Part 22:
«𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓷𝓰𝓮𝓻»
22:
_منظورت چیه؟تو خودت میدونی من از دخترا متنفرم!بعد از اون جنده دیگه سمت هیچ دختری نرفتم و نمیرم الان داری از من میخوای با این بچه که هنوز داره میره مدرسه ازدواج کنم؟
+عمو!درسته من برای شما احترام زیادی قائلم اما این درست نیست که من با پسر شما ازدواج کنم!شما اگه مدیر واقعی هستی باید خودتون یک راه درست پیدا کنید!(بغض شدیددددد)
/ات(داد)
+بابا شما دیگه نمیتونید منو با داد زدن ساکت کنید!(داد)
/دختره ی بیشور...(میخواست بزنه در گوش ات)
_عمو!(جلوی دستش رو میگیره و جلوی ات وایمیسته)
♕پسرم!(اروم)
@بس کنید!همین که گفتم!
+(بغضش ترکید اونم ناجورررر جوری که نفسش داشت بند میومد اما باز گریه میکرد)
تهیونگ خونه رو ترک کرد اما پشت سرش مادرش اومد.
♕پسرم(دردناک)
_مامان؛لطفا برو داخل میخوام برم تنها باشم(مهربون اما عصبی)
♕مگه تو منو دوست نداری؟پس به حرفم گوش کن لطفا.
_چشم.
ویو ته:
وقتی دیدم چجوری گریه میکنه حالم یجوری شد اما الان وقت دلداری دادن نبود چون خودم دلداری میخواستم.(اوخههه)
رفتم بیرون که مامانم اومد و من مجبور شدم برم و به حرفاش گوش کنم(خلاصه کردم🗿)
♕پسرم تو میدونی من چقدر تو رو دوست دارم؟اینجوری جواب منو میدی؟
_مامان من با تو هیچ بحثی نکردم فقط مخالف ازدواج با دختری شدم که نه من اون رو دوس دارم نه اون منو!
♕پسرم!این ازدواج برای پوشش در برابر شرکت مخالف ماست همین؛من به عنوان مادرت که تا الان بهم ثابت شده من رو دوست داری حتی بیشتر از پدر و برادرت پس با این ازدواج مخالفت نکن و با اون ازدواج کن.
_مامان،من بعد نینا سمت کسی نرفتم.نه بخاطر علاقم چون ازش متنفرم این فقط بخاطر یک سال افسردگیمه.
حالا هم گریه نکن من....من قبول میکنم اما فقط روی...
♕پسرم!تو بی رحمی پس حداقل با اون دختر مثل عاشق ها رفتار من البته نه زیاد منظورم اینه که...اذیتش نکن.
_خیلی خب من راضی اما دختر...
♕اون زو مامانش تا الان راضی کرده.
حالا هم پاشو بریو تو و از اقای پارک عذر خواهی کن.
_اوکی.(یکمی ناراحت)
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
22:
_منظورت چیه؟تو خودت میدونی من از دخترا متنفرم!بعد از اون جنده دیگه سمت هیچ دختری نرفتم و نمیرم الان داری از من میخوای با این بچه که هنوز داره میره مدرسه ازدواج کنم؟
+عمو!درسته من برای شما احترام زیادی قائلم اما این درست نیست که من با پسر شما ازدواج کنم!شما اگه مدیر واقعی هستی باید خودتون یک راه درست پیدا کنید!(بغض شدیددددد)
/ات(داد)
+بابا شما دیگه نمیتونید منو با داد زدن ساکت کنید!(داد)
/دختره ی بیشور...(میخواست بزنه در گوش ات)
_عمو!(جلوی دستش رو میگیره و جلوی ات وایمیسته)
♕پسرم!(اروم)
@بس کنید!همین که گفتم!
+(بغضش ترکید اونم ناجورررر جوری که نفسش داشت بند میومد اما باز گریه میکرد)
تهیونگ خونه رو ترک کرد اما پشت سرش مادرش اومد.
♕پسرم(دردناک)
_مامان؛لطفا برو داخل میخوام برم تنها باشم(مهربون اما عصبی)
♕مگه تو منو دوست نداری؟پس به حرفم گوش کن لطفا.
_چشم.
ویو ته:
وقتی دیدم چجوری گریه میکنه حالم یجوری شد اما الان وقت دلداری دادن نبود چون خودم دلداری میخواستم.(اوخههه)
رفتم بیرون که مامانم اومد و من مجبور شدم برم و به حرفاش گوش کنم(خلاصه کردم🗿)
♕پسرم تو میدونی من چقدر تو رو دوست دارم؟اینجوری جواب منو میدی؟
_مامان من با تو هیچ بحثی نکردم فقط مخالف ازدواج با دختری شدم که نه من اون رو دوس دارم نه اون منو!
♕پسرم!این ازدواج برای پوشش در برابر شرکت مخالف ماست همین؛من به عنوان مادرت که تا الان بهم ثابت شده من رو دوست داری حتی بیشتر از پدر و برادرت پس با این ازدواج مخالفت نکن و با اون ازدواج کن.
_مامان،من بعد نینا سمت کسی نرفتم.نه بخاطر علاقم چون ازش متنفرم این فقط بخاطر یک سال افسردگیمه.
حالا هم گریه نکن من....من قبول میکنم اما فقط روی...
♕پسرم!تو بی رحمی پس حداقل با اون دختر مثل عاشق ها رفتار من البته نه زیاد منظورم اینه که...اذیتش نکن.
_خیلی خب من راضی اما دختر...
♕اون زو مامانش تا الان راضی کرده.
حالا هم پاشو بریو تو و از اقای پارک عذر خواهی کن.
_اوکی.(یکمی ناراحت)
ادامه دارد...🎀
حمایت؟❤️🩹
- ۳۴۷
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط