The Beloved rival
The Beloved rival
part 1
---
سه سال گذشته بود. سه سال بدون هیچ خبری ازش. و حالا، وسط شلوغترین مسابقهی فصل، دوباره دیدمش.
جونگکوک جئون... همون پسری که قول داده بود برنگرده.
صدای موتورها زمین رو میلرزوند. بوی سوخت و لاستیک داغ توی هوا پیچیده بود. دستم روی فرمان سفت شد. شمارهی ماشینم برق میزد زیر نور تابستونی، و روبهروم اون بود... مثل همیشه، دقیق، تمرکزکرده، خطرناک.
از پشت شیشهی کلاهش نگاه کرد؛ همون نگاه آروم و جدی، اما این بار سردتر.
سه سال پیش همون نگاه رو موقع خداحافظی داشت — بدون هیچ دلیل و توضیحی گفت: «بهتره اینجا تمومش کنیم.»
و رفت. بدون حتی یه خداحافظی درست.
حالا دوباره کنار هم ایستاده بودیم، روی خط شروع. انگار هیچوقت منو ترک نکرده. انگار هیچوقت اون شکاف لعنتی بینمون بهوجود نیومده.
صدای گابریلا توی بیسیم زنگ زد توی گوشم:
«کاترین، تمرکز کن. اون فقط یه رقیبه.»
فقط یه رقیب؟ نه، گابریلا... اون هرچی بود، فقط یه رقیب نبود.
جونگکوک کمی سرش رو خم کرد. لبخند خیلی کمرنگی زد. همون لبخندی که همیشه عصبیم میکرد، چون هیچوقت نمیفهمیدم پشتش چه فکری داره.
زیر لب بیصدا گفتم: «چرا برگشتی؟»
چراغ اول روشن شد. قلبم کوبید.
چراغ دوم.
نفس عمیق.
چراغ سوم.
پاهام لرزیدن روی پدال.
سبز.
ماشینها مثل گلوله از خط جدا شدن. صدای لاستیکها جیغ کشید، باد زد توی صورتم.
اون سمتِ چپ من بود، شونهبهشونه. مثل سایهای که نمیرفت، مثل رد خاطرهای که هنوز از ذهنم پاک نشده.
به سمت پیچ اول نزدیک شدیم؛ خطرناکترین نقطهی پیست.
یادم افتاد یه بار گفته بود: «یا میبری، یا میبازی. حد وسط نداره.»
همیشه با همین جمله منو میسوزوند.
این بار تصمیم گرفتم حد وسط رو بسازم خودم.
زودتر پیچیدم، ازش جلو زدم.
یه لحظه صدای تماشاگرها بلند شد — اسمم، فریادم، حرارتم — همه چی یه لحظه بود.
توی آینه دیدمش. هنوز لبخند میزد. هنوز اون نگاه لعنتی رو داشت.
انگار براش این مسابقه، فقط دربارهی سرعت نبود.
انگار اومده بود چیزی رو پس بگیره...
شاید منو.
part 1
---
سه سال گذشته بود. سه سال بدون هیچ خبری ازش. و حالا، وسط شلوغترین مسابقهی فصل، دوباره دیدمش.
جونگکوک جئون... همون پسری که قول داده بود برنگرده.
صدای موتورها زمین رو میلرزوند. بوی سوخت و لاستیک داغ توی هوا پیچیده بود. دستم روی فرمان سفت شد. شمارهی ماشینم برق میزد زیر نور تابستونی، و روبهروم اون بود... مثل همیشه، دقیق، تمرکزکرده، خطرناک.
از پشت شیشهی کلاهش نگاه کرد؛ همون نگاه آروم و جدی، اما این بار سردتر.
سه سال پیش همون نگاه رو موقع خداحافظی داشت — بدون هیچ دلیل و توضیحی گفت: «بهتره اینجا تمومش کنیم.»
و رفت. بدون حتی یه خداحافظی درست.
حالا دوباره کنار هم ایستاده بودیم، روی خط شروع. انگار هیچوقت منو ترک نکرده. انگار هیچوقت اون شکاف لعنتی بینمون بهوجود نیومده.
صدای گابریلا توی بیسیم زنگ زد توی گوشم:
«کاترین، تمرکز کن. اون فقط یه رقیبه.»
فقط یه رقیب؟ نه، گابریلا... اون هرچی بود، فقط یه رقیب نبود.
جونگکوک کمی سرش رو خم کرد. لبخند خیلی کمرنگی زد. همون لبخندی که همیشه عصبیم میکرد، چون هیچوقت نمیفهمیدم پشتش چه فکری داره.
زیر لب بیصدا گفتم: «چرا برگشتی؟»
چراغ اول روشن شد. قلبم کوبید.
چراغ دوم.
نفس عمیق.
چراغ سوم.
پاهام لرزیدن روی پدال.
سبز.
ماشینها مثل گلوله از خط جدا شدن. صدای لاستیکها جیغ کشید، باد زد توی صورتم.
اون سمتِ چپ من بود، شونهبهشونه. مثل سایهای که نمیرفت، مثل رد خاطرهای که هنوز از ذهنم پاک نشده.
به سمت پیچ اول نزدیک شدیم؛ خطرناکترین نقطهی پیست.
یادم افتاد یه بار گفته بود: «یا میبری، یا میبازی. حد وسط نداره.»
همیشه با همین جمله منو میسوزوند.
این بار تصمیم گرفتم حد وسط رو بسازم خودم.
زودتر پیچیدم، ازش جلو زدم.
یه لحظه صدای تماشاگرها بلند شد — اسمم، فریادم، حرارتم — همه چی یه لحظه بود.
توی آینه دیدمش. هنوز لبخند میزد. هنوز اون نگاه لعنتی رو داشت.
انگار براش این مسابقه، فقط دربارهی سرعت نبود.
انگار اومده بود چیزی رو پس بگیره...
شاید منو.
- ۲۱۶
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط