عشقممنوعهمن
#عشق_ممنوعه_من
پ.ت: ما برای خواستگاری پسرتون جئون اومدیم
پ.ک: الان جدی دیگه؟ چرا بخوام پسرمو به یک پسر بدم؟
پ.ت: کاملا درک میکنم آقای جئون ، اما یک لحظه فکر کنید ، ببینید اگه این دو باهم وصلت کنن باند های مافیامون باهم ترکیب میشن و ما میتونیم هرچیزی که بخوایم رو داشته باشیم
پدر کوک نگاهشو به تهیونگ داد
پ.ک: اقا پسرتون نمیخواد با پسرم حرف بزنه؟
تهیونگ نگاهی به پدرش انداخت و از جاش بلند شد
- کوک توی اتاقشه؟
پدر کوک سرشو تکون داد ، و بعد تهیونگ از پله ها بالا رفت
قبل از اینکه دستگیره در رو بگیره برای یک لحظه ایستاد ، نفسی عمیق کشید و بعد با اعتماد به نفس بالا در رو باز کرد
کوک روی تختش بود و پتو رو تا جای شونش کشیده بود
تهیونگ آروم وارد اتاقش شد ، در رو بست و روی تخت نشست ،
سرشو برگردوند و به پسری که پشت بهش خوابیده بود نگاهی کرد ،
- میدونم بیداری!
+ از اتاقم گمشو بیرون ( صداش گرفته )
پوزخند صدا داری میزنه - از این به بعد فقط من بهت دستور میدم
کوک روی تخت کنار تهیونگ میشنه و سرشو روی شونش میزاره
+ چی میخوای از جونم؟( آروم )
تهیونگ یک لحظه سکوت میکنه ، چرا این پسر اینقدر مظلوم شده بود؟
تهیونگ بدون هیچ عکسالعملی ثابت میمونه تا کوک بتونه روی شونش احساس راحتی کنه,
- منظورت چیه؟
+ میدونی اونشب چقدر از پدرم کتک خوردم؟( آروم + بغض)
تهیونگ سریع چشماشو به کوک میدوزه و بهش با تعجب نگاه میکنه
+ مامانم! میدونی چقدر زیر کتک های بابام نابود شد؟( بازم بغض)
- ک..کوک من اصلا نمیخواستم اینجوری شه من فقط.....
کوک دوباره با همون لحن آروم و بغضیش ادامه داد + دیدی؟ تو که پدرم و از بچگی خوب میشناختیش ، چرا خودتو به اونور میزنی؟
- چرا منو لو ندادی؟
+ چون نمیخواستم بخاطر من از همه چیز مَنع بشی
- اما من اونو و به پدرت گفتم
+ خب من مثل تو نیستم!
پ.ت: ما برای خواستگاری پسرتون جئون اومدیم
پ.ک: الان جدی دیگه؟ چرا بخوام پسرمو به یک پسر بدم؟
پ.ت: کاملا درک میکنم آقای جئون ، اما یک لحظه فکر کنید ، ببینید اگه این دو باهم وصلت کنن باند های مافیامون باهم ترکیب میشن و ما میتونیم هرچیزی که بخوایم رو داشته باشیم
پدر کوک نگاهشو به تهیونگ داد
پ.ک: اقا پسرتون نمیخواد با پسرم حرف بزنه؟
تهیونگ نگاهی به پدرش انداخت و از جاش بلند شد
- کوک توی اتاقشه؟
پدر کوک سرشو تکون داد ، و بعد تهیونگ از پله ها بالا رفت
قبل از اینکه دستگیره در رو بگیره برای یک لحظه ایستاد ، نفسی عمیق کشید و بعد با اعتماد به نفس بالا در رو باز کرد
کوک روی تختش بود و پتو رو تا جای شونش کشیده بود
تهیونگ آروم وارد اتاقش شد ، در رو بست و روی تخت نشست ،
سرشو برگردوند و به پسری که پشت بهش خوابیده بود نگاهی کرد ،
- میدونم بیداری!
+ از اتاقم گمشو بیرون ( صداش گرفته )
پوزخند صدا داری میزنه - از این به بعد فقط من بهت دستور میدم
کوک روی تخت کنار تهیونگ میشنه و سرشو روی شونش میزاره
+ چی میخوای از جونم؟( آروم )
تهیونگ یک لحظه سکوت میکنه ، چرا این پسر اینقدر مظلوم شده بود؟
تهیونگ بدون هیچ عکسالعملی ثابت میمونه تا کوک بتونه روی شونش احساس راحتی کنه,
- منظورت چیه؟
+ میدونی اونشب چقدر از پدرم کتک خوردم؟( آروم + بغض)
تهیونگ سریع چشماشو به کوک میدوزه و بهش با تعجب نگاه میکنه
+ مامانم! میدونی چقدر زیر کتک های بابام نابود شد؟( بازم بغض)
- ک..کوک من اصلا نمیخواستم اینجوری شه من فقط.....
کوک دوباره با همون لحن آروم و بغضیش ادامه داد + دیدی؟ تو که پدرم و از بچگی خوب میشناختیش ، چرا خودتو به اونور میزنی؟
- چرا منو لو ندادی؟
+ چون نمیخواستم بخاطر من از همه چیز مَنع بشی
- اما من اونو و به پدرت گفتم
+ خب من مثل تو نیستم!
- ۳۰۹
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط