{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

this is my son malayah

this is my son malayah 🩵💙
part 4
_____________________________________________________
فلیکس: داشتم از پله ها بالا میرفتم که فکرم مشغول شد که چرا هیونگجین گفت که کارم داره از من چی میخواد نکنه میخواد منو از خونه بندازه بیرون .

وقتی رسید به اتاق در رو بار کرد رفت تو در رو بست دید در بالکن بازه و هیونگجین اونجا وایساده راه افتاد و رفت تو بالکن و گفت:

فلیکس: من اومدم خب چی میخواستی بهم بگی هیونگ .

هیونگجین: ام راستش یه چیزه مهم میخوام بهت بگم که اپا و اومات نفهمن میتونی بهشون نگی فلیکسی هوم.

فلیکس لبخند زد و گفت: معلومه که نمیگم حالا بگو چیه؟

هیونگجین: اممم راستش من دوست دارم میخوام برادرم نباشی میخوام عشقم باشی میتونی اینو به اپا ام نگی فلیکسی .

فلیکس وقتی این رو شنید نیش خنده زد و گفت : شوخی میکنی ما برادریم نمیتونیم وارده رابطه بشیم میفهمی هیونگی میفهمیییییی . ( اینو با داد گفت )

هیونگجین ناراحت نشد چون وقتی کسی رو دوست داره حتما باید به دستش بیاره چون اگه ناراحت بشه اون ولش و میره بیخیالش میشه) هیونجین عصبی شد داد زد و گفت:

هیونگجین: یااااا تو میدونی من چقدر دوست داری فلیکس میدونی بعد میخوای منو پس بزنی تا فردا وقت داری جواب مثبت بهم بدی وگرنه به اپا میگم تو رو و اومات رو از این خونه پرت کنه بیرون فهمیدی .

هیونگجین به فلیکس تنه زد و رفت .

فلیکس تو فکر فرو رفت بعد به خودش اومد بعد دوید از اتاق رفت بیرون از پله ها سریعی اومد پایین و دید هیونگجین داره با اجوشی و اوما حرف میزنن و میخندن فلیکس آهی کشی و رفت تو آشپز خونه و دوکبوکی رو تو ضرف ریخت و صفر رو گزاشت و دوکبوکی رو گزاشت رو میز و گفت: اجوشی اوما هیونگ بیاین غذا .

هیونگجین نگاش کرد و نگاش رو گرفت و سر میز نشست فلیکس هم کنار هیونگجین نشست همه برای خودشون کشیدن هیونگجین وقتی خورد تف کرد بیرون و رو به فلیکس داد زد .

هیونگجین: این چه سمیه درست کردی حالم بهم خورد دیگه نبینم غذا درست کنی .

فلیکس چشماش پر اشک شد و از سر میز بلند شد و دوید بیرون و رو تاب نشست و زد زیره گریه و یاد حرف هیونگجین افتاد و گریه اش بیشتر شد .

که یه دفعه با خودش گفت: ( شاید منو واقعا دوست داری چون جواب رد دادم بهش داره اینجوری میکنه بهش یه فرصت میدم تا ببینم واقعا منو دوست داره نه اینجوری بیشتر از دستم عصبی میشه باید جواب مثبت بدم همینه) با خوشحالی رفت تو خونه ولی هیونگجین داشت با اجوشی دعوا می‌کرد که این حرف هیونگجین رو شنید .

هیونگجین: من نمی‌خوام یه چند ادمه بی خانواده بیان تو خونه ام مخصوصن این پسره رو مخم حالم ازش بهم میخوره .

فلیکس با بغض گفت: هیونگ منو دوست نداری مگه نه نمیخوای من اینجا باشم نه . و زد زیره گریه و سونگمین اون رو بغل کرد و خودش هم گریه کرد سونگمین رو به هیونگجین گفت:

سونگمین: من فکر میکردم پسرم رو دوست داری و میخوای برادرت باشه ولی تو زدی تو ذوق من و فلیکس ما فردا از اینجا میریم دیگه نمیخوام پسرم رو ازیتت کنید .

سونگمین: فلیکس بسه گریه نکن قربونت بشم گریه نکن.

فلیکس سونگمین رو هول داد و با گریه گفت:

فلیکس: تنهام بزارید ولم کنید میخوام یکم تنها باشم. و دوید بالا و در اتاق هیونگجین رو باز کرد و در رو بست و پشت در نشست و با صدای بلند گریه کرد بعد بلند شد رفت تو بالکن که صدای در اومد نمی‌خواست نگاه کنه کی اومده تو .

هیونگجین: وارد اتاق شدم دیدم فلیکس تو بالکن رفتم پیشش و کنارش وایساد و گفت:

هیونگجین: فلیکس ببخشید من منظورم این نبو...........

فلیکس پرید وسط حرفش : ساکت نمیخوام یه کلمه بشنوم من میخواستم جواب مثبت بهت بدم ولی تو......... تو منو نمیخوای .

هیونگجین نزدیک فلیکس شد و کمرش رو گرفت و نزدیک خودش کرد و گفت:

هیونگجین: من تو رو دوست دارم و نمیتونم ولت کنم فلیکسی میفهمی حالا جوابت مثبته
هوم .

فلیکس دستش رو دور گردن هیونگجین انداخت و گفت:

فلیکس: البته جوابم مثبته هیونگجین جونم .

هیونگجین لب فلیکس رو بوسید و بغلش کرد و گفت:

هیونگجین: ممنونم که قبولم کردی فلیکسی .

فلیکس: منم‌ ممنونم که منو دوست داری ولی چطور اوما رو راضی کنم تا بمونیم .

هیونگجین موهای فلیکس که جلویی صورتش بود رو کنار زد و گفت:

هیونگجین: تو نگران نباش اینش با من فرشته ای منم اوکی.

فلیکس لبخند زد و گفت: اوکی . و لب هیونگجین رو بوسید و باهم خندیدن .

__________________________________________________
پایان وایی چرا لایک نمی‌کنید این همه تلاش کردم تولوخدا لایک کنید .
دیدگاه ها (۰)

this is my son malayah🩵💙 part 3_____________________________...

همین الان پارت بعدی داستان هیونگجین و فلیکس رو میزارم عزیزان...

هیونگ جین: خواب بود که نور خورشید به صورتم خورد از خواب بیدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط