{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سه_و_سه_دقیقه

#سه_و_سه_دقیقه


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷


ویو لیلی ___


---

یه ماه گذشت.



بدنم داشت خوب می‌شد. ولی روحم... نه.

هر شب میکا رو می‌دیدم توی خواب. کای رو. هر دو با هم. داشتند بهم نگاه می‌کردند. نگاه‌هایی که می‌گفت «چرا زنده‌ای؟»

تهونگ هر روز میومد بیمارستان. گل می‌آورد. میوه. کتاب. هر چی که فکر می‌کرد منو خوشحال کنه.

ولی من... خوشحال نبودم.

چطور می‌تونستم باشم؟

دوتا از بهترین دوستام مرده بودن. به خاطر مردی که عاشقش شده بودم.



لیلی: «تهونگ...»

تهونگ: «هوم؟»

لیلی: «چرا هنوز اینجایی؟»

تهونگ: «چون تو اینجایی...»

لیلی: «میکا و کای مردن... به خاطر تو...»

تهونگ: «میدونم...»

لیلی: «و تو هنوز اینجایی؟»

تهونگ: «چون تو هنوز زنده‌ای... و من می‌خوام مطمئن بشم که خوب میشی...»

لیلی: «خوب نمیشم...»

تهونگ: «میشی... با من یا بدون من... مهم نیست... فقط خوب میشی...»



اشکام جاری شد. تهونگ دستش رو دراز کرد—ولی عقب کشیدم.



تهونگ: «لیلی...»

لیلی: «نزدیک نیا...»

تهونگ: «باشه...»



عقب رفت. روی صندلی نشست. فقط نگام کرد.

سکوت سنگینی بینمون بود. سکوتی که پر از حرف‌های نگفته بود. پر از درد. پر از عشق. پر از نفرت.



لیلی: «تهونگ...»

تهونگ: «هوم؟»

لیلی: «من هنوز دوستت دارم... و از این متنفرم...»


اشک از چشماش چکید.


تهونگ: «منم... از خودم متنفرم...»...



ادامه دارد.....



لایک کنید و نظر بدیننننننن🎀🔪



شرط :

لایک: ۳۹ تا


کامنت : ۲۶ تا

بازنشر : ۱۶ تا



دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۱۷)

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶ویو لیلی ___---سیاهی.....

بانوم فالوشه فیک نویسههههههههههههههه،https://wisgoon.com/emi...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___بین دو اسل...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___و اون سکوت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط