت سر تکون داد.
پادشاه ادامه داد:
— خیلی خب پس از همین الان شروع میشه.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد برگشت سمت سوآ.
چند قدم بهش نزدیک شد.
همه داشتن نگاه میکردن.
اما انگار براش مهم نبود.
آروم گفت:
— خوب گوش کن.
سوآ نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
— هر اتفاقی افتاد…عقب نکش.
سوآ لبخند خیلی کوچیکی زد.
— خودت گفتی یه ماه چیزی رو عوض نمیکنه.
جونگکوک هم لبخند کمرنگی زد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
بعد جونگکوک برگشت سمت پادشاه.
— میرم.
ملکه گفت:
— تصمیم عاقلانهایه.
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
فقط به سمت در رفت.
وقتی داشت از کنار یهجین رد میشد…
یهجین آروم گفت:
— فکر میکنی دووم میاره؟
جونگکوک ایستاد.
بدون اینکه کامل برگرده گفت:
— بیشتر از چیزی که تو فکر میکنی.
بعد دوباره راه افتاد.
در بزرگ سالن باز شد.
چند ثانیه بعد…
جونگکوک از قصر خارج شد.
و در پشت سرش بسته شد.
سوآ برای اولین بار واقعاً فهمید…
حالا توی این قصر تنهاست.
ملکه از جایش بلند شد.
— خب حالا که ولیعهد هم رفت…
به یکی از خدمتکارها اشاره کرد.
— اتاق مهمان رو آماده کنید.
بعد به سوآ نگاه کرد.
— از امروز اونجا میمونی.
یه مکث کوتاه کرد.
— البته… اگر بتونی تحملش کنی.
یهجین جلو اومد.
لبخندش شیطنتآمیز بود.
— منم همون طبقهام.
سوآ گفت:
— چه شانسی.
یهجین آروم گفت:
— آره...خیلی قراره بهم نزدیک باشیم.
ملکه زیر لب گفت:
— بازی شروع شد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۶۴: قانون آخر
سالن هنوز ساکت بود.
سوآ تازه شرطها رو قبول کرده بود.
جونگکوک هنوز اخم کرده بود و معلوم بود اصلاً از این قوانین خوشش نیومده.
پادشاه چند ثانیه به هر دوشون نگاه کرد.
بعد گفت:
— یه قانون دیگه هم هست.
جونگکوک زیر لب گفت:
— دیگه چی مونده؟
پادشاه مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.
— تو.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
پادشاه ادامه داد:
— تو هم حق نداری توی این یک ماه داخل قصر بمونی.
چند ثانیه سکوت مطلق.
سوآ شوکه شد.
— چی؟
جونگکوک جلوتر رفت.
— یعنی چی؟
پادشاه خیلی خونسرد گفت:
— یعنی همین که شنیدی برمیگردی همون جایی که ازش اومدی...بیرون از قصر.
ملکه لبخند خیلی کوچیکی زد.
جونگکوک با ناباوری گفت:
— شما دارید منو از قصر بیرون میکنید؟
پادشاه گفت:
— نه...دارم مطمئن میشم تو هیچ راهی برای کمک بهش نداشته باشی.
بعد ادامه داد:
— و یه چیز دیگه.
نگاهش جدیتر شد.
— وقتی رفتی… به تهیونگ و سوهیون و بقیه دوستات هم بگو به هیچ وجه حق ندارن برای این موضوع دردسر درست کنن.
جونگکوک چیزی نگفت.
پادشاه آرام اما خیلی واضح گفت:
— چون اگه تو توی این یک ماه وارد قصر بشی…تحت هیچ شرایطی تضمین نمیکنم بلایی سر سوآ نیاد.
سوآ نفسش بند اومد.
جونگکوک فوراً گفت:
— شما دارید تهدیدم میکنید؟
پادشاه نگاهش رو از او برنداشت.
— دارم واقعیت رو میگم.
بعد آرام اضافه کرد:
— پس اگه واقعاً میخوای ازش محافظت کنی…از قصر دور بمون.
سکوت سنگینی سالن رو گرفت.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک چند لحظه فقط به پدرش خیره موند.
بعد آهسته گفت:
— فهمیدم.
ملکه با رضایت سر تکون داد.
پادشاه ادامه داد:
— خیلی خب پس از همین الان شروع میشه.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد برگشت سمت سوآ.
چند قدم بهش نزدیک شد.
همه داشتن نگاه میکردن.
اما انگار براش مهم نبود.
آروم گفت:
— خوب گوش کن.
سوآ نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
— هر اتفاقی افتاد…عقب نکش.
سوآ لبخند خیلی کوچیکی زد.
— خودت گفتی یه ماه چیزی رو عوض نمیکنه.
جونگکوک هم لبخند کمرنگی زد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
بعد جونگکوک برگشت سمت پادشاه.
— میرم.
ملکه گفت:
— تصمیم عاقلانهایه.
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
فقط به سمت در رفت.
وقتی داشت از کنار یهجین رد میشد…
یهجین آروم گفت:
— فکر میکنی دووم میاره؟
جونگکوک ایستاد.
بدون اینکه کامل برگرده گفت:
— بیشتر از چیزی که تو فکر میکنی.
بعد دوباره راه افتاد.
در بزرگ سالن باز شد.
چند ثانیه بعد…
جونگکوک از قصر خارج شد.
و در پشت سرش بسته شد.
سوآ برای اولین بار واقعاً فهمید…
حالا توی این قصر تنهاست.
ملکه از جایش بلند شد.
— خب حالا که ولیعهد هم رفت…
به یکی از خدمتکارها اشاره کرد.
— اتاق مهمان رو آماده کنید.
بعد به سوآ نگاه کرد.
— از امروز اونجا میمونی.
یه مکث کوتاه کرد.
— البته… اگر بتونی تحملش کنی.
یهجین جلو اومد.
لبخندش شیطنتآمیز بود.
— منم همون طبقهام.
سوآ گفت:
— چه شانسی.
یهجین آروم گفت:
— آره...خیلی قراره بهم نزدیک باشیم.
ملکه زیر لب گفت:
— بازی شروع شد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۳.۱k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط