{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک عصر تابستان

پارت ۸

— برا اشنایی با من، خودم رو به صورت مختصر معرفی میکنم.
مرد نزدیک تخته شد و شروع کرد به نوشتن حروف با ماژیک مشکی.
— اسم من امیرمحمد رادمنش هست. بیست و هفت سالمه و استاد شما در درس فیزیولوژی سیستم عصبی هستم. من فارغ‌التحصیل رشته‌ی پزشکی همین دانشگاه و درحال حاضر دانشجوی رشته‌ی علوم اعصاب شناختی (نوروساینس) هستم.
کلاس به سکوت فرو رفت و مهتاب خیره‌ی کلمات ماند. نمی‌دانست چنین رشته‌ای وجود دارد، چه برسد به اینکه فردی با این سن هم دانشجو و هم استاد باشد. احترام خاصی در قلبش برای این استاد شکل گرفت. برعکس استاد های دیگر که چیزی جز مهارت فوق‌العاده در خسته کننده بودن، نداشتند انگار این مرد قرار است مهتاب را مشتاق کلاس هایش کند. یکی از دانشجو های پسر که مشخص بود سن بیشتری از استاد دارد، با صدایی بلند و تمسخر امیز گفت: «مسخره کردی مارو؟ چرا یکی به جوونی تو باید استاد بشه؟ تو حتی مدرک تخصص رو هم نگرفتی!»
به تشویق او، صدای اعتراض کل کلاس به استاد بلند شد اما مهتاب برعکس همه، با نگرانی خیره‌ی مردی شد که چهره‌اش حتی کمی تغییر نکرد. انگار انتظار این واکنش را داشت. اما چطور می‌خواست این موقعیت را کنترل کند؟
— میدونستم اینجوری میشه، پس ساکت شید تا بگم چرا اینجام‌.
صدایش بلند نبود اما چنان قاطعیت در آن موج می‌زد که بین تمام هیاهو شنیده شد و سکوت بعد از آن درون کلاس جا خشک کرد.
دوباره ماژیک را روی تخته کشید و شروع کرد: «هیجده سالگی دانشگاه قبول شدم و با جهشی خوندن تونستم در بیست و پنج سالگی از دانشگاه بعنوان یک پزشک و نخبه فارغ‌التحصیل بشم. بلافاصه مشغول ادامه تحصیل شدم. سه دلیل وجود داره که من بعنوان استاد شما انتخاب شدم. اول، مقالات بسیاری در ژورنال‌های معتبر چاپ کردم. دوم، درحال کار کردن روی پروژه‌ی «سِنتینل» هستم که سطع علمی بالایی در کشور داره. سوم من عضو رسمی هیئت علمی نیستم بلکه یک استاد مدعو هستم. اگر با وجود اینا هنوز نمی‌تونید منو بعنوان استاد قبول کنید و می‌خواید در کلاس من دردسر درست کنید، بهتره قبل از اینکه شما رو بندازم خودتون درستون رو حذف کنید.»
صدای اعتراض هیچ کس دیگری بلند نشد. حتی آن پسر که شروع کننده‌ بود، حرفی نزد. همه فهمیدند در مقابل آدم نخبه‌ای مانند او نمی‌توانند کاری کنند و اگر حرفی بزنند، فقط یک درس را باید یک ترم دیگر بردارند. در چهره‌ی بیشتر پسرها نفرت موج می‌زد اما در قلب مهتاب، تحسینی که حس می‌کرد قوی تر از قبل می‌شد. اینکه در این سن انقدر موفق است و حالا حتی برای کسانی که از او بزرگتر هستند درس می‌دهد، برای مهتابخارق‌العاده است. ناخوداگاه لبخندی روی لب هایش شکل گرفت. چه خوب توانست اوضاع را مدیریت کند که هیچکس جرئت شکستن سکوتی که آورد را ندارد.
امیرمحمد کتش را در آورد و روی پشتی صندلی گذشت. خودش روی صندلی نشست و گفت: «از ردیف اول شروع کنید به معرفی خودتون. ببینم چه کسایی همین روز اول نیومدن!»
بعد از آن همه یکی یکی خودشان را معرفی کردند از جمله محمد کیانی و مهتاب نیک‌روش.
این کلاس را مهتاب چنان با اشتیاق گوش کرد که متوجه‌ی گذر زمان نشد. درسی خسته کننده را او به قدری خوب توضیح داد، که همه بفهمند. شاید هم چون نماد های سه بعدی که با پرژکتور نمایش می‌داد، فهمیدن را آسان تر می‌کرد. کلاس به اتمام رسید و همه خوشحال بودند که یک روز سخت تمام شده جز مهتاب. برای او ‌تازه بزرگترین مشکلش رخ نمایان کرد: «رفتن به خانه» هیچ پولی نداشت و امیدش به پدر و مادر بود که آنها هم جواب زنگ های پشت سر همش را ندادند. هرچه اطراف را گشت، نتوانست محمد را پیدا کند. تنها کسی که توانست در روز اول با آن صحبت کند، محمد بود.

(ادامه‌اش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)

ببخشید این یکی دیر شد چون چند روزی هست مریضم 🤧
میخواستم از ماشین امیر عکس بزارم ولی خودتون برید بگردید پیدا کنید ببینید ار سیلقه‌اش خوشتون میاد یا نه.
نظرتون؟
دیدگاه ها (۱)

جوری که تسلیم بود تا توسط کسی که دوسش داره کشته بشه 😭😭مظلوم ...

دقت که کردم دیدم هیچی از اتک نزاشتم 😂خودم دلم براش سوخت با ا...

استاد ریاضیات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط