🖤 پارت ششم | انبار متروکه
🖤 پارت ششم | انبار متروکه
لانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش را حبس کرده بود.
حرفهای جونگکوک هنوز توی ذهنش میچرخید:
«لانا نباید این مرد رو ببینه.»
مرد داخل عکس کی بود؟
چرا جونگکوک او را میشناخت؟
و مهمتر از همه...
چه ارتباطی با خواهر گمشدهاش داشت؟
لانا آرام به اتاقش برگشت.
قرار بود امشب جواب همهچیز را پیدا کند.
---
ساعت ۱۱:۵۰ شب
ماشین جلوی انبار قدیمی توقف کرد.
جونگکوک قبل از پیاده شدن به لانا نگاه کرد.
— هرچی شد، از من فاصله نگیر.
لانا اخم کرد.
— دستور میدی؟
— این بار آره.
— و اگه گوش ندم؟
جونگکوک جدی نگاهش کرد.
— مجبورم میکنی خودم دنبالت بیام.
لانا زیر لب گفت:
— چقدر رو اعصابی...
هر دو وارد انبار شدند.
فضا تاریک و ساکت بود.
صدای قدمهایشان در سالن خالی میپیچید.
ناگهان چراغها روشن شدند.
لانا خشکش زد.
مردی وسط انبار ایستاده بود.
همان مرد داخل عکس.
لانا با صدای لرزان گفت:
— تو...
مرد لبخند زد.
— بالاخره بزرگ شدی، لانا.
جونگکوک فوراً جلوی لانا ایستاد.
— عقب برو.
مرد خندید.
— هنوز هم ازش محافظت میکنی، جونگکوک؟
لانا به جونگکوک نگاه کرد.
— تو میشناسیش...
جونگکوک چیزی نگفت.
مرد آرام جلو آمد.
— البته که میشناسه.
بعد نگاهش را به لانا دوخت.
— من کسی بودم که خواهرت رو از اون خونه بیرون بردم.
لانا نفسش بند آمد.
— کجا بردیش؟
مرد لبخندش را محو کرد.
— جایی که هیچکس نتونه پیداش کنه.
لانا یک قدم جلو رفت.
— اون زندهست؟
مرد سکوت کرد.
لانا با التماس گفت:
— جواب بده!
مرد فقط گفت:
— اگه میخوای خواهرت رو ببینی، باید یه چیز رو بدونی...
صدای شلیک ناگهانی از پشت سرشان آمد.
مرد افتاد.
جونگکوک فوراً لانا را پشت خودش کشید.
— پایین!
چند گلوله به دیوار خورد.
نگهبانها وارد انبار شدند.
وقتی همهچیز آرام شد، لانا به مرد نگاه کرد.
اما...
مرد ناپدید شده بود.
فقط یک کاغذ روی زمین مانده بود.
لانا آن را برداشت.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«خواهرت زنده است؛ اما دشمن تو نیست.»
لانا به جونگکوک نگاه کرد.
— یعنی چی؟
جونگکوک به نوشته خیره شد.
چهرهاش تغییر کرد.
— یعنی باید قبل از دنیل پیداش کنیم.
لانا پرسید:
— چرا؟
جونگکوک آرام جواب داد:
— چون اگه دنیل زودتر بهش برسه...
مکث کرد.
— جنگ شروع میشه.
ادامه دارد... 🖤🥀
لانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش را حبس کرده بود.
حرفهای جونگکوک هنوز توی ذهنش میچرخید:
«لانا نباید این مرد رو ببینه.»
مرد داخل عکس کی بود؟
چرا جونگکوک او را میشناخت؟
و مهمتر از همه...
چه ارتباطی با خواهر گمشدهاش داشت؟
لانا آرام به اتاقش برگشت.
قرار بود امشب جواب همهچیز را پیدا کند.
---
ساعت ۱۱:۵۰ شب
ماشین جلوی انبار قدیمی توقف کرد.
جونگکوک قبل از پیاده شدن به لانا نگاه کرد.
— هرچی شد، از من فاصله نگیر.
لانا اخم کرد.
— دستور میدی؟
— این بار آره.
— و اگه گوش ندم؟
جونگکوک جدی نگاهش کرد.
— مجبورم میکنی خودم دنبالت بیام.
لانا زیر لب گفت:
— چقدر رو اعصابی...
هر دو وارد انبار شدند.
فضا تاریک و ساکت بود.
صدای قدمهایشان در سالن خالی میپیچید.
ناگهان چراغها روشن شدند.
لانا خشکش زد.
مردی وسط انبار ایستاده بود.
همان مرد داخل عکس.
لانا با صدای لرزان گفت:
— تو...
مرد لبخند زد.
— بالاخره بزرگ شدی، لانا.
جونگکوک فوراً جلوی لانا ایستاد.
— عقب برو.
مرد خندید.
— هنوز هم ازش محافظت میکنی، جونگکوک؟
لانا به جونگکوک نگاه کرد.
— تو میشناسیش...
جونگکوک چیزی نگفت.
مرد آرام جلو آمد.
— البته که میشناسه.
بعد نگاهش را به لانا دوخت.
— من کسی بودم که خواهرت رو از اون خونه بیرون بردم.
لانا نفسش بند آمد.
— کجا بردیش؟
مرد لبخندش را محو کرد.
— جایی که هیچکس نتونه پیداش کنه.
لانا یک قدم جلو رفت.
— اون زندهست؟
مرد سکوت کرد.
لانا با التماس گفت:
— جواب بده!
مرد فقط گفت:
— اگه میخوای خواهرت رو ببینی، باید یه چیز رو بدونی...
صدای شلیک ناگهانی از پشت سرشان آمد.
مرد افتاد.
جونگکوک فوراً لانا را پشت خودش کشید.
— پایین!
چند گلوله به دیوار خورد.
نگهبانها وارد انبار شدند.
وقتی همهچیز آرام شد، لانا به مرد نگاه کرد.
اما...
مرد ناپدید شده بود.
فقط یک کاغذ روی زمین مانده بود.
لانا آن را برداشت.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«خواهرت زنده است؛ اما دشمن تو نیست.»
لانا به جونگکوک نگاه کرد.
— یعنی چی؟
جونگکوک به نوشته خیره شد.
چهرهاش تغییر کرد.
— یعنی باید قبل از دنیل پیداش کنیم.
لانا پرسید:
— چرا؟
جونگکوک آرام جواب داد:
— چون اگه دنیل زودتر بهش برسه...
مکث کرد.
— جنگ شروع میشه.
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۵۲۵
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط